به نیابت از خانم سه ساله..:
صل الله علیک یا سیدالشهدا "سلام الله علیه"✨
#التماسدعایفرج
#درگوشی15
دلتنگی یعنی آنکه
چشم هایت خیره به در باشد..
آن وقت است که حتی صدای قدم های باد هم تورا یاد او می اندازد و انگاری در دلت جوانه ای میزند که "او بلاخره از راه رسید"✨
اما هر مرتبه که به سراغ در میروی هیچ کس بر پشت آن نمی باشد؛
دختر بچه ها را هنگامی که در هیاهو گمشده اند دیده ای؟
دیده ای که همه را مادر میپندارند..
به سراغشان می رود ولی حتی آن زن نیز بوی مادرش را نمیدهد...
سرگردان و حیران است؛
خدایا چه کنم؟!
مادرم را کجا پیدا کنم؟!
آخر مگر میشود بین این همه سیاهی،
چادر مادرم را بشناسم؟!
تا آنکه خود مادر فرزندش را میابد...
حال بچه را آن لحظه دیده ای؟!
با اشک به آغوش مادرش میدود!
انگار همین چند دقیقه نا امنی کافیست برای آنکه بداند مادر یعنی چه!
•مُبتلای مَهـ(عج)ـدی•
#درگوشی15 دلتنگی یعنی آنکه چشم هایت خیره به در باشد.. آن وقت است که حتی صدای قدم های باد هم تورا یاد
و چقدر زندگی ما اینگونه است؛
زندگی که نه!
بهتر است بگویم زیستن،
آخر مگر بدون او میشود زندگی کرد؟!
ما در هیاهوی روزگار گمگشته ایم،
و بدنبال پدرمان میگردیم...
اما تفاوت ما و ان بچه میدانی چیست؟!
آنکه آن بچه بی تقصیر یا کم تقصیر است در نبود مادر!
اما ما سرتاپا تقصیریم در نبود پدرمان!
پدری که هزاران برابر مهرش ، محبتش ، عشقش به ما بیشتر از آن مادرست..
آن بچه تنها ماند؛
اما ما تنهایی را پذیرفتیم!
آن بچه مادرش را گم کرد و در پی اش بود...
اما ما پدرمان را گم کرده ایم و خیالی نیست!💔
آن مادر جویای فرزندش شد
و زمانی محقق شد دیدار مجددشان که فرزند هم جویای مادر شد!
اما اگر مادر جویای فرزندش بود و فرزند اینگونه نبود..
مگر به همین سادگی دیدار شان محقق میگشت❔
آری!
پدر هر لحظه بدنبال ماست؛
بیشتر از ما بدنبال ماست...
اما ما چه؟!
حواسمان هست گم شده ایم؟!
یا سرگرم مغازه های رنگارنگ بازار دنیا گشته ایم؟!
که فراموش کرده ایم پدرمان را!
آن بچه احساس نا امنی کرد!
احساس فقدان کرد...
جایی که قرار گرفت برایش عذاب آور بود!
اما ما چه؟!
احساس نا امنی کرده ایم بدون او؟
بدون پدر مان؟!
اصلا بگو ببینم اینکه نیست روی به روی چشم هایمان...
اینکه فقدان حضوری دارد را احساس نموده ایم؟!
•مُبتلای مَهـ(عج)ـدی•
و چقدر زندگی ما اینگونه است؛ زندگی که نه! بهتر است بگویم زیستن، آخر مگر بدون او میشود زندگی کرد؟! ما
اصلا کمی توجه لازم است برای آنکه کمی تصور کنیم چهره اش را...
چهرۀ نگران و گریان اش را،
اینکه او لحظه به لحظه بدنبال به خود آوردن ماست!
آخر مگر از ما چه میخواهد؟!
مقام پدر را شنیده ای؟!
همه چیز فرزند از اوست...!
و در قبالش پدر هم حقوقی دارد؛
اما پدرمان از ما یک چیز میخواهد
که به صورت های مختلف به ما رسانده است!
آن هم میدانی چیست؟!
فرجش را!
همین!
چیز زیاد مگر از تو میخواهد بی معرفت؟!
مگر جز این است که فرجش نیز فرجی در توست!
برای بازگشت به خودت!
مگر چیز زیادی میخواهد اینکه پس از ۱۱۹۰ سال غربت دیگر به جمع فرزندانش بازگردد؟!
•مُبتلای مَهـ(عج)ـدی•
اصلا کمی توجه لازم است برای آنکه کمی تصور کنیم چهره اش را... چهرۀ نگران و گریان اش را، اینکه او لحظه
بیاید و فرزندانش را از این ورطۀ دشوار نجاتی بخشد؟!
تو بگو آخر مگر چه میخواهد از تو؟!
مگر چقدر دل بسته ای به رنگ دنیا که دیگر رنگ سبزِ خیمه اش را نمیبینی!
دیگر چگونه به تو بگوید که نگران توست؟!
دیشب را فهمیده ای؟!
دست های رو به اسمان اش را میگویم❕
آنگاه که تو آرام گشتی؛
آنگاه که آرزوهای ریز و درشتت را نوشتی..
او نیز به سراغ نامه ات آمد...
و آن هارا که برایت مفید بودند را جدا کرد
و برای تک تک شان دعا نمود!✨
آن شب را چه؟!
آری همان شب، که سر به زمین گذاشتی و به خواب رفتی..
صدایه گریستن اش را شنیدی؟!
آخر مگر یادت رفت؟!
آن روز چه ها که نکردی!
شد دل پدرت را هم آنجا در نظر بگیری؟!
به خاطرش دست کشی از لجاجت با او؟!
اما باز با همۀ سخت رفتاری هایت
او شب را به خواب نرفت
و برای تو!
آری برای خود تو دست به دعا برداشت..
از اعمالش به تو بخشید..
استغفار بجای تو کرد..
اشک برای تو ریخت!
دعا برای هدایتت کرد!
•مُبتلای مَهـ(عج)ـدی•
آن شب را چه؟! آری همان شب، که سر به زمین گذاشتی و به خواب رفتی.. صدایه گریستن اش را شنیدی؟! آخر مگر
دیدی فرزند ناخلف!
تو حتی یادت نمی آید آن شب را...
یادت نمی آید آن سوز گریه را...
هیچ یک را یادت نمی آید!
•مُبتلای مَهـ(عج)ـدی•
آن شب را چه؟! آری همان شب، که سر به زمین گذاشتی و به خواب رفتی.. صدایه گریستن اش را شنیدی؟! آخر مگر
دیگر چه میخواهی؟!
دردت چیست؟!
چه کسی در این دنیا برای تو اینگونه هزینه میکند؟!
چه کس انقدر دغدغه ات را دارد؟!
مضحک ترین بخش این است که،
تو همۀ این افرادی که میدانی مثل او با تو نیستند را بیشتر از او میخواهی!
دیگر انکار که مکن!
مگر دروغ میگویم؟!💔
بین خودمان بماند
اما نمیدانم کِی و چطور به این روز دچار شدی..
از کِی به این حد از سنگ دلی رسیده ای...!
بچه تر که بودی زمین که می افتادی
قبل آنکه مادر به بالین ات آید
او، شتابان می آمد...💚!
و بلندت میکرد و گرد خاک رو گونه ات را پاک می نمود..
حتی آن شب هایی را که به گلایه از او سپری نمودی..
که چرا مرا نمیبینی و روزگارم این است!
او تو را میدید!
میخواست کمکت کند..
دستش را به سویت باز نمود..
ولی تو آنی حواست رفت از او،
و بخواب رفتی...!
و او ماند و غم اینکه امشب هم نیامدی پیشم:)💔
بس است دیگر!
گفتنی ها گفته شد؛
دیگر لازم است کمی با خودت خلوت نمایی
و تمامی لحظات مشابه با صحبتم را پیدا کنی!
ببینی ان وقت هایی که بین تو و او یک پرده حجاب بیشتر نبود؛
و تو آنرا کشیدی و رفتی!💔
ببینی آن وقت هایی که پدرت به سراغت آمد
اما تو نبودی!💔
میدانی به کدام حد میرسی؟!
دیگر خسته ایی از خودت!
از بی وفایی ات!
از بی معرفت ات ، سنگ دلی ات ، بیچارگی ات...!
اما این همیشه سوال است برایم!
او که بیشترین رنج را از ما میکشد..
او که دغدغه بیشترش ما هستیم؛
او که شبانه روز منتظر صحبت ماست...
چرا خسته نمیشود از ما...؟!
مگر کم بوده مواقعی که ما رفتیم و او به دنبالمان آمد و برگرداندمان!
آری میخواهم در خلوتت نیز پاسخ به این پرسش بدهی..
که چرا او از ما خسته نمیشود؟!
#التماسدعایفرج
#اللهمعجللولیكالفرج
#یاعلی