eitaa logo
مدافعان حجابیم
225 دنبال‌کننده
260 عکس
250 ویدیو
1 فایل
ـ﷽ـ🌱 〖خداوندگار‌م؛ رحمتِ‌تو ،💜 بیشتر‌از‌آرزوهایِ‌کوچکِ‌منھ'〗 • • • "✿ • •
مشاهده در ایتا
دانلود
مدافعان حجابیم
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین #ریحانه_شو #قسمت‌60 سرم درد میکرد برای حرف زدن با خاله
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین نگاهی به سنگ قبر شهید انداختم و لبخند زدم. چه خوب حاجت دادی شهید.. تا ابد خادمت خواهم بود، تا ابد اینجا و همه جا برایت مراسم خواهم گرفت و خیرات خواهم داد. حسین انگار متوجه محو شدنم به سنگ قبر شهید شده بود و با مهربانی همیشگی اش پرسید: _چی شده انقدر محو شهید هستی؟! همانطور که خیره بودم گفتم: _این شهید حاجت میده... حداقلش حاجت منو! خندید و با قیافه ای حق به جانب گفت: _منو ازش خواسته بودی آره؟! نگاهش کردم و لبخند زدم. بعد از چند ثانیه گفتم: _چقدر توی این لباس جذابی! بازهم خودش را دست بالا گرفت و گفت: _بالاخره ماهم اینطور چیزا توی خودمون داریم! و بعد بلند بلند خندید و ایستاد سرپا... قد و بالایش را در گرگ و میشی هوا نگاه کردم. از ته دلم خدارا برای بودنش شکر کردم. صدای اذان مغرب بلند شد.. حسین_بلند شو خانم، بلند شو بریم که اذان دادند. _چشم. بلند شدم و به دنبالش به سمت بیرون گلزار شهدا رفتم.. اشاره کرد به ماشینش که آنطرف تر پارک شده بود: _ماشین اونجاست. لحظه ای ایستادم که باعث تعجب حسین شد: _چرا ایستادی؟! _تو ازکجا میدونستی من اینجام که اومدی دقیقا بالاسرم؟! لبخندی زد و گفت: _مفصله...من مستقیم رفتم خونه ماشینمو برداشتم و رفتم سمت خونتون.. مادرت خونه بود به همراه خاله ات و ...پسرخاله ات. مادرت تا منو دید شروع کرد به گریه کردن گفت همه بهتون گفتن من شهید شدم و توهم از خونه زدی بیرون.. ففط حدس زدم که چون بهت گفتن من شهید شدم بیای اینجا. در ضمن اون قطعه که رفته بودی دقیقا قطعه شهدای مدافع حرم بود که من حدس میزدم بری اونجا.. اون شهید گمنام هم مدافع حرم بودن... البته پیگیر مشخص شدن هویتشون هستن. چقدر خوب حرف میزد. دوست داشتم هنوز برایم بگوید! با لبخند نگاهش کردم و بلند گفتم: _خداروشکر که هستی. لبخند خانه خراب کنی زد و راه افتاد به سمت ماشین و من هم به دنبالش رفتم.. توی راه که بودیم از دلیل برگشتنش پرسیدم: _چیشد که بیخبر برگشتی؟! _حقیقتش اونجا که بودم خیلی فکر کردم.. دیدم اگر بخوام تورو بلاتکلیف بزارم فقط بار گناهم بیشتر میشه. اصلا تا ازدواج نکنم شهادتم اجرش نصف و نیمه است! خندیدم و با شیطنت گفتم: _یعنی میخوای بگی اگر بقول خاله نسرین یه دختر رو بیوه کنی اون وقت شهادتت اجر کامل داره؟! با تعجب و اخم های درهم نگاهم کرد و گفت: _خاله نسرینت چی گفته دقیقا؟! سرم را بردم سمت شیشه و به خیابان نگاه کردم.. صدایش را کمی بلند کرد و گفت: _پرسیدم خاله ات چی گفته؟ _مهم نیست.. الان مهم اینه که تو هستی. راستی... فک کنم مامانت دلش شکست.. بریم پیشش! نپرس چرا چون نمیتونم توضیح بدم! به اجبار باشه ای گفت و راه افتادیم سمت خانه ی ملیحه و مادرش که حسین حدس میزد مادرش آنجا باشد! آیفون را که زدیم و من و حسین را از آیفون که دیدند میشد قشنگ احساسات را از صدایشان شنید!.. در باز شد و با شوق رفتیم داخل.. این مادرش بود که سریع دوید توی حیاط و حسین را بغل کرد و بوسید و گریه کرد و دورش چرخید! سپس ملیحه بود که آمد پیش من و مرا درآغوش گرفت و گفت: _خوشحالم که خوشحال میبینمت سمیرا. _ممنون ملیحه.. واقعا خوشحالم که شماهارو دارم. پ.ن: یک پارت بلند بعنوان دوپارت صبح و ظهر تقدیم نگاه مهربانتون☺️🌹 ☘☘☘☘☘☘☘☘☘ بھ قلم: پ_ڪاف ❌ 🌺 @chadoram