eitaa logo
🌹شهیدانه 🌹
103 دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
2هزار ویدیو
10 فایل
زنده نگه داشتن نام و یادشهدا کمتراز شهادت نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️رتبه ۴ کنکور شد، پزشکی شیراز. از دانشگاه‌های فرانسه و کانادا هم دعوت نامه داشت. می‌تونست بره دنبال تحصیل و بعدش هم درآمد بالا و یک زندگی راحت. حتی می‌تونست یه رنگ و لعاب مذهبی هم به کارش بده و توجیه کنه که میرم پزشک میشم و بعدش خدمت به مردم! اما چون امام بهش گفته بود امروز اولویت با نهضت هست، به همه اینا پشت پا زد و موندن تو خط اول مبارزه با شاه رو به فرانسه و پزشکی ترجیح داد... 🗓 ۲۷ آبان، سالروز شهادت شهید مهدی زین‌الدین
🥀شهید سعید رضا عربی 🥀 ولادت ۲۳ آذر ۴۲_سمنان شهادت ۱۱ تیر ۶۵_مهران از سن چهار ،پنج سالگی با دین آشنا شد طوری که در ۶ سالگی نماز میخواند و حتی نصفه روز روزه میگرفت تا پایان متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت ، همزمان با درس و با شروع جنگ در بسیج ثبت نام کرد و به سردشت اعزام شد وی سپس سرباز سپاه پاسداران شد و از طریق لشگر ۱۷ علی بن ابی طالب علیه السلام به جبهه اعزام شد و در عملیات‌هایی چون خیبر و بدر شرکت داشت ،شجاعت و دلاوری است زبانزد بود طوری که یکبار یک تنه به مصاف ۵ تانک رفت و با هدف قرار دادن ۲ تا ،بقیه را عقب راند با شهید عاملو به قدری دوست بودند که هر دو با هم به درجاتی از عرفان دست پیدا کردند ، صدای العفو گفتنش دل شبها در سن ۱۶ سالگی همه جای جبهه می‌پیچید در نهایت در عملیات کربلای ۱ در منطقه مهران شهد شهادت را نوشید 🥀قسمتی از وصیتنامه شهید « خواسته‌ام این است که امام را تنها نگذارید چون تنها گذاشتن امام برابر است با دوری جُستن از امام زمان (عج)، اسلام و پایمال شدن خون شهیدان ، اگر خون شهدا پایمال شود باعث می‌شود که خداوند بر آن ملت قَهر کند و عذاب اَلیم را در پی دارد پس تا آخرین نفس به دنبال امام باشید قدس را از شرّ کفّار پاک کنید و در مسجدالاقصی به امامت امام، نماز به پای دارید
🌹 علی عـادت نداشت بدون ما چیزی بخورد.اگر بیرون چیزی می خورد؛ می برد و از همان غذا به ما می داد و یا می گـرفت و می آورد خـانه. • یکبـار قرار بود باهم دنبال خـانه بگردیم. وسط راه یک مرتبه گفت: «برویم سمت هتـل استقلال! یه چیزی بخـوریم!» با تعجب گفتم: «وسع ما که به آن جاهـا نمیـرسه.» گفت: «قهوه هایش را میگویـم.» شستم خبـردار شد کـه یکبـار با میهمـان خـارجی آمده اینجا قهوه خورده و حالا می خواهد برایم جبران کند. • خوردن مان کـه تمـام شد؛ از جلوی هتل دستم را گرفت و پیاده راه افتادیم. 🎙راوی: همسر شهید 📚 کتاب رسـول مولتان رایزن فرهنگی/ محل شهادت پاکستان
🌹خاکریز خاطره . 🔹هفت تپه بودیم قبل از عملیات کربلای 4 یک روز من و شهید بلباسی با هم داشتیم صحبت می کردیم که چه کار کنیم و نیروها را حرکت دهیم یا نه شهید سیف الله حمام بود و یک دفعه دیدم شهید بلباسی وسط صحبت هایش صلوات می فرستند من چون پشتم به شهید بود سرم را برگرداندم دیدم شهید است که از حمام امده است و صورتش گل انداخته است و خیلی زیبا شده است . شهید بلباسی آمد سمتم و گفت:« برو به خانواده ات زنگ بزن و بگو آماده باشند که دومین شهید هم در راه است» که همین هم شد . . 💢 سیف اله بابکی دومین بابکی بود که در ۱۳۶۵ در بشهادت رسید.
شهید سید محمد حسین جانبازی
🌹شهیدانه 🌹
شهید سید محمد حسین جانبازی
❣عاشق حضرت زهرا(س) بود, می گفت کاش می شد مثل خانم گمنام باشم! 🌷 درمحور شیاربجلیه روی تپه ماهورها ، دیدم شهیدی افتاده به صورت اسکلت کامل با استخوان هایی سفید و براق! شهید لباسی برتن داشت که به کلی پوسیده بود . وقتی شهید رابلند کردم ، دنبال پلاک شهید گشتم وپلاک را پیداکردم. بسیار خوانا بود، سپس جیب شهید را گشتم و یک کارت نارنجی رنگ خاک گرفته از جیب شهید در آوردم. روی کارت را دست کشیدم تا اسم روی کارت مشخص شود. نوشته بود:"سید محمد حسین جانبازی ، فرزند سهراب ، ازاستان فارس" یک باره از خواب بیدارشدم وپیش خود گفتم : این خواب هم حتماٌ مثل خوابهای دیگر است و احتمالاً از پرخوری بوده . خلاصه زیاد جدی نگرفتم ولی شماره پلاک ونام شهید راکه هنوزبه یادداشتم ، دردفترچه ام یادداشت کردم. ☝ راوی:برادر نظر زاده 🌷 مدتی بود در منطقه کار می کردیم, اما هر چه می گشتیم چیز کمتری پیدا می کردیم. شب شهادت حضرت زهرا(س) بود. بچه ها متوسل شدند به خانم حضرت زهرا که دست خالی برنگردیم. یکی از بچه های تفحص گفت من خواب دیدم در این منطقه شهیدی به اسم سید محمد حسین جانبازی پیدا می کنیم! سریع شناختم, گفتم من می شناسم, از نیروهای من بود اما یادم نمی اید سید باشد. کار را شروع کردیم. غروب بود که در یک شیار شهیدی پیدا کردیم, لباس کامل و استخوان ها پوسیده. شماره پلاکش همان بود که دوست ما نوشته بود. روی کارتی اسمش نوشته شده بود"محمدحسین جانبازی" گفتیم همه چیز درست است اما این که سید نیست! گفتیم, این شهید با توسل به حضرت زهرا(س) پیدا شد, حتما خانم به ایشان توجه داشته و ایشان را جز اولاد و فرزندان خود پذیرفته اند! ☝ راوی:قاسم مهدوی 🌷روزی یکی از دوستاتم گفت: امروز در مراسمی خاطره ای از تفحص شهیدی به اسم محمدحسین جانبازی گفتند! تنم به عرق نشست, گفتم اما برادر من که مفقود است! گفت:منبع خاطره روزنامه جمهوری اسلامی مهر سال ۷۲ بود. روز بعد سریع رفتم سراغ ارشیو روزنامه های سال ۷۲، پیدایش کردم, همه چیز درست بود, اما دو سال از این تفحص می گذشت اما به ما خبر نداده بودند. سریع با ستاد تفحص تماس گرفتم, شماره پلاک را دادم, گفتند پیدا شده و معراج تهران است! زنگ زدم معراج شهدا تهران. گفتند بله این شهید اینجاست! گفتم پس چرا به ما خبر ندادید! گفتند: نمی دانیم! گویی خواست خود محمد حسین بود, که دو سال دیگر, حتی با اینکه شناخته شده بود مثل مادرش گمنام باشد. روز میلاد امام حسین(ع) بود که در شیراز تشیع شد. ☝ راوی:مهراب جانبازی(برادر شهید) 🌾🌷🌾 هدیه به معلم شهید سیدمحمدحسین جانبازی صلوات تولد:۱۳۳۹-شیراز شهادت:۱۳۶۵/۲/۲۴ تفحص:اوایل سال ۷۲ تشیع:۱۳۷۴/۹/۳۰
🌹ای برادر کجا می‌روی؟ کمی درنگ کن! آیا با کمی گریه و یک فاتحه شما بر مزار من و امثال من، مسئولیتی را که با رفتن خود بر دوش تو گذاشته‌ایم از یاد خواهی برد یا نه؟ ما نظاره‌گر خواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد؟! 🌹متنی که به درخواست شهید روی سنگ قبرش نوشته شده است....
🥀شهید ابوالقاسم دهرویه🥀 ولادت ۱ تیر ۴۴_سمنان شهادت ۲۶ فروردین ۶۱_بوکان درسش را تا پایان متوسطه تمام کرد و دیپلم گرفت ، با شروع جنگ با ثبت نام در بسیج به جبهه اعزام شد خیلی به فکر مستضعفان و فقرا بود و تمام سعیش را میکرد که به آنها کمک برساند ، خیلی دل رحم بود وی در هنگام درگیری با گروههای منافقین و ضد انقلاب غرب کشور با اصابت گلوله به شهادت رسید یک‌شب که در سنگر در خواب گریه میکرد صدایش کردند ، ناراحت شد ولی هر چه گفتند نگفت چه شده .فقط گفت بچه ها وضو بگیرید دعای توسل بخوانیم ، دعا می‌خواند و گریه میکرد ، فردایش رو کرد به بچه ها و گفت من دو روز دیگر شهید می‌شوم ، این درحالی بود که هیچ عملیاتی در پیش نبود ، همان روز آمدند و گفتند باید برای پاکسازی بانه از کومله به غرب برویم ، همانطور که گفته بود دو روز بعد با هدف قرار گرفتن از پشت به زمین افتاد و تا لحظه شهادت ذکر لبش یا مهدی بود ... مزارش در امامزاده یحیی سمنان واقع می‌باشد
چشمان به راهی است که از خود به یادگار گذاشته‌اند... اما چشمان‌ ما به روزی‌ است‌ که با آنان رو به رو خواهیم شد به امید آنکه شرمنده‌ نباشیم...!