وَ لا تُخْزِنے بِمَعْصِیَتِکَ....
🍃
و مرا به عصیان خود ، رسوا و خوار مگردان...
+صلوات ماه شعبان(:
#رَحـــــیل 🕊
@mohajeran_ir
#وهوالمحبوب♥️
+خیلے خراب ڪردم...
_لا تَقنَطوا مِن رَحمَةِ اللّٰه؛ناامید نشو!
+خیلے گناه ڪردما...
_إنَّ اللّٰهَ یَغفِرُ الذُّنوبَ جَمیعا؛
میبخشمت!
#خدا
#ارحم_الراحمین
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
8.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر به کسی #علاقه داری
حتما برو بهش بگو من تورو عمیقا دوست دارم...😇🌱
حالا تو این دوست داشتن منو حس میکنی⁉️🤔
#دوست_داشتن
#علاقه
#سوءتفاهم
#بدبینی
#موسوی_والا
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استوری
۳ روز مانده تا میلادِ امامِ زمان(عج)...💚🍃
#صاحبنا
#الہمعجللولیڪالفرجبحقعمہسادات
#رَحیــــل🕊
@mohajeran_ir
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
#رایحه_حضور #پارت_۴۸ #سنا_لطفی صبح زود گل بی بی، فاطمه و جناب نواب را راهی کرد ، فاطمه بغلم کرد و
#رایحه_حضور
#پارت_۴۹
#سنا_لطفی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
فروردین ماه با تمام زیبایی های طبیعت اینجا به پایان رسید ، موعد تحویل پروژه هفته سوم اردیبهشت بود ، اما من قصد داشتم
یک هفته الی ده روز زودتر برگردم ، همانطور که نواب گفت دو روز بیشتر نماند و سومین روز خودش در مدرسه حاضر شد ، در آن دو روز از خود نواب و بچه ها چیز های زیادی فهمیده بودم .
در این مدت هم اصلا سراغ مدرسه و نواب نرفته بودم ، چند باری هم با سعید و مادرم حرف زده بودم ، سعید تازه برگشته بود تهران ، با خانواده اش صحبت کرده بود، اصرار داشت عقد و عروسی را در یک روز بگیرد ، آن هم یکی از روز های خرداد ماه ! من هم همانطور که با خودم قرار گذاشته بودم ، خودم را سپرده بودم به جریان اتفاق ها ، دست و پا زدن فایده ای نداشت دیگر !
دوباره تصمیم گرفتم سری به نواب بزنم ، پنج شنبه بود و نمیدانم باید از کجا پیدایش می کردم !
در میان راه یکی از دانش آموز هایش را دیدم ، سراغ نواب را از او گرفتم :
فک کنم رفتن سر مزار شهدا خانم جان
سری به معنای نفهمیدن تکان دادم :
قبرستون واسه چی رفته؟!
خودم جواب خودم را دادم :
تو واسه چی رفته بودی اون بار ؟!
به سختی و بعد کلی پرس و جو یه یک تپه رسیدم، چند مزار با پرچمی بالای سرشان ،شالم را مرتب کردم ، به سختی چند قدم دیگر برداشتم
نیم رخش را دیدم ، چند قطره زلال میان ته ریش مشکی اش برق می زد ، جلوتر رفتم و بیشتر مات شدم .
آنقدر محو نوشته های روی سنگ مزار بود که انگار اصلا اینجا نبود
نمیدانم چرا اما دلم نیامد خلوتش را بهم بزنم ، با کمی فاصله از او نشستم و زانوهایم را در آغوش گرفتم ، حالتش آنقدر قشنگ بود که دلم می خواست دست به چانه بزنم و محو تماشایش شوم
کمی مکث کردم و از حرفم شوکه شدم ...
چشمانم نمیدانم چرا انقدر دور و ور او می گشت و این شدیدا برای من خطرناک بود و دلهره آور ..
یادم است یک بار میان سخنرانی های مادرم شنیده بودم که چشم داشتن و فکر کردن به نامحرم گناه است ...می گفت فکر کردن یک زن متاهل به مردی به جز همسرش خیانت محض است..
اینکه من حالا متاهل محسوب می شدم و چشمم پی او و فکرم درگیر او بود درست نبود ابدا نبود ..
به عقلم که می گفتم ، پاسخ می داد : قبول
اما دل زبان نفهمم را با چه چیزی راضی کنم ؟؟؟
چه جملاتی برایش ردیف کنم تا دلم هم بگوید قبول ؟؟؟
می خواستم بلند شوم و از او دور شوم که سرش را بلند کرد و رو به آسمان گرفت و چیزی زیر لب زمزمه کرد ، همین که خواست بلند شود
مرا دید و سریع سرش را پایین انداخت ، این یک رقمه کارش را درک نمی کردم ، خودم هم نگاه خیره را دوست نداشتم اما اینکه ، هربار مرا می دید کاشی ها را نگاه می کرد برایم گران تمام میشد ، بی احترامی محسوبش می کردم ، از این عادت همیشگی اش حرصم گرفت
بدون سلام گفتم : درک نمیکنم این کار هاتون رو !
سرش را بلند کرد اما باز هم نگاهم نکرد : سلام ، کدوم کار ؟!
چشمانم را بستم اصلا بیخیال ، همان بهتر بروم و فراموشش کنم ؛ نواب برای من خطرناک شده بود : هیچی، من برم فعلا
بدون توجه به تعجب چهره اش راهی خانه شدم ، اما دلم می گفت :
ریحانه فقط یه بار دیگه برو و سر کلاسش بشین بعد برو
این دلم از همان اول زبان نفهم بود ، نمی دانست که من انبار باروتم و نواب شبیه کبریتی خطرناک ، نواب می توانست مرا آتشم بزند !
🌸کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست🌸
پیشنهادات و انتقادات
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#رایحه_حضور
#پارت_۵۰
#سنا_لطفی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
آب هم اگر بماند راکد می شود ، می گندد و خاصیت زلالی اش را از دست می دهد ، آب باید جاری شود و صدایش روح ببخشد به مخلوقات دیگرِ خالق !
احساس یک آدم هم عین آب است ، خرجش نکنی و بلا استفاده بماند گوشه دلت، خاک می شود !
عشق از همان ابتدای هستی در وجود آدمی نهادینه شده است و اگر استفاده نشود ، انگار چیزی کم داری میان روز هایت !
حالا من بودم و احساسی که شکسته بود و چسباندن تکه هایش جان می خواست که نداشتم !
کم آورده بودم و نمی توانستم منکرش شوم ، با سارا که راجبش حرف زدم ، گفت : دو راه داری ، یا باید بی خیال این چرت و پرت ها شوی و با سعید ادامه دهی یا هم بیخیال سعید شوی و زندگیت را بکنی !
راهنمایی اش چاره درد من نبود .
بعد یک هفته ای که سپری شده بود زنگی به فاطمه زدم ، صدای گرمش آرامم کرد ، شاید باید کمی صبوری از دفتر زندگی او ، کپی می کردم درون خودم و آرامشش، مشق شب هایم میشد!
هیچ چیز را با جزئیات نگفتم و فقط گفتم از روبرویی می ترسم ،
او هم بدون سوال یک چیز گفت :
ببین عزیزدل من ! همه ما ها یه ترس و تردیدی هست میون زندگی مون ولی به تردیدت پا نده ، روبرو بشی و تجربش کنی بهتر از این هست که بعد ها حسرتش رو بخوری !
من تجربش کردم ، حسرت یه بار کنار مهدی بودن و حس گرمای دستاش کابوس شب هام شده ، کابوسی که یه زمان واسم رویا بود و هیچ وقت این رویا به وصال نرسید !
رویایی که برایش کابوس شده بود ترس به دلم می انداخت ، می ترسیدم از روزی که روتین وار کنار سعید بمانم ، بدون دلی که کنارش داشته باشم !
از فاطمه تشکر کردم و او هم یک جمله گفت :
کاری نکردم خواهری، فقط دعام کن ریحانه!
چشمانم به نم اشک نشست ، کاش می توانستم بگویم خیلی وقت است سراغ در خانه خدا نرفتم ،
از همان دعایی که دیگر اعتقادی ندارم تو برایم کن .
بعد تماسی که با او داشتم یک بیت شعر از شاملو را تکرار کردم :
*غصه نخور دیوونه !
کی دیده شب بمونه ؟! *
بعد هم با آرامشی ظاهری شروع کردم به حاضر شدن ، آخرین باری بود که سراغ آن مدرسه می رفتم ، همیشه آخرین ها تلخ بودند ..
کاش هیچ وقت آخرینی وجود نداشت !
اولی ها ، همیشگی می ماندند !
💜کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 💜
پیشنهادات و انتقادات
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#رایحه_حضور
#پارت_۵۱
#سنا_لطفی
مانتوی آبی آسمانی رنگم را همراه روسری به رنگ خودش پوشیدم،
روبروی آینه ایستادم و روی چهره ام دقیق شدم ؛ چشمان نسبتا خوشرنگ قهوه ای رنگم پر بود از تردید !
روسری ام را شل پاپیونی بستم ، یاد روسری کردن های نورا و فاطمه افتادم !
نفس عمیقی کشیدم و گوشیم را بالا آوردم و برای فاطمه نوشتم :
فاطمه جان هوام رو از راه دور داشته باش !
به دقیقه ای نکشید ، جوابش شوکه ام کرد :
سپردمت به حسین(ع) و خدای حسین(ع)!
همانطور که راهی مدرسه می شدم ، زیر لب متن پیام فاطمه را تکرار می کردم *حسین (ع) *
یاد بچگی هایم افتادم ، همراه مادرم شب های محرم راهی هیئت می شدیم، آخرش هم چیز زیادی از قیام عظیمش نفهمیدم ، وقت باشد این را هم از نواب بپرسم !
نواب کنار آقای صباحی در دفتر بود گفتم که روز آخری است که اینجا هستم و چند سوال دارم ، او هم گفت ، در حد معلومات خودش پاسخم را می دهد !
سر کلاس ادبیات، به اصرار بچه ها شعری خواند
لحن و صدای شعر خواندنش جان می داد؛ آهنگی آرام باشد پس زمینه اش و او بخواند و بعد شود یک مجری پر طرفدار تلویزیونی!
از همان هایی که ماه رمضان و ماه محرم برنامه مذهبی اجرا می کنند و یک عقیق هم در دست می کنند ! جناب نواب شبیه آنها بود!
بعد ها که بیشتر شناختمش فهمیدم حدسم زیادی درست بود!
زنگ دوم دوره اولی ها نقاشی داشتند و دوره دومی ها امتحان ، ایستادم و به طرف میزش رفتم ، او هم اولین نیمکت که خالی بود را برایم نشان داد ، نزدیک میزش بود و به قول نورا با حفظ کامل شئونات اسلامی !
_ خب بفرمایید من در خدمتم
چشمانم را برای تمرکز بستم و سعی کردم ذهن شلوغم را سر و سامان دهم، ذهنی که شبیه اتاقی شلوغ نیاز به گردگیری داشت، کاغذ ها میانش پخش بودند و باید دسته بندی می شدند .
خود نماز فلسفه بلند و بالایی داشت ، روزه را تا حدودی دوستش داشتم ، حجاب هم بیخیالش فعلا
بحث شهدا هم بماند از فاطمه می پرسم ..
حالا فقط می ماند امام علی(ع)، امام حسین (ع):
میخوام از قیام عاشورا بدونم!
دیدم که دستانش بهم گره خورد و حالت چهره اش تغییر کرد :
پیامبر میگن: ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاة
"قطعا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است "
میدونید چرا ؟! به خاطر قیامی که داشتند ، هر سال کلی آدم رو همین عاشورا کن فیکون میکنه !
امام حسین (ع)زمانی قیام کردند که سیره نبوی و علوی داشت فراموش میشد، از خودشون و خانواده شون گذشتن تا اسلام بمونه !
هر چند بی بی زینب (س)هم در این زمینه نقش بسیار والایی داشتند ، ایشون پیام آور عاشورا بودند .
حرف هایش قشنگ بود ، ولی یک چیز :
آقای نواب یه سوال، چطوری میشه بعد ۱۴۰۰ سال واسه یه آدم عزاداری کرد ؟! اصلا نیازه ؟!
💙کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 💙
انتقادات و پیشنهادات
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#ولی_عصر_عج🌼🍃
ڪجایی رشته ی اتصال زمین و آسمان؟
اَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِ؟
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#سهشنبه_های_مهدوی
#یابقیهالله
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
🔆 چقدر حضرت امام زمان (عج) مهربان است به ڪسانی ڪه اسمش را میبرند و صدایش می زنند و از او استغاثه می ڪنند ، از پدرومادر هم به آنها مهربان تر است🌸🍃
#یابنالحسنروحیفداک
#تـودعوٺشدهےِامامزمانٺهستی
#رَحیــــل 🕊
📚منبع: در محضر بهجت ج2,ص366
@mohajeran_ir