🌿 غدیر؛ از چشم زنانی که آنجا بودند...
تصور کن...
هوا گرم است؛ آنقدر گرم که مسافران بخشی از ردای خود را زیر پا و بخشی را روی سرشان انداختهاند.
کاروان عظیم حج در راه بازگشت است که ناگهان فرمان توقف میرسد.
همه متعجباند.
چرا اینجا؟ چرا در این بیابان داغ؟
کمکم جمعیت گرد هم میآیند؛ مردان، زنان، پیرها، جوانها...
هیچکس هنوز نمیداند قرار است یکی از مهمترین لحظات تاریخ اسلام رقم بخورد.
در میان جمعیت، زنانی ایستادهاند که شاید نام بیشترشان در کتابهای تاریخ ثبت نشده باشد؛ اما آن روز شاهد واقعهای بودند که قرار بود سرنوشت امت را تغییر دهد...
و چند ساعت بعد، آنها هم قرار بود بیعت کنند.
اما سؤال اینجاست:
🔹 زنان چگونه با امیرالمؤمنین(ع) بیعت کردند؟
ادامه دارد...
(کپی با ذکر منبع 🍃 )
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
🌿 وقتی نوبت زنان برای بیعت رسید...
خطبه پیامبر(ص) به پایان رسیده بود.
جمعیت دستهدسته جلو میآمدند تا با علی بن ابیطالب(ع) بیعت کنند.
مردان دست در دست امیرالمؤمنین میگذاشتند و پیمان میبستند.
اما زنان چه؟
آیا آنها از این پیمان کنار گذاشته شدند؟
نه...
برای زنان نیز مراسم بیعت در نظر گرفته شده بود.
نقل کردهاند ظرفی از آب آماده شد.
امیرالمؤمنین(ع) در یک سوی آن قرار گرفتند و زنان در سوی دیگر.
بیعت انجام شد؛ بدون شکستن حدود شرعی و بدون حذف زنان از مهمترین پیمان سیاسی آن روز.
شاید این صحنه یک پیام بزرگ داشت:
«حضور اجتماعی زنان و حفظ ارزشهای دینی، دو مسیر جدا از هم نیستند.»
اما این پایان ماجرا نبود...
در میان آن زنان، بانویی حضور داشت که قرار بود چند ماه بعد، تنهاترین مدافع غدیر شود...
ادامه دارد...
(کپی با ذکر منبع 🍃 )
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
🌿 بانویی که نگذاشت غدیر فراموش شود...
چند ماه از غدیر گذشته بود.
بسیاری از کسانی که در آن بیابان داغ دست بیعت داده بودند، سکوت کرده بودند.
اما یک نفر سکوت نکرد.
دختری که در غدیر حضور داشت. دختری که سخنان پیامبر(ص) را شنیده بود. دختری که میدانست آن روز چه اتفاقی افتاده است.
حضرت فاطمه زهرا(س).
وقتی مسیر جامعه تغییر کرد، او به میدان آمد.
سخن گفت. استدلال کرد. یادآوری کرد.
شاید بتوان گفت اولین بانویی که برای دفاع از پیام غدیر هزینه داد، حضرت زهرا(س) بود.
اما آیا ایشان تنها بانوی مدافع غدیر بودند؟
خیر...
زنان دیگری هم بودند که روایت غدیر را برای نسلهای بعد حفظ کردند.
ادامه دارد...
(کپی با ذکر منبع 🍃 )
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
🌿 اگر زنان روایت نمیکردند...
امروز، بیش از چهارده قرن از غدیر گذشته است.
اما تا به حال فکر کردهای اگر شاهدان آن روز ماجرا را نقل نمیکردند، چه میشد؟
در میان راویان غدیر، نام چند زن بزرگ دیده میشود:
✨ حضرت فاطمه زهرا(س) ✨ امسلمه ✨ اسماء بنت عمیس ✨ و بانوان دیگری که آنچه دیده و شنیده بودند را برای آیندگان بازگو کردند.
آنها فقط تماشاگر تاریخ نبودند.
راوی تاریخ بودند.
اگر مردان بخشی از پیام غدیر را منتقل کردند، زنان نیز بخشی دیگر از این امانت را بر دوش کشیدند.
و شاید به همین دلیل است که غدیر فقط یک خاطره نیست؛ یک روایت زنده است...
(کپی با ذکر منبع 🍃 )
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
🌿 زنان غدیر؛ فراتر از یک بیعت
هر بار که از غدیر سخن میگوییم، معمولاً به یک جمله فکر میکنیم:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه...»
اما پشت این واقعه، زنانی نیز ایستاده بودند که:
▫️حاضر شدند. ▫️بیعت کردند. ▫️روایت کردند. ▫️و از حقیقت دفاع کردند.
غدیر به ما یادآوری میکند که زن مسلمان در متن تحولات جامعه حضور دارد؛ نه در حاشیه آن.
و شاید یکی از زیباترین پیامهای غدیر همین باشد: گاهی نام آدمها در کتابهای تاریخ نمیآید، اما حضورشان تاریخ را میسازد...
🌺 عید غدیرتون مبارک☺️
(کپی با ذکر منبع 🍃 )
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگاه متمایز رهبر شهید به جایگاه زنان 🌱🤍
🔸️بنظرم نگاه ایشون به جایگاه زن انقدر قشنگ و جذابه که تمام کسانی که از حقوق زنان دم می زنند باید با نگاه ایشون آشنا بشند!
بفرستید برای دوستانی که طرفدار حقوق زنان هستند✌🏻
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرقی بین مادران مقـاومت کل دنیا نیست!
و در دل دامن همچین مادرانیست که مقـاومت شکل میگیره!
چه ایران باشه چه فلسـطین چه لبنان و عراق و یمن!
چه تو جـنگ رمضان باشه و مادر شـهید ایرانی چه تو نسلکـشی غـزه توسط رژیم کودککـش باشه و مادر شـهید فلسـطینی!
این مادران باایمان و شجاعند که سرنوشت مقـاومت رو رقم میزنن👊
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
هنوز نمیدونی برای عید غدیر چیکار کنی ❓️ 😍❤️
✅️ این چک لیست مال خود خودته
😉💚
#عید_غدیر
#من_کنیز_حیدرم
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
#شما_فرستادین
خانم های کنشگر شهرستان میاندوآب، برای روز غدیر پخت آش رو داشتن و دورهم سبزی آش رو آماده کردند😍💚
قربون دستای تک تک تون 🥲💚
این کنشگری ها باید در تاریخ غدیر ثبت بشه واقعا...
#من_کنیز_حیدرم
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
#شما_فرستادین
من چند روز پیش خیلی دلم گرفته بود
همسایه هامو به صرف چایی دعوت کردم و زیارت عاشورا خوندیم و یه روضه ی کوچیک زنونه به نیابت از رهبرشهید گرفتیم .
بعدشم آروم تر بودم و مصمم تر
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل
*دلنوشته دختر شهید حاجی زاده*
«یک سال؛ به همین کوتاهی و به همین جانکاهی»
یک سال گذشت. سیصد و چندین روز است که سکوت، جایگزینِ آخرین صدای پدرانه شده است. آخرین تماس، آخرین گفتوگوی پدری و دختری که هنوز هم در گوشم طنینانداز است.
آن شب، ساعت یازده، وقتی گوشی تلفن زنگ خورد و علی با صدایی که حکایت از حضورِ «بابا جون» داشت، مرا به پای گوشی فرا خواند، در دلم تردیدی از جنسِ تعجب جوانه زد. آن ساعت از شب، هیچگاه زمانِ تکراریِ تماسهایت نبود؛ اگر در خانه بودی یا در آغوشِ خواب بودید و یا در تدارکِ استراحتی آرام پس از یک روزِ پُرکار. اما آن شب، برخلافِ عادتِ همیشگی، آنسوی خط، صدایی سرحال و لبریز از نشاط میآمد؛ گویی خستگیِ سفرِ قم و دوندگیهای تهران، پشتِ درِ خانه جا مانده بود.
قرارِ فردا شب، مهمانیِ غدیرِ ما بود؛ عیدی که سالهاست سنتِ ماست. با چه ذوقی از جشنِ غدیر میگفتی، از اینکه چقدر به دلت نشسته و چقدر حظ بردهای. خبرِ آمدنِ مامان بزرگ را دادی و از علی و زینب پرسیدی. آنقدر طولانی و شیرین با هم حرف زدیم که گویی هر دو میدانستیم این آخرین فرصتِ کلام است. افسوس که نمیدانستیم سقفِ زمان، اینقدر کوتاه است... وگرنه ساعتها بر این کلمات بوسه میزدم تا رشتهی سخن گسسته نشود.
آن شب، تا ساعت ۲:۳۰ بامداد، با زینب مشغولِ تدارکِ ضیافت بودیم. برای هر دسر و سالادی که آماده میکردیم، قند در دلمان آب میشد که «بابا جون این مدلی دوست داره، این مخصوصِ بابا جونه». باقلوا را هم برای صبحِ فردا کنار گذاشتیم؛ همان صبحی که بویِ عیدش، در هیاهویِ آوارِ مصیبت، رنگِ خون و خاک گرفت.
ساعت ۳:۳۰ بود؛ در حالِ وضو، صدایی شنیدم. لرزشی در هوا بود که نامش را نمیدانستم؛ رعد بود یا آتش؟ میانِ نماز، صدای دومین انفجار آمد. وقتی محمدآقا سلامِ نماز را داد، بیقرار بود. گفت: «صدای انفجار را شنیدی؟» و من، که بیخبر از دهانِ بازِ مرگ بودم، گیج ماندم. وقتی از پشتبام برگشت و از هدف قرار گرفتنِ منطقهای نظامی گفت، انگار دلم فرو ریخت. بیاختیار بر زبان آوردم: «خونه مامان منو زدن...»
دقایقی بعد، قامتِ خاکیِ مامان و رضوانه و خانم باقری، خبر از فاجعه داد. تا ظهرِ آن روز، دلخوش به یک باورِ کاذب بودم: «بابا خانه نبوده». اما وقتی خبرِ شهادتت آمد، دنیا بر سرم آوار شد. در سردخانه، وقتی برای آخرین بار دیدمت، چنان آرام و رها خفته بودی که انگار خستگیِ تمامِ دوندگیهای یک عمر را به دستِ فرشتگان سپرده بودی. دستِ راستت مشت شده بود. در همان نگاهِ اول، پیشِ خودم اندیشیدم: «در لحظاتِ آخر، چه خشمی از دشمن در دل داشتی که اینگونه مشت گره کردهای؟»
اما بعدها که شنیدم شهید همت نیز هنگامِ شهادت، دستشان را مشت کرده بودند و وقتی زمزمهی گره شدنِ دستانِ حضرت آقا را در لحظهی پرواز شنیدم، دریافتم که این تنها یک اتفاق نیست؛ رازی در این مشتهای گرهکرده نهفته است. رازی میانِ حیاتِ مجاهدانه و مرگِ سرافرازانه؛ همانگونه که شصت و سه سالگی و تقارنهای آسمانیاش، رازی میانِ شهیدان است. انگار این مشتها، گواهیِ ایستادگی تا آخرین تپشِ قلب بودند
این یک سال، برای ما ماراتنی از دلتنگی بود. همیشه امیدم به نگاهِ آرامبخشِ حضرت آقا بود؛ تا اینکه در نهم اسفند، وقتی خبرِ شهادتِ ایشان در آسمانها پیچید، دوباره یتیم شدم. در کمتر از نه ماه، هر دو پناهم را از دست دادم.
امشب، در ایامِ غدیر، دوباره به یک سال پیش پرتاب میشوم. به همان تلفنِ آخر... من هنوز زندهام. نفسی میکشم که نه از سرِ عادت، که از سرِ «تقدیر» است. خدایا! تو مرا نگهداشتی تا برای روزی خاص، برای کاری بزرگ در مسیرِ آرمانِ پدرانم باقی بمانم. من به امیدِ آن «رسالت»، زنده ماندهام؛ سرپا، استوار و چشمانتظار.
| 🇮🇷 ble.ir/mo_ttasel | کانال بله
| 🇮🇷 @Mo_ttasel | کانال متصل