eitaa logo
"معلم شهر "
148 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
958 ویدیو
136 فایل
شهیدان زنده اند ارتباط با ادمین : @Ya_hoosin1439
مشاهده در ایتا
دانلود
18.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅کلیپ به مناسبت روز گرامیداشت یاد شهدا
قصه من اینطور بود که تا چند ماه پیش من مانتویی بی‌حجاب بودم طوری که هم همسرم از این موضوع ناراحت بود هم داداش و پدرم ولی اصلا برام مهم نبود فقط به این فکر میکردم که فلان مانتو کوتاه رو بخرم یا فلان لاک یا شال جیغ رو موهام که باید همیشه رنگ‌میشد و تا کجا بیرون میریختم خلاصه روز به روز بدتر و بدتر میشدم یه پسر ۴ ساله دارم که خیلی بهش اهمیت نمی‌دادم بیشتر به قرو فر خودم می‌رسیدم الان که فکر میکنم خیلی دلم واس پسرم میسوزه واقعا مادر بی‌مسئولیتی بودم 😔😔😔😔 توی خیابون هرچی ماشین باکلاس بود زیر پام ترمز میکرد من هم راحت سوار میشدم بعد که کرایه میدادم میگفتن من مسافر کش نیستم فقط میخواستم سوارت کنم همین بعضی هاشون هم هر طور که بود میخواستن باهام دوست شن بعضی ها هم شماره میدادن خلاصه داشتم به یه دره وحشتناک سقوط میکردم که شهدا نجاتم دادن منی که همینطور داشتم با صد تا سرعت تو چاه میفتادم یه شب خواب خیلی عجیبی دیدم. 🌷من باتمام بدی هایی که داشتم یه اخلاق خوب هم داشتم این که به خیلی احترام میزارم.هر کجا که شهید گمنام یا تفحص شده میاوردن، من میرفتم چون خیلی شهدا رو دوست داشتم میگم دوست داشتم چون الان عاشقشونم. با همون وضع اسف بار و بد حجاب ، استقبال شهدا میرفتم😔 یه شب که به فکر رنگ مو و دستگاه لاک خشک کنی که قرار بود بخرم خواب رفتم که خواب خیلی عجیبی دیدم... دیدم وارد یه حسینیه خیلی بزرگ شدم که خیلی شهید گمنام آورده بودن میگم خیلی چون حسینیه با اون عظمت پر شهید بود یه آقایی که مذهبی بود اومد پشت میکروفن گفت:خواهرا شهید زیاد آوردیم، ما امروز نمیتونیم متاسفانه همه رو تشییع کنیم، لطف کنین هرکی یه شهید ببره خونه تا صبح قران بخونه صبح دسته دسته شهدارو تشییع کنیم خلاصه هرکی یه شهید برداشت وبالا سرش قرآن میخوند ولی به من هیچ شهیدی نرسید رفتم پیش یه خانوم که محجبه بود گفتم میشه این شهید رو بدین به من من ببرم خونه قرآن بخونم واسش با اخم گفت نخیر برو پی کارت... من هم که خیلی ناراحت بودم کنار ایستادم دستم بغلم بود داشتم با حسرت نگاه میکردم که یه دفعه دیوارِ روبروی من تبدیل به یه آیینه خیلی بزرگ شد. خودم رو دیدم که به بدترین وضع اومده بودم .😭 واقعا خجالت کشیدم از خودم سرمو انداختم پایین با بغض به خودم گفتم آخه تو لیاقت نداری شهید مهمونت بشه که یک دفعه از خواب پریدم. صبح که شد خیلی حالم بد بود به خاطر خوابی که دیدم به خاطر وضعیتم به خاطر زندگیم به خاطر راهی که به اشتباه رفتم همسرم حالمو دید گفت چی شده چرا انقدر ناراحتی گفتم جیزی نیست فقط منو ببر امام زاده حسین گلزار شهدا من رو برد من رفتم سر مزار عباس بابایی و حجت اسدی و سیاهکلی خیلی گریه کردم گفتم خدایا به خون این شهدا قسم دیگه لحظه ای چادر رو کنار نمیزارم عهد میبندم همیشه نماز بخونم و واقعا یه خانوم محجبه بشم این رو گفتم و اومدم خونه. بعد کارای خونه رو کردم شام همسرم وپسرم رو دادم و بعد خوابیدم. اما خیلی حالم بد بود ،دلم شکسته بود با همون حال خوابم برد ، خواب دیدم رفتم بیرون یکم واسه خونه خرید کنم، هین که وارد کوچمون شدم دیدم جلو درب خونمون ریسه کشیدن، جمعیت مردم ریختن خونمون دسته هیئت اوردن داداشم داشت سینی غذا رو پشت سر هم میداد تو حیاط تا مردم شام بخورن. اومدم جلو و به برادرم‌گفتم: داداش چه خبره ، چرا انقدر اینجا شلوغه گفت معلوم هست کجایی برو تو کمک کن واست مهمون اومده . گفتم: کیه مهمون؟ قرارنبود خونه ما مهمون بیاد . گفت برو توی خونه، شهید گمنام آوردن خونتون🌷 رفتم دیدم چقدر شهید آوردن خونمون😭 ، که از خواب پریدم گفتم قربونت برم خدا دیشب خواب دیدم شهید نیومد خونمون بخاطر اینکه از وضعیت حجاب من ناراحت بودن، من قول دادم بهشون، فردا شب خودشون اومدن خونمون خلاصه اولین روز یکشنبه ماه ذی القعده مصادف با میلاد حضرت معصومه علیها السلام رفتم غسل توبه کردم و نماز توبه خوندم. آخه شنیده بودم اولین روز یکشنبه ماه ذی القعده روز هست. هرکسی غسل توبه کنه و با اخلاص نماز توبه بخونه، انگار از مادر دوباره پاک و مطهر متولد شده. نمیدونم چی بگم انگار خدا همه چی رو درست کرده بود که تو این روز عزیز توبه کنم و آدم خوبی بشم و بعداز ظهر با وضو حضرت زهرا سلام الله علیها رو بوسیدم و سرم کردم. الان چندوقتی هست که منم و محجبه شدم. خیلیا مسخرم میکنن ، با یه لحنی حرف میزنن که ناراحت میشم ولی اصلا توجه نمیکنم وخدارو شکر این توفیق رو خدا بهم داد که نماز شب هم بخونم...