خودم را بی تو
دلخوش میکنم
جانا به هر نوعی
گهی با اشک جانفرسا
گهی لبخند تلخ و مصنوعی...
گیرم که به هرحال مرا برده ای از یاد
گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد
گیرم که نه تو گفتی نه شنیدی نه تو بودی
ان عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد...
مملو از مبتلایی :)))
گیرم که به هرحال مرا برده ای از یاد گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد گیرم که نه تو گفتی نه شنیدی
با آن همه دیوانگی و عشق چه کردی؟!
یک بار دلت یاد من خسته نیوفتاد؟!
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی
یک ذره دلت تنگ نشد خانه ات اباد؟!:)
اگر میدونستم
نبودت پدرمو در میاره
آخرین بار خیلی محکم
تر در آغوشت میگرفتم...
با کسی باشین که با خیال راحت
بتونید این شعر و براش بخونید:
من فنجانی چای و او حبهِ قندِ من است
غیر از من کسی ذوبش نمی کند
بدون او شیرین نمیشوم...
میخواستم زل بزنم تو چشماش
بگم لعنتی خیلی داره دیر میشه
دارم ازت دور و دورتر میشم...
نذار از دست بره حسم یکاری کن