🥀شهید حمید انبارکی🥀
ولادت ۳۰ شهریور ۵۰_بوشهر
شهادت ۴ تیر ۶۷_حزیره مجنون
در روستای محروم انبارک بدنیا آمد ، در دبستان به دلیل اخلاق و رفتار و محبتهایش و کوشا بودن در درس لقب شاگرد نمونه گرفته بود ، وارد راهنمایی که شد قصد جبهه کرد
جهت آموزش نظامی به شهرستان دیر رفت و بعد از کمی به جبهه اعزام شد و بعد از ۵۵ روز بر اثر برخورد خمپاره به سنگرشان موج گرفته شد و به خانه آمد
در کنار ادامه تحصیل در گردان تخریب ثبت نام کرد و بعد از فراگرفتن آموزش به منطقه مارد اعزام شد ، بعد از کمی برای دیدن خانواده آمد و سپس بدون آنکه به آنها بگوید برای عملیات بازپس گیری جزیره مجنون راهی شد و در همین عملیات به شهادت رسید ، پیکرش ۲۹ سال در منطقه باقیماند و بعد از تفحص سال ۹۶ در زادگاهش دفن شد
🛑درس بزرگ شهید مهدی باکری برای همه، خصوصا کاندیداها و هوادارانشان👈 مواظب ریخت و پاش و سوءاستفاده از بیت المال و مقام و منصب خود باشید👇
🔹وقتی سرلشکر مهدی باکری فرمانده نامآور لشکر ۳۱عاشورا به پشت تریبون رسید، قبل از هر اقدامی خم شد و پتوی کهنه سربازی را که به احترام فرمانده زیر پایش انداخته بودند را برداشت و با وقار و مهارت خاصی آن را تکان داد و خیلی آرام تایش کرد و به جای زیر پایش بر روی تریبون نهاد و آنگاه با لحنی آرام جملهای را گفت که هرگاه و در هر شرایطی برای هر کسی گفته ام متأثر شده است. خاک بر سرت مهدی آدم شدهای که بیتالمال را به زیر پایت انداختهاند؟
💥وقتى به مهدی باکری خبر دادند که برادرت شهید شده است و می خواهیم پیکرش را برگردانیم؛ اجازه نداد و گفت: همه ى آنها برادرای من هستند اگر تونستید همه را برگردونید حمید را هم بیاورید!... برادران باکری که هر سه پیکر پاکشان به دست نیامده است.
🔹وقتی شهید مهدی باکری شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید و سیل آمد، ایشان پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه ها که تا زیر زانو می رسید به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد از مردم کمک میخواست، تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی بی درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بده مادر، خیر ببینی. نمیدانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما رو ببینه و یکم از غیرت و شرف شما یاد بگیره. آقا مهدی خنده ای کرد و گفت: راست میگی مادر، کاش یاد می گرفت!
🌹با آقا مهدی سوار بر تویوتا داشتیم میرفتیم جایی. هوا به شدت گرم بود، اما جرآت نمیکردم کولر رو روشنکنم. بالاخره بهخاطر گرما طاقتم تموم شد و کولرِ ماشین رو روشن کردم. وقتی کولر رو زدم ، آقا مهدی گفت: الله بندهسی «بندهی خدا» میدونی وقتی کولر روشن میکنی، مصرف بنزینِ بیت المال میره بالا؟ خاموش کن! فردای قیامت چه جوابی داریم به شهدا بدیم؟ خاموش کن! مگه رزمنده ها توی سنگر زیر کولر نشستند که تو کولر روشن میکنی؟
🌷توی ماشین داشت اسلحه خالی میکرد، با چند تا بسیجی دیگه. از عرق روی لباسهایش میشد فهمید، چقدر کار کرده.... کارش که تموم شد از کنارمان داشت میرفت. به رفیقم گفت: چطوری مش علی؟ به علی گفتم: کی بود این؟ گفت: مهدی باکری جانشین فرمانده. گفتم: پس چرا داره بار ماشین رو خالی میکنه؟! گفت: یواش یواش اخلاقش میاد دستت....
🌷اهالی یک محل عصبانی آمدند شهرداری، توی اتاقی که من و مهدی آنجا مینشستیم و جواب مردم را میدادیم. میگفتند: آخر تو چه میدانی که ما توی چه بدبختی گیر کردهایم. خودت کوچهات آسفالت است، معلوم است که نمیدانی محلهی ما باران آمده، آب همهجا را برداشته. مهدی حرف نزد. حتی ابرو خم نکرد. رفت پوتین گلی خودش را از پشت میزش برداشت گذاشت جلو چشم آنها، گفت: این هم مدرک من که به همهمان ثابت کند کوچهی ما هم دست کمی از کوچهی شما ندارد.
🌷هر روز آفتاب نزده از خانه میرفت بیرون. یه روز صدای پایین آمدنش را ار پله ها شنیدم. رفتم و جلویش را گرفتم و گفتم: آقا مهدی شما دیگر عیالواری؟ یک کم بیشتر مواظب خودت باش. مهدی گفت: چه کار کنم ؟ مسئولیت بچه های مردم گردن من تست . بهش گفتم لااقل توی سنگر فرماندهی بمون. گفت اگر فرمانده نیم خیز راه بره ، نیروها سینه خیز میرند و اگر بمونه توی سنگرش که بقیه میرن خونه هاشون..... ما باید در خط مقدم باشیم، تا دیگران در صحنه بمانند...
💥اوایل انقلاب بود.....در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شدم. چشمم به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دیدم امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفتم، او رفتگر همیشگی محله ی ما نبود. کنجکاوم شد، سلام دادم و دیدم رفتگر امروز، آقا مهدی است...
💥آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟
آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت. ادامه دادم، آقا مهدی شما شهرداری، اینجا چیکار می کنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کردم تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشیدم......
#ناصرکاوه
#کتاب_زندگی_به_سبک_شهدا
🥀شهید حمیدرضا دلیلی دیداری🥀
ولادت ۱ شهریور ۴۸ _تهران
شهادت ۲۳ دی ۶۵_شلمچه
همزمان با دوران تحصیل عضو بسیج فعال مسجد بود و با شهادت چند تن از اهل و محل هوای جبهه به سرش رفت و دنبال کارهای اعزام رفت
او به لشکر ۱۰سید الشهدا، گردان حضرت علی اکبر(ع)، گروهان فجر اعزام شد ، عمویش از فرماندهان جنگ بود اما هیچگاه به کسی نگفته بود ، بعد از عملیات کربلای ۴ که نیروی ویژه لازم بود داوطلبانه آمادگی خود را اعلام کرد و در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید
مزارش در قطعه ۲۶ بهشت زهرای تهران میباشد
مادر شهید «رضا مشعوف» ۱۴ سال از خانه بیرون نرفت. این مادر تمام این ۱۴ سال را منتظر فرزند شهیدش نشست تا روزی پسرش زنگ خانه را بزند. ۱۴ سالی که با آمدن خبر شهادت رضا به پایان رسید.
داغ شهادت فرزند هنوز برای مادر شهید «رضا مشعوف» تازه است. فرزندی که ۱۷ سال به خانه نیامد و ۱۴ سال مادر برای بازگشت دردانه اش چشم به در دوخت تا مبادا فرزندش بیاید و او خانه نباشد. «معصومه راستگو» مادری است که ۱۴ سال امید داشت زنگ در به صدا در بیاید و فرزندش را در چارچوب در ببیند و به امید دیدن چنین لحظه ای ۱۴ سال خودش را خانه نشین کرد.
🌹 #شهید یحیی هاتفی ( #بهشهر) #شهادت ۹ #خرداد ۱۳۶۳ پاسگاه زید :
.
🔹مادر شهید میگفت: پشت بوم خونه مون یه سری وسایل بود که بخاطر شیطنت بچه های فامیل آتیش گرفت و شعله ور شد...من سراسیمه اومدم تو خونه دیدم یحیی داره نماز میخونه ، گفتم یحیی بیا خونه آتیش گرفت ، نماز و بشکون بیااااا !
در عین آرامش نمازشو خوند و نشکوند و بعد نمازش اومد و آتیش و خاموش کرد.
🥀شهید کمیل ایمانی🥀
ولادت سال ۴۵_سوادکوه
شهادت ۱۹ تیر ۶۷_ساری
از کودکی به مسجد و شرکت در هیات علاقمند بود،با پخش اعلامیه، شعارنویسی و شرکت در تظاهرات، فعالیت انقلابی داشت
سال 60 درس را در سوم متوسطه رهاکرد و عازم جبهه شد، آذر 62 به عضویت رسمی سپاه در آمد و در مراسمی با رزمندگان لشکر 25 کربلا از دست محسن رضایی لباس سپاهی را دریافت کرد. از همان زمان به عنوان مربی و مسئول واحد تخریب در گردان تخریب لشکر 25 کربلا مشغول شد
تواضع و فروتنی او در کنار شجاعت و دلیری در هنگامه نبرد مثال زدنی بود،در خطر پیشقدم می شد و حاضر بود خودش را در معرض خطر قرار دهد اما به رزمندگان دیگر آسیبی نرسد
سال 63 برای گذراندن دوره آموزشی تخصصی فرماندهی در سپاه یکم ثارالله روانه تهران شد. بعداز گذران دوره آموزشی با مدرک فوق دیپلم نظامی در سمت جانشین فرمانده گردان تخریب در عملیات بدر حضور یافت
در عملیات کربلای ۱ فرمانده گردان تخریب بود،در والفجر ۱۰ در حلبچه شیمیایی شد و در بیت المقدس۷ قبل از پذیرش قطعنامه با اصابت ترکش قطع نخاع شد و همان زمان ترکشی به کنار قلبش اصابت کرد، به اهواز و از آنجا به بیمارستان بو علی ساری منتقل شد و همانجا به شهادت رسید،بعد از شهادتش دختر دومش به دنیا آمد..
قسمتی از وصیتنامه شهید
مردم دلسوخته و دلسوز، کلاس اجتماعی و فردی شما چنگ زدن به حبل الله و وفادار به خدمتگزاران صدیق و محبّت بین خودتان باشد که وحدت کلمه را تشکیل می دهد و باعث تشکیل صف آهنین در برابر کفار می شود و در این صورت محبوب حق تعالی میشوید (ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاکانهم بنیان مرصوص)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🪐حسرت سوزاننده در روز قیامت...!
#استادپناهیان
#شهیدانہ 🕊🕊
گفتم: آخه تو از کجا دیدی که
اونجـا شعار نوشته اند؟!
گفت: من هرشب این مناطق را چک میکنم
الان متوجه این شعار شدم
بعد ادامه داد: کسی نباید چیزی بنویسد
حالا که همهی مردم پای انقلاب ایستادهاند
ما نباید به ضدانقلاب اجازهی جولان دادن و عرض اندام بدهیم
هادی خیلی روی حضرت آقا حساس بود...
#پسرکفلافلفروش
#شهیدمحمدهادیذولفقاری