ولی من همیشه صداوسیما رو مسخره میکردم که شخصیتهای منفی پولدار رو صاحب نمایشگاه ماشین معرفی میکرد تا اینکه خودم به شخصه این قضیه رو دیدم😂:))))))
بهش میگم:
من دلم برا بچگیام تنگ شده. برا وقتایی که تا خسته میشدم دراز میکشیدم روی تشکِ سفیدم که روش خرسهای کوچولوی قهوهای خودشونو به خواب زده بودن. بعد تلویزیونو روشن میکردم و میزدم شبکه پویا، شبکه پویا هم لالایی پخش میکرد، و من با صدای لالایی خوابم میبرد./ صبح، وقتی هنوز هوا گرگ و میش بود، بابام منو با همون چشمهای نیمهباز لای پتوی قرمزِ پشمالوم میپیچید و عقب ماشین میخوابوندم تا ببرتم خونه عزیزجون./ همیشه اون موقع، هوا هنوز گرگ و میش بود، عزیزجون میاومد دم در خونه، منو از بابام تحویل میگرفت، گربهها توی باغچهی خونهی عزیز لم داده بودن و خمیازه میکشیدن. بعد منو عزیز وارد خونه میشدیم. آقاجون خوابِ خواب بود. عزیز منو میبرد زیر پتوی خودش، بغلم میکرد و میگفت: بخواب عزیزم. منم میگفتم: برام قصه بگو عزیز. اون هم طبق معمول میگفت: من قصه بلد نیستم:)))
بعد من شروع میکردم به یاد دادن قصه بهش. قصهی کدو قلقله زن/شنگول و منگول و... به آخر قصه که میرسیدم میدیدم که عزیز خوابِ خوابه، و من هم بدون هیچ حرفی، خسته از اون همه قصهای که گفتم، آروم میخوابیدم:))))))/ صدای آقاجون میاومد: کفتر بابا، پاشو صبحونه بخوریم. عزیز جون برام چایی شیرین درست کرده، لقمههای نون و پنیر,نون و مرباش هم آمادهس. من میرم سر سفره و بغل آقاجون همهی صبحونههای توی سفره رو میخورم و عزیز و آقاجون از این حجم از شکمو بودنم لذت میبرن./ پسرخالهم اومده خونه عزیز جون. باهم نشستیم جلوی تلویزیون و داریم باب اسفنجی نگاه میکنیم./ بعد تماشای فیلمهای مورد علاقهمون میریم و با بالشتها و چادرهای عزیز جون برای خودمون خونه میسازیم و تا جایی که جون داریم باهم بازی میکنیم./ عصر میشه و همهی خانواده میان خونه عزیز جون، داییها، خالهها، بچههاشون، زنداییها، سروصدا توی خونهی عزیز زیاده، حالا همبازیهای من هم بیشترن. دختردایی و پسرداییم هم اومدن.
همه رو از سروصدامون کلافه میکنیم و میفرستنمون خونهی طبقهی بالا تا از شرمون راحت شن:)))
ما هم چهارتایی میریم بالا و تا وقتی که مامان باباهامون صدامون بزنن بازی میکنیم و میخندیم... بدون اینکه بدونیم که قراره چقدر دلمون برای اون لحظهها تنگ بشه!/ شب رسیده و مامانم میگه که باید بریم. گریه میکنم و میخوام پیش عزیز و آقاجون بمونم. بابام میگه که نمیشه، دلم برات تنگ میشه و همونجوری با ناراحتی منو میبره و با خریدن یه بستنی از دلم درمیاره که نذاشته بمونم خونه عزیز.
میخنده و میگه: پس خیلی بهت خوش میگذشته.
- خیلی...
وقتی میبینم دوستات بهت بیمحلی میکنن ؛ یعنی هر لحظه سجدهی شکر بجا نمیآرن که دارن با تو حرف میزنن و وقتی باهات حرف میزنن در برابرت زانو نمیزنن و سرشونو خم نمیکنن و یجوری وانمود میکنن انگار تو هم یک آدم عادی هستی مثل بقیه، بهم برمیخوره و اعصابم بهم میریزه.