eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
108 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁گفت به جای دوستت دارم چه بگویم : گفتم بگو : #یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii
مشاهده در ایتا
دانلود
47.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انا کلب الرقیه..... اسامی رو پاک کردم .اما توی فیلم ببینید ❗️ ❗️ ❗️ رد پای نفوذ را خوب ببینید👉 مواظب باشید ❌ @modafehh
سلام . رفقا بحق اقا ابوالفضل علیه السلام که تیر رو به چشمانش زدند😔 .برا این عزیز دعا کنید . . .😔 @modafehh
•﷽• وقتی میخواهی از گناه بیرون بروی؛ آنجا است که شیطان سراغت می‌آید...! 🌱 @modafehh
شب قبل از اعزام برایشان جشن حنابندان گرفته شد و آقا حمید بسیار خوشحال بود... همیشه به تربیت بچه ها علاقه داشت و سعی می کرد بچه ها را با هیئت جذب کنه حتی باهاشون کشتی میگرفت، و بهشون شعرهایی راجع به شهادت یاد می داد.. ضریب هوشی ایشان 130بود بنابراین در هر حرفه ایی باهوش و ذکاوت بود. ادب او زبان زد بود...فوق العاده احترام میگذاشت. @modafehh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویژه (عج) 🍃زلف شب را به سراپای سحر می ریزم 🍃تا خود صبح به راه تو قمر میریزم 🎤 👌بسیار دلنشین @modafehh
یکشنبه 24 آبان 1394 روزی بود که نوکر پیش خواهر و دختر ارباب رسید...🍂🍃 حمید و هم رزمانش امروز برای عرض ارادت خدمت پیشگاه حرم مطهر حضرت زینب(س)🥀 و حضرت رقیه(س)🥀 حاضر شدند . ولی حسرتش آن بود که بی یار سفر کرده...😔 🍃🍂🍁 @modafehh
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید جواد محمدی: آسمان برایت گریه میکند ما که جای خود داریم 🖤 باران پاییزی در مزار حاج قاسم ابن صحنه‌های زیبا رو به وجود آورده🍂 @modafehh
. طبيب‌خودتان‌باشيد.. بهترين‌ڪسى‌ڪھ‌میتواند بيماریهاۍروحےراتشخيص‌دهد خودمان‌هستيم . . روۍكاغذ بنويسيد حسد ، بخل ، بدخواهى ، تنبلى ، بدبینی و ... يڪےيڪے اينھارا رفع‌ڪنید :)♥️ . آسید‌علی‌آقا‌خامنه‌اے🌱 @modafehh
- به خاطر تو نبود ... من به پدرت بدهکار بودم ... لیاقتش بیشتر از داشتن پسری مثل توئه .. - تو چی؟ لابد لیاقتش آدمی مثل توئه .. زدم بغل .. بعد از چند لحظه ... - من ۱۳ سالم بود که خیابون خواب شدم .... بچه که بودم دلم می خواست دکتر بشم .... درس می خوندم، کار می کردم ... از خواهر و برادرهام مراقبت می کردم ... می خواستم از توی اون کثافت خودم و اونها رو بیرون بکشم اما بدتر توش غرق شدم .... هیچ وقت دلم نمی خواست اون طوری زندگی کنم ... دیدن حنیف و پدر تو، تنها شانس کل زندگی من بود ... رسوندمش در خونه .. با ترمز ماشین، حاجی سریع از خونه اومد بیرون ... مشخص بود تمام شب، پشت پنجره، منتظر ما کشیک می کشیده ...... وقتی احد داشت پیاده می شد ... رو کرد به من ... - پدرم همیشه میگه، توی زندگی چیزی به اسم شانس وجود نداره ..... زندگی ترکیب اراده ما و خواست خداست اینو گفت و از ماشین پیاده شد ... برگشتم خونه ... تمام مدت، جمله احد توی ذهنم می چرخید ... یه لحظه به خودم اومدم ... استنلی، اگر واقعا چیزی به اسم شانس وجود نداشته باشه ... یعنی ....
- استنلی .. شبیه آدمی نیستی که برای احوال پرسی اومده باشه ... چرخیدم سمتش ... - هیچی، فقط اومده بودم بگم ... من، گاو نیستم ... یعنی ... دیگه گاو نیستم ... حال احد کم کم خوب شد .... برای اولین بار که با پدرش اومد مسجد، بچه ها ریختن دورش .. پسر حاجی بود من سمت شون نمی رفتم ... تا اینکه خود احد اومد سراغم .... - میگن عشق و نفرت، دو روی یه سکه است ... فکر کنم دشمنی و برادری هم همین طوره ... خندید و گفت ... حاضرم پدرم رو باهات شریک بشم ... خنده ام گرفت ... ما دو تا، رفیق و برادر هم شدیم .. اونقدر که پاتوق أحد، خونه من شده بود ... و اینکه اون روز چه اتفاقی افتاده بود، مدت ها مثل یه راز بین ما دو تا باقی موند ... البته بهتره بگم من جرات نمی کردم به حاجی بگم پسرش رو کجاها برده بودم ..... و چه بلایی سرش آورده بودم ... سال ۲۰۱۱، مراسم تشرف من به اسلام انجام شد .... اکثر افراد بعد از تشرف اسم شون رو عوض می کردن و یه اسم اسلامی انتخاب می کردن ..... اما من این کار رو نکردم ... من، توی زندگی قبلی آدم درستی نبودم ... هر چند عوض شده بودم اما دلم نمی خواست کسی من رو با نام بزرگ ترین بندگان مقدس خدا صدا کنه ..... من لیاقتش رو نداشتم...