eitaa logo
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
202 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
196 ویدیو
23 فایل
ما مهاجــریم... هجـرٺ ڪـرده‌ایم...، از جهالٺ ڪوفیان عصـر...، به اصل ڪـــــربلای خویش...🍃 #رَحـــــیل🕊 انتقادات و پیشنهادات: @javane_enghelabi118 تبادلات: @Hossein_vesali74
مشاهده در ایتا
دانلود
جوانانی که هیچگاه پیر نشدند و از قاب عکس📷 نورانی شان همیشه به ما لبخند زدند و دعایمان کردند✨ 🎉 (س)🌷 🕊 @mohajeran_ir
📖📚 #یڪ‌قاچ‌کتاب 💜..پدر،عشق،پسر..💜 ✍..|سید مهدی شجاعی موضوع : 🎈زندگانی حضرت علی اکبرِ حسین(ع)🎈 ..|برشی از کتاب|... یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد چند نفر با دیدنش بی اختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد؟ عجیب بود این شباهت آن قدر که به محض تولد او ، بوی پیامبر را در فضای حیاط استشمام کردم .. یادت هست آن بی قراری های مرا؟! آن قدر که اهل خانه را به عجز آوردم و تا نوزاد را نشانم ندادند ، آرام نگرفتم؟! .. #میلاد_شبه_پیغمبر #علے_اڪبر_حسین @mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
کلامی با دختران و پسرانِ #مذهبی‼️ #حجاب_برتر یا #حیای_کمتر ؟! #حیای_مجازی #اندکی_تامل #شاید_لحظه_ا
جَوون!!... فکر کن فردا که نامه عملت میرسه دست امام زمانت...، از دیدنش خوشحال میشه یا اشک میریزه... حالا نامه عملم نه.. اصلا کو تا فردا... همین الان..! اگه پی وی ، یا دایرکتت رو ببینه...، دست به سرت میکشه یا سرشو پایین میندازه و اشک میریزه...؟!
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
#رایحه_حضور #پارت_۴۵ #سنا_لطفی روز های بعد هم همراه فاطمه بودم ،تقریبا کل روستا را با او گشتم بع
۴۶ مهسا زنگ زد بهم ، با شوخی و خنده جوابش رو دادم ولی مهسا مثل همیشه نبود ، صداش گرفته بود ، من هم زدم به فاز شوخی؛ پرسیدم شاه دوماد کجاست ؟! که زد زیر گریه ، دلم ریخت اصلا ... چند ثانیه ای دوباره مکث کرد ایندفعه دیگر چیزی نپرسیدم دوباره خودش شروع کرد : گفت ..گفت ...مهدی رفته بود ماموریت بعد ماموریت دیگه ازش خبری نشد ، نه از خودش نه حتی از خبر.. شهادت و پیکرش.. ! ریحانه نمیدونی چه حالی بودم اون روزا ، اگه شهید میشد و مزاری داشت انقدر نمی سوختم ، ولی هیچکس از مهدی خبر نداشت انگار آب شده بود رفته بود زمین ... دلم می سوخت ، همه رویاهام جلو چشمام نیست و نابود شد .. *مهدی نیومده ، رفته بود ! * انگار تموم امید منم همراه مهدی گم شده بود ! من لیسانسم رو تو رشت می خوندم ، مهدی هم اهل رشت بود شش ماهی صبر کردیم هیچ خبری نشد ، اون ماموریت مربوط بود به یه باند بزرگ قاچاق اعضای بدن .. همکاراش می گفتند شاید شهید شده و پیکرش رو .. اینجای حرف هایش که رسید بی محابا زد زیر گریه ، دلم گرفت برای وضعیتش، کوه صبر بود این دختر ... _ یه سال که شد ، دیگه طاقت نیاوردم انتقالی گرفتم و رفتم تهران ، سخت گل بی بی رو راضی کردم ، با مهسا کلا ارتباطم رو قطع کردم ، دیدنش عذابم می داد ، یه دفعه بریدم از هر چی که مربوط میشد به مهدی، دیگه هیچ وقت سراغ غروب دریا نرفتم ، موندم تهران و فوق لیسانس رو هم اونجا قبول شدم ، الان هشت ساله ، هشت سال از رفتن مهدی گذشته رفتن که نه گم شدنش، هیچ خبری دیگه نشد ازش هی خودم رو غرق کردم تو درس و دانشگاه؛ فکر می کردم با دوری از شمال و درس خونی فراموشش میکنم اما ....مهدی جلو چشمام بود همیشه .. بغلش کردم ، اشک هایش دلم را می سوزاند ، گریه ام گرفته بود ، دل سنگ که نبودم ... یک ساعتی را همان جا ماندیم ، بعد هم هر کدام سوی خانه خود رفتیم ، امشب هر دویمان به خلوت نیاز داشتیم ، اما خلوت فاطمه زیاد درد داشت ! ❤️کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست❤️ پیشنهادات و انتقادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
جَوون...! جَوونیتو خرجِ کی کردی؟! خرج چی کردی؟!...
۴۷ ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ به چشمای فاطمه خیره شدم ، خبری از غم دیشب نبود ، یک جوری رفتار می کرد که انگار چیزی نگفته ! با خنده نشست کنارم : راستی ریحانه بزار یه خبر دست اول بدم بهت ابرویم را بالا دادم ، نگاه به چشم هایش که می کردم یاد دیشب می افتادم ، ادامه داد : آقا معلم چند روزی واسه کار فوری که براش پیش اومده باید بره شهر خودشون ، منم که امروز عصر بر می گردم احتمالا ، دنبال یکی می گشتن واسه تدریس ، منم تو رو واسه آقای نواب معرفی کردم! چشمانم را گرد کردم: تو چیکار کردی؟! شانه هایش را بالا انداخت : مگه کاری بدی کردم ؟! نمیدونی چقدر ثواب داره اینجا بودم خودم می رفتم ، تو هم ناز نکن قول دادم من به آقای نواب _ وای فاطمه میخوام بگیرم خفت کنممم! حالا چه واسه من نواب نواب میکنه ! جلوی آینه ایستاد: از خدات هم باشه کیجا بعد هم چشمکی نثارم کرد ، خدایا صبر صبر صبر ! این را کجای دلم می گذاشتم در این وضع؟! اصلا درس چی ، کشک چی ؟! مگه من معلمی بلدم اخه؟! که با حرف بی بی تازه پی به بیچارگیم بردم: ریحانه جان ، آقا امیر علی رو واسه شام دعوتش کردم به تو هم توضیح میده تو این چند روز چیکارا کنی! نگاهی به دیوار روبرویم انداختم ، کاش میشد بلند شوم و سرم را به همان جا بکوبم ! ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ _ پسرم بده برات بکشم جناب نواب هم با تمام احترام بشقابش را سمت گل بی بی گرفت ! همین محبوبیتش بین همه حرصم می داد ! بعد غذا در پذیرایی نشسته بودیم ، خواهر زاده گل بی بی هم همراه خانمش آنجا بود . با اشاره فاطمه سرم را بلند کردم، با چشم و ابرو به امیر علی اشاره کرد ، انگار منتظر من بودند : می فرمودید آقای نواب با همان تن صدای گرمش گفت : شرمنده به شما هم زحمت می دیم ؛ کار واجب نبود نمی رفتم این چند روزه با خود بچه ها هماهنگ کردم میگن دروس تا کجا تدریس شده و باید چیکار کنید اگه هم به مشکلی بر خوردید به آقای صباحی مدیر مدرسه بگین با من تماس بگیرن ؛ بازم ممنون ، خیلی لطف می کنید . بس که لفظ قلم حرف می زد آدم حرف کم می آورد مقابلش ،با چند جمله کوتاه جوابش را دادم : خواهش میکنم ، چشم حتما بعد هم هر کسی در طرفی مشغول شد ، فاطمه به خاطر اصرار مادرش امروز را هم مانده بود و فردا صبح راهی بود ، حق می دادم نتواند در هوای شمال راحت نفس بکشد ! 💜کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 💜 پیشنهادات و انتقادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
۴۸ صبح زود گل بی بی، فاطمه و جناب نواب را راهی کرد ، فاطمه بغلم کرد و قرار شد تا برگردم تهران ارتباط تلفنی داشته باشیم و بعد هم که من هم می رفتم تهران . از صحبت های گل بی بی فهمیدم نواب اهل جنوب است اما کدام شهرش نمیدانم! بعد رفتن آنها من هم راهی مدرسه شدم ، از بچگی معلمی را دوست داشتم اما حالا برایم سخت بود ، کلاسی چند پایه آن هم کلاسی که معلمش نواب بود ، اصلا کسی می توانست جایگزین نواب شود؟! وارد کلاس شدم و بعد سلام و احوال پرسی از روی لیست حضور و غیاب کردم و بعد هم زنگ اول ادبیات و تاریخ تدریس کردم ، خنده دار بود ! در زنگ تفریح یکی از بچه ها آمد کنارم : خانم ببخشید آقا معلم همیشه کنار تخته یه جمله یا حدیث یا هم شعر می نوشتن نگاهی به دختر روبرویم انداختم ، شعر و حدیث از کجا بیاورم ؟!: خودشون برگردن ، روال کلاس به سابق بر می گرده بعد رفتنشان نگاهی به تخته انداختم ، خطم زیادی افتضاح بود ، سری برای خطوط کج و کوله ام تکان دادم و راهی دفتر شدم . بچه ها حق داشتند هی بپرسند که چه چیزی نوشتم ! خط نستعلیق آقا معلمشان کجا و خط من کجا ؟! با آقای صباحی سلام و احوال پرسی کردم و برای خودم چایی ریختم زنگ های بعدی هم به همین منوال گذشت ، سخت بود اما جالب بعد تمام کردن درسم ، یادم باشد آموزشگاهی پیدا کنم و عکاسی تدریس کنم . راه و روش معلمی را هم باید از جناب نواب پرسید در زنگ تفریح آخر هم کاغذی در آوردم و موضوعاتی که می خواستم از نواب بپرسم نوشتم ، زمانی که برگشت باید با او صحبت کنم راجبشان وقت زیادی ندارم برای اینجا ماندن ! زنگ آخر صباحی صدایم کرد : خانم تاجفر یه لحظه ! به طرف دفتر رفتم ، نواب زنگ زده بود گوشی را برداشتم: بله _ سلام خانم تاجفر خوبین؟! چشمانم را بستم، صدا و لحنش عجیب بود : سلام ، ممنون شما خوبی؟! _الحمدالله ، کلاس چجور بود امروز ؟! روی صندلی نشستم : خوب بود ! از آن طرف خط صدای دخترانه ای با لهجه شیرین جنوبی آمد : " عزیزُم مو منتظرُم جلو در " صدای امیر علی با تاخیر آمد : شرمنده من برم دیگه ، بازم دستتون درد نکنه ، ان شالله پس فردا خودم اونجام یا علی دستانم نا خودآگاه مشت شد : خواهش میکنم ، خدا نگهدار گوشی را گذاشتم و دستم رویش ماند ، صدای دختر با آن لهجه جنوبی در گوش هایم زنگ میزد. سریع بلند شدم ، همان بهتر سریع تر از موعد برگردم ، بیشتر ماندنم دیوانه ام می کند ، می ترسیدم ، از این افکارم می ترسیدم! 🌸 کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 🌸 انتقادات و پیشنهادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
[قَد نَرے تَقَلُبَ وَجهِڪَ فِے السَماء] خدا خودش میگہ: وقتے دلت تنگ میشہ بہ آسمون نگاه ڪن من نگاهاے تورو بہ طرف آسمون مےبینم...{❤️🍃} 🕊 @mohajeran_ir