مخمور.
بعدش میگم: یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود .
و در ادامه:
وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد.
آدم زمینـیتر شد و، عالم به آدم سجده کرد!
من بودم و چشمانِ تو، نه آتشی و نه گِلی،
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی.
مخمور.
و در ادامه: وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد. آدم زمینـیتر شد و، عالم به آدم سجده کرد! م
و بعد از یک نفس کوتاه:
من عاشقِ چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر!
چیزی، در آن سویِ یقین شاید کمی همکیشتر.
آغاز و ختمِ ماجـرا، لمسِ تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مَردُمَكهای تو بود :)))
مخمور.
و بعد از یک نفس کوتاه: من عاشقِ چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر! چیزی، در آن سویِ یقین شاید کمی همکیشت
اصلا شاید هم بیخیال شدم و فقط به پلی کردنِ تركِ آقای قربانی اکتفا کردم.
عزیز دلم ؛
کاشکی میشد که غمهایت را ببوسم.
کاشکی میشد که با بوسیدن چشمهات، غمهای خفته در سینهات را به سینهی اندوهگین خودم دعوت بکنم.
کاشکی میشد که با بوسیدن دستهات، دستهای رنج نکشیده و مرفهات، بهشان غمهای لبهایم را نشان بدهم و به تو بگویم که غم به چه معناست!
به تو حسرت درون چشمها/لبها/دستها و روحم را نشان بدهم و بگویم که حسرت یعنی چه!
تو نمیدانی که اندوهِ دوریات، چه بلایی بر سر من آورده، تو نمیدانی که من از دست قلبی که عاشق خودت کردهای، هرشب چهها که نمیکِشم!
تو خبر نداری و باز با لبخند و گاهی با بیتوجهی از کنارم رد میشوی و قلب دیوانهام را دیوانهتر میکنی و حتی من را لایق کلمهای، چه میدانم، حتی یک سلامِ کوتاه هم نمیدانی...
پس بگذار که ببوسمت، تا نشانت بدهم که در قلبِ تعمیریام، از دستِ تو و لبخندهات چهها میگذرد...
مخمور.
اونجایی که چاوشی میشه خواننده مورد علاقهت، دقیقاً همونجاس که دیگه وارد غم و حقیقت بزرگسالی میشی...
اصرار من بیهوده بود،
خاکسترت با باد رفت...
مخمور.
آخرش یه روز میام زیر پنجرت برات میخونم: وقتی گریبانِ عدم، با دستِ خلقت میدرید وقتی ابد چشمِ تورا
اصلاً شاید هم بیخیال این حرفا شدم، اومدم جلو روت، تو چشمات مستقیم نگاه کردم، بعد سرتاپاتو ورانداز کردم و با لحن جویی توی فرندز گفتم:
How u doing?
مخمور.
اصلاً شاید هم بیخیال این حرفا شدم، اومدم جلو روت، تو چشمات مستقیم نگاه کردم، بعد سرتاپاتو ورانداز ک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلا خوابهای من به دو دسته تقسیم میشن:
1.کابوس ناشی از استرس بخاطر نبود تو.
2.خوابهایی که از تو میبینم.
ولی بهزاد لیتو و زدبازی بخش بزرگی از خاطرات من رو به خودشون اختصاص دادن:))))