eitaa logo
مخمور.
31 دنبال‌کننده
397 عکس
171 ویدیو
1 فایل
آن زمان تو نبودی ولی اگر بودی ، مطمئنم خدا سوره‌ای را با آیهِ "و قسم به چشمان تو" آغاز می‌کرد. - شاخهٔ هم‌خونِ جـ ـدا ماندهٔ او. - ما جاودانه‌ایم، بر این می‌توان گریست. - یه ته مونده از خاك. - برای "Sh"
مشاهده در ایتا
دانلود
بینمونم جنگ شده مثل میدل ایست.
مخمور.
آبــی.
ولی واقعاً آرامشی که رنگ آبی به آدم می‌ده>>
آخرش یه روز میام زیر پنجرت برات می‌خونم: وقتی گریبانِ عدم، با دستِ خلقت می‌‌درید وقتی ابد چشمِ تورا ، پیش از عزل می‌آفرید وقتی زمین نازِ تو را در آسمان‌هـا می‌کِشید وقتی عطش طعمِ تو را، با اشك‌هایم می‌چشید من عاشقِ چشمَ‌ت شدم؛ نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی =)))))
مخمور.
آخرش یه روز میام زیر پنجرت برات می‌خونم: وقتی گریبانِ عدم، با دستِ خلقت می‌‌درید وقتی ابد چشمِ تورا
بعدش می‌گم: یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود . ‌.
مخمور.
بعدش می‌گم: یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود .
و در ادامه: وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد. آدم زمینـی‌تر شد و، عالم به آدم سجده کرد! من بودم و چشمانِ تو، نه آتشی و نه گِلی، چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی.
مخمور.
و در ادامه: وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد. آدم زمینـی‌تر شد و، عالم به آدم سجده کرد! م
و بعد از یک نفس کوتاه: من عاشقِ چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر! چیزی، در آن سویِ یقین شاید کمی هم‌کیش‌تر. آغاز و ختمِ ماجـرا، لمسِ تماشای تو بود دیگر فقط تصویر من در مَردُمَك‌های تو بود :)))
مخمور.
و بعد از یک نفس کوتاه: من عاشقِ چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر! چیزی، در آن سویِ یقین شاید کمی هم‌کیش‌ت
اصلا شاید هم بی‌خیال شدم و فقط به پلی کردنِ تركِ آقای قربانی اکتفا کردم.
عزیز دلم ؛ کاشکی می‌شد که غم‌هایت را ببوسم. کاشکی می‌شد که با بوسیدن چشم‌هات، غم‌های خفته در سینه‌ات را به سینه‌ی اندوهگین خودم دعوت بکنم. کاشکی می‌شد که با بوسیدن دست‌هات، دست‌های رنج نکشیده‌ و مرفه‌ات، بهشان غم‌های لب‌هایم را نشان بدهم و به تو بگویم که غم به چه معناست! به تو حسرت درون چشم‌ها/لب‌ها/دست‌ها و روحم را نشان بدهم و بگویم که حسرت یعنی چه! تو نمی‌دانی که اندوهِ دوری‌ات، چه بلایی بر سر من آورده، تو نمی‌دانی که من از دست قلبی که عاشق خودت کرده‌ای، هرشب‌ چه‌ها که نمی‌کِشم! تو خبر نداری و باز با لبخند و گاهی با بی‌توجهی از کنارم رد می‌شوی و قلب دیوانه‌ام را دیوانه‌تر می‌کنی و حتی من را لایق کلمه‌ای، چه می‌دانم، حتی یک سلامِ کوتاه هم نمی‌دانی... پس بگذار که ببوسمت، تا نشانت بدهم که در قلبِ تعمیری‌ام، از دستِ تو و لب‌خند‌هات چه‌ها می‌گذرد...
مخمور.
آخرش یه روز میام زیر پنجرت برات می‌خونم: وقتی گریبانِ عدم، با دستِ خلقت می‌‌درید وقتی ابد چشمِ تورا
اصلاً شاید هم بی‌خیال این حرفا شدم، اومدم جلو روت، تو چشمات مستقیم نگاه کردم، بعد سرتاپاتو ورانداز کردم و با لحن جویی توی فرندز گفتم: How u doing?