#اݪسلامعلیڪیابقیةاللھ..🌸🌱
❍حلالتماممشڪلاتےا؎عشق
تنهاتوبهانہ؎حياتےا؎عشق
❍برگردڪہروزمرّگےماراڪشت
الحقڪہسفينةالنجاتے ا؎عشق
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
الــــــــهی...
گناه میڪنیم ، توبه میڪنیم😔
توبه میشـــ ـــڪنیم ،😔
گناه میڪنیم و باز توبه😔
الهــــــــــی از این رفت و برگشت ها خســــ ــته ایم😔
ڪمڪ ڪن همیشه فقط
به سمت تـــღــــو بیایم
اَسْتَغْفِرُ اللّهَ رَبِّی وَ اَتُوبُ اِلَیهِ
پنج شنبہ: ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد)
شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد)
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#آیه_گرافے🌸🌱 ۞﴿إِنَّ النَفْس لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ به بدیها امر میکند﴾۞ به درستی که نَفْس (سرک
◾️#آیه_گرافی🕊🌿
۞﴿والله یحبّ الصابرین﴾۞
و خدا، صابران را دوست دارد🌱
-غم مخور ، صبر داشته باش
این دنیا به امیرالمومنین وفا نکرده است
ما که جای خود داریم...♥️
"آل عمران/¹⁴⁶"
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•
.
گناهیعنۍ:
"خداحافظحسین"
•
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#خدا🌿
خداروفراموشنکنهمانطورکه
اوتورافراموشنمیکند . درهمان
لحظاتۍکهحسمیکنۍهمهتورا
نادیدهگرفتهوبهفراموشۍسپردهاند
خداستکهدستترامیگیرد .
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
🌿:)
∞🌿🕊∞
#یادت_باشد♥
ساعات آخر ٍ#بدرقه، همسرم گفت
«دوری از تو برایم سخت است ، من آنجا در کنار دوستانم و پشت #تلفن نمی توانم بگویم دوستت دارم ، نمی توانم بگویم دلم برایت تنگ شده، چه کنم؟».
یاد همسر یکی از شهدا افتادم، به حمید گفتم: «هر زمان دلت#تنگ شد بگو یادت باشه و من هم خواهم گفت یادم هست…» این طرح را پسندید و با#خوشحالی هنگام پایین رفتن از پله های خانه بلندبلند می گفت: «یادت باشه، یادت باشه» و من هم با لبخند درحالی که اشک می ریختم و آخرین لحظات بودن با معشوقم را در ذهن حک می کردم پاسخ می دادم «یادم هست …یادم هست …» و حمیدم رفت…
📝به روایت همسر بزرگوار
#شهی_حمید_سیاهکالی_مرادی
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_هفتاد
احسان نماز صبحش را خواند. قرآن ارمیا را در دست گرفت و صفحه ای را خواند. بعد قرآن را بوسید و به سجده رفت: خدایا! کمکم کن هم ُکف
زینب سادات بشم. کمک کن دست رد به سینه ام نزنه! بعد بلند شد، کمی عقب رفت و به تخت تکیه داد. یاد صدای گرفته و قدم های سست زینب سادات، وقتی از کنار قبر پدرش بلند شده بود،
دلش را لرزاند. جرات نگاه کردن به صورتش را نداشت. میدانست دیدن آن چشمان سرخ، کار دست دلش میدهد.
بانو! دست دلم نیست. تو را از همه خواستنی های دنیا بیشتر میخواهم. بانو! دست دلم نیست که دست روی تو میگذارد! اصلا خودت را دیده
ای؟ اصلا حواس نگاهت به خودت هست؟ اصلا میدانی که چقدر خواستنت زیباست؟
محمدصادق در کوچه قدم میزد. بعد از آن رویای صادقه، دیگر نمیتوانست پلک بر هم بگذارد. منتظر بود زینب سادات را ببیند. نگاه پر از ِگله ارمیا و آیه، نگاه پر از خشم سیدمهدی و نگاه شرم زده پدر، از مقابل چشمانش دور نمیشد. هرگاه دستش را روی جای سیلی میگذاشت، درد را احساس میکرد. خدایا! چه کنم؟ من فقط دلبسته ام. دل به نازدانه سیدمهدی! نازدانه ارمیا! نازدانه آیه! دلش با سختی رفتار من نرم نمی شود. چه کنم که ذات من سخت است و ذات او به لطافت بهار؟ خدایا! دلم را نشکن. از تمام دنیا، تنها زینب را برای خودم میخواهم. زینب...
زینب سادات بی خبر از پریشانی مردی در کوچه به انتظار نشسته، آرام خوابیده بود. به آرامی خواب کودکی هایش، به آرامی لالایی های مادرانه آیه، به آرامی آغوش امن و پدرانه ارمیا. امشب سرش را با خیال راحت زمین گذاشت. امشب راحت خوابید. آنقدر که در تمام عمرش راحت نبود.
امشب آیه بود و ارمیا و سیدمهدی. امشب میان خواب های مخملی اش، پدر نازش را کشید. مادرا پای درد و دلهایش نشست و ارمیا؛ ارمیای ....
⏪
📗
📙📗
📗📙📗