eitaa logo
مخمور.
31 دنبال‌کننده
397 عکس
171 ویدیو
1 فایل
آن زمان تو نبودی ولی اگر بودی ، مطمئنم خدا سوره‌ای را با آیهِ "و قسم به چشمان تو" آغاز می‌کرد. - شاخهٔ هم‌خونِ جـ ـدا ماندهٔ او. - ما جاودانه‌ایم، بر این می‌توان گریست. - یه ته مونده از خاك. - برای "Sh"
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا ممنووووووووون🤍
مخمور.
نازنین پر بِکِش برو یه‌جای دیگه...
بهش می‌گم: من دلم برا بچگیام تنگ شده. برا وقتایی که تا خسته می‌شدم دراز می‌کشیدم روی تشکِ سفیدم که روش خرس‌های کوچولوی قهوه‌ای خودشونو به خواب زده بودن. بعد تلویزیونو روشن می‌کردم و می‌زدم شبکه پویا، شبکه پویا هم لالایی پخش می‌کرد، و من با صدای لالایی خوابم می‌برد./ صبح، وقتی هنوز هوا گرگ و میش بود، بابام منو با همون چشم‌های نیمه‌باز لای پتوی قرمزِ پشمالوم می‌پیچید و عقب ماشین می‌خوابوندم تا ببرتم خونه عزیزجون./ همیشه اون موقع، هوا هنوز گرگ و میش بود، عزیزجون می‌اومد دم در خونه، منو از بابام تحویل می‌گرفت، گربه‌ها توی باغچه‌ی خونه‌ی عزیز لم داده بودن و خمیازه می‌کشیدن. بعد منو عزیز وارد خونه می‌شدیم. آقاجون خوابِ خواب بود. عزیز منو می‌برد زیر پتوی خودش، بغلم می‌کرد و می‌گفت: بخواب عزیزم. منم می‌گفتم: برام قصه بگو عزیز. اون هم طبق معمول می‌گفت: من قصه بلد نیستم:))) بعد من شروع می‌کردم به یاد دادن قصه بهش‌. قصه‌ی کدو قلقله زن/شنگول و منگول و... به آخر قصه که می‌رسیدم می‌دیدم که عزیز خوابِ خوابه، و من هم بدون هیچ حرفی، خسته از اون همه قصه‌ای که گفتم، آروم می‌خوابیدم:))))))/ صدای آقاجون می‌اومد: کفتر بابا، پاشو صبحونه بخوریم. عزیز جون برام چایی شیرین درست کرده، لقمه‌های نون و پنیر,نون و مرباش هم آماده‌س. من میرم سر سفره و بغل آقاجون همه‌ی صبحونه‌های توی سفره رو می‌خورم و عزیز و آقاجون از این حجم از شکمو بودنم لذت می‌برن./ پسرخاله‌م اومده خونه عزیز جون. باهم نشستیم جلوی تلویزیون و داریم باب اسفنجی نگاه می‌کنیم./ بعد تماشای فیلم‌های مورد علاقه‌مون می‌ریم و با بالشت‌ها و چادرهای عزیز جون برای خودمون خونه می‌سازیم و تا جایی که جون داریم باهم بازی می‌کنیم./ عصر می‌شه و همه‌ی خانواده میان خونه عزیز جون، دایی‌ها، خاله‌ها، بچه‌هاشون، زندایی‌ها، سروصدا توی خونه‌ی عزیز زیاده، حالا همبازی‌های من هم بیشترن. دختردایی و پسردایی‌م هم اومدن. همه رو از سروصدامون کلافه می‌کنیم و می‌فرستنمون خونه‌ی طبقه‌ی بالا تا از شرمون راحت شن:))) ما هم چهارتایی می‌ریم بالا و تا وقتی که مامان باباهامون صدامون بزنن بازی می‌کنیم و می‌خندیم... بدون اینکه بدونیم که قراره چقدر دلمون برای اون لحظه‌ها تنگ بشه!/ شب رسیده و مامانم میگه که باید بریم. گریه می‌کنم و می‌خوام پیش عزیز و آقاجون بمونم. بابام میگه که نمیشه، دلم برات تنگ می‌شه و همون‌جوری با ناراحتی منو می‌بره و با خریدن یه بستنی از دلم درمیاره که نذاشته بمونم خونه عزیز. می‌خنده و می‌گه: پس خیلی بهت خوش می‌گذشته. - خیلی...
اون‌هایی که دست‌های کشیده و لاغر و استخونی دارن، تا ابد زندگی رو بردن.
دامیانو حق می‌نوازد.
از اولشم نباید به آدمی که تو این هوا سوییشرت می‌پوشه اعتماد می‌کردم.=)))))
وقتی می‌بینم دوستات بهت بی‌محلی می‌کنن ؛ یعنی هر لحظه سجده‌ی شکر بجا نمی‌آرن که دارن با تو حرف می‌زنن و وقتی باهات حرف می‌زنن در برابرت زانو نمی‌زنن و سرشونو خم نمی‌کنن و یجوری وانمود می‌کنن انگار تو هم یک آدم عادی هستی مثل بقیه، بهم برمیخوره و اعصابم بهم می‌ریزه.
عزیزم با من برنامه ریزی نکن برای زندگی‌ت، چون من ممکنه وسطش یهو خودمو از پنجره پرت کنم پایین.
وقتی به یکی حس نداری بی‌جا می‌کنی باهاش اون جوری برخورد می‌کنی عوضی.
بابا خوش به حال شماها که حساسیت فصلی ندارین.