امروز ظهر بعد یک گریهِ اساسی و پنیكِ طـــولانی،
تصمیم گرفتم که فراموشت کنم.
ولی بعد که باز دیدمت، و از زیباییت شروع کردم به چنگ زدنِ خودم، فهمیدم که من برای فراموش کردن خیلییی ناتوانم، و تو برای فراموش شدن خیلی زیبایی...
چهارصد جلسه از فیزیک عقبم
نهصد جلسه از شیمی
هزار و پونصد جلسه هم از ریاضی
زندگی زیباست ای زیبا پسند
سلام عزیز دلم ؛
میخواستم بگویم که اگر میبینی که من سعی میکنم به تو نزدیک نشوم، برای این نیست که از تو میترسم...
نه...
برای این است که من از خودم میترسم.
من همه چیز را نصفه و نیمه رها میکنم:
دفتر های من پر از شعرهای ناتمام است.
کتاب های من پر از داستان های عاشقانهای است که در انتها مشخص نمیشود معشوق به عاشق میرسد یا خیر.
من همهی سریالها و حتی فیلمهای سینمایی را نیمه کاره رها میکنم و حتی برایم مهم نیست که در آخر چه میشود.
موسیقیها را کامل گوش نمیدهم، یا چند دقیقه میروم جلو، یا چند دقیقه مانده به اتمامشان، آهنگ بعدی را پلی میکنم.
درسهایم را کامل نمیخوانم.
کتابهای نصفه خوانده درون کتابخانهام بی شمارند.
برای همین؛ من میترسم...
من از خودم و شخصیت خودم میترسم...
میترسم که تو را هم وسط رابطه جا بگذارم و مسیرم را عوض کنم. نه اینکه خیانت کنم نه...
هیچ احدالناسی هیچوقت جای تو را نخواهد گرفت!
من مسیرم را عوض میکنم ؛ چون دلم تنهایی لعنتی خودم را میخواهد...
چون دلم میخواهد باز هم درون باتلاق تنهاییهایم فرو بروم و ساعتها روی تخت خوابم به مسخره ترین چیزها فکر کنم. ساعتها زیر درختها قدم بزنم و بی توجه به افراد بلند بلند با خودم حرف بزنم.
من از لحاظ فکری و شخصیتی و بدنی، آدم سالمی نیستم. برای همین حس میکنم لیاقت تو، چشمان زیبا و جذابت را ندارم. حس میکنم لیاقت دست های کشیدهات را ندارم. حس میکنم لیاقت اینکه شبها در آغوشت بخوابم را ندارم. حس میکنم لیاقت دوست داشته شدن توسط تو را ندارم...
برای همین است که هربار که میبینمت، بیتوجه به تو از کنارت رد میشوم و به لبخندهایت توجهی نشان نمیدهم...
پس لطفاً من را ببخش:)
مخمور.
عزیزم خواستم بدونی اگه یه روز بیخبر بذاری بری، بیخبر میام بالا سرت☺️🔪.
لطفاً هیچوقت بیخبر نرو.
درسته من زیاد تهدید میکنم و حرفای گنده گنده میزنم، اما پای عمل که برسه
هیچ کاری از دستم بر نمیاد :)
انگاری که تو یك خواب بوده باشی. یك خوابِ کوتاهِ شیرین؛ زیباترین و دلانگیز ترین خوابی که در عمرم دیدهام...