شب قبل از اعزام برایشان جشن حنابندان گرفته شد و آقا حمید بسیار خوشحال بود...
همیشه به تربیت بچه ها علاقه داشت و سعی می کرد بچه ها را با هیئت جذب کنه حتی باهاشون کشتی میگرفت، و بهشون شعرهایی راجع به شهادت یاد می داد..
ضریب هوشی ایشان 130بود بنابراین در هر حرفه ایی باهوش و ذکاوت بود.
ادب او زبان زد بود...فوق العاده احترام میگذاشت.
@modafehh
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏯ #شعرخوانی ویژه #امام_زمان(عج)
🍃زلف شب را به سراپای سحر می ریزم
🍃تا خود صبح به راه تو قمر میریزم
🎤 #صابر_خراسانی
👌بسیار دلنشین
@modafehh
یکشنبه 24 آبان 1394 روزی بود که نوکر پیش خواهر و دختر ارباب رسید...🍂🍃
حمید و هم رزمانش امروز برای عرض ارادت خدمت پیشگاه حرم مطهر حضرت زینب(س)🥀 و حضرت رقیه(س)🥀 حاضر شدند .
ولی حسرتش آن بود که بی یار سفر کرده...😔
#روزشمار_شهادت
#چله_ی_شهادت_داداش_حمید
#روز_سی_یکم
🍃🍂🍁
@modafehh
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید جواد محمدی:
آسمان برایت گریه میکند ما که جای خود داریم 🖤
باران پاییزی در مزار حاج قاسم ابن صحنههای زیبا رو به وجود آورده🍂
@modafehh
.
طبيبخودتانباشيد..
بهترينڪسىڪھمیتواند
بيماریهاۍروحےراتشخيصدهد
خودمانهستيم . .
روۍكاغذ بنويسيد
حسد ، بخل ، بدخواهى ،
تنبلى ، بدبینی و ...
يڪےيڪے اينھارا رفعڪنید :)♥️
.
آسیدعلیآقاخامنهاے🌱
@modafehh
#داستان_فرار_ازجهنم
- به خاطر تو نبود ... من به پدرت بدهکار بودم ... لیاقتش بیشتر از داشتن پسری مثل توئه ..
- تو چی؟ لابد لیاقتش آدمی مثل توئه ..
زدم بغل .. بعد از چند لحظه ...
- من ۱۳ سالم بود که خیابون خواب شدم .... بچه که بودم دلم می خواست دکتر بشم .... درس می خوندم، کار می کردم ... از خواهر و برادرهام مراقبت می کردم ... می خواستم از توی اون کثافت خودم و اونها رو بیرون بکشم اما بدتر توش غرق شدم .... هیچ وقت دلم نمی خواست اون طوری زندگی کنم ... دیدن حنیف و پدر تو، تنها شانس کل زندگی من بود ...
رسوندمش در خونه .. با ترمز ماشین، حاجی سریع از خونه اومد بیرون ... مشخص بود تمام شب، پشت پنجره، منتظر ما کشیک می کشیده ......
وقتی احد داشت پیاده می شد ... رو کرد به من ...
- پدرم همیشه میگه، توی زندگی چیزی به اسم شانس وجود نداره ..... زندگی ترکیب اراده ما و خواست خداست
اینو گفت و از ماشین پیاده شد ...
برگشتم خونه ... تمام مدت، جمله احد توی ذهنم می چرخید ... یه لحظه به خودم اومدم ... استنلی، اگر واقعا
چیزی به اسم شانس وجود نداشته باشه ... یعنی ....
#داستان_فرار_ازجهنم
- استنلی .. شبیه آدمی نیستی که برای احوال پرسی اومده باشه ...
چرخیدم سمتش ...
- هیچی، فقط اومده بودم بگم ... من، گاو نیستم ... یعنی ... دیگه گاو نیستم ...
حال احد کم کم خوب شد .... برای اولین بار که با پدرش اومد مسجد، بچه ها ریختن دورش .. پسر حاجی بود
من سمت شون نمی رفتم ... تا اینکه خود احد اومد سراغم ....
- میگن عشق و نفرت، دو روی یه سکه است ... فکر کنم دشمنی و برادری هم همین طوره ... خندید و گفت
... حاضرم پدرم رو باهات شریک بشم ...
خنده ام گرفت ... ما دو تا، رفیق و برادر هم شدیم .. اونقدر که پاتوق أحد، خونه من شده بود ...
و اینکه اون روز چه اتفاقی افتاده بود، مدت ها مثل یه راز بین ما دو تا باقی موند ... البته بهتره بگم من جرات
نمی کردم به حاجی بگم پسرش رو کجاها برده بودم ..... و چه بلایی سرش آورده بودم ...
سال ۲۰۱۱، مراسم تشرف من به اسلام انجام شد .... اکثر افراد بعد از تشرف اسم شون رو عوض می کردن و یه اسم اسلامی انتخاب می کردن ..... اما من این کار رو نکردم ... من، توی زندگی قبلی آدم درستی نبودم ... هر چند عوض شده بودم اما دلم نمی خواست کسی من رو با نام بزرگ ترین بندگان مقدس خدا صدا کنه ..... من لیاقتش رو نداشتم...
رفقا خیلی خیلی مراقب خودتون باشید
کرونا به شدت شیوع پیدا کرده .❌
حُسیــــن جان💔
هردل کہ تویے در آن، مقدس باشد
بیچاره دلے کہ سرد و نارس باشد
در اوج جوانےام به قول سعدے:
"عشق ٺو و خاندان ٺو بس باشد"
@modafehh