#رایحه_حضور
#پارت_۴۴
#سنا_لطفی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
_میگما فاطمه!
با لبخند سرش را بالا آورد ، دوست داشتنی بود دختر گل بی بی عین خودش ؛ در دانشگاه تهران مترجمی زبان می خواند ، سرش را بالا آورد:
جونِ فاطمه
به طرز جواب دادنش خندیدم ، زیادی با محبت بود این فاطمه نام
عین حرف گل بی بی شده بود ، در این چند روز جانمان برای هم در می رفت :
می خواستم از کار های مخصوص روستا هم عکاسی کنم و ببینمشون
عینک طبی روی چشمانش را برداشت :
مثلا چیا دختر تهرونی؟!
_ اووم ، مثلااا پختن همین نون های محلی تو تنور ، یا مثلا شیر دوشیدن ، یا کره و پنیر درست کردن هاتون
زد زیر خنده :
خیلی باحالی ریحانه ، باشه عصر میریم سراغ پختن نون
هیچ زمان فکر نمی کردم چنین چیزی برایم جالب باشد، اما این روستای ساده با طبیعتی بکر تمام معادلاتم را بهم ریخته بود !
تا عصر همراه فاطمه از هر دری حرف زدیم، یک ساعتی هم هر کدام مشغول خودمان شدیم و من دعا به جان استاد کردم که چنین جایی را در نظر گرفته بود و چنین پروژه ای راه انداخته بود !
دم تنور نشسته بودیم، فاطمه دامن محلی اش که از همان لحظه اول عاشقش شده بودم پوشیده بود و با مهارت خمیر را ورز می داد :
فاطی بده منم بکنم .
اخمی ساختگی کرد : گل من، اسمم رو نشکن ، بیا خودم یادت بدم
بعد هم لبخندی به چهره ام پاشید ، چه حساسیت هایی داشت این دختر ، اتفاقا من ریحان گفتن اسم خودم را دوست داشتم اما هیچ کس اینجوری صدایم نمی کرد !
با دیدن کارم که برای اولین بار بدک نبود هر دو زیر خنده زدیم ، تنها که نباشی حالت هم بهتر می شود اصلا!
بعد هم گل بی بی به ما پیوست و خودش نان ها را پخت ، بوی تازه شان در حیاط پیچید دوست داشتنی بود، عین بوی باران !
من هم در حین کار عکاسی را فراموش نکردم و چند عکس انداختم
🌺کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 🌺
پیشنهادات و انتقادات
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#رایحه_حضور
#پارت_۴۵
#سنا_لطفی
روز های بعد هم همراه فاطمه بودم ،تقریبا کل روستا را با او گشتم
بعد هم چیز هایی که می خواستم را نشانم داد ، این هم مزیت دیگر این سفر بود ، پیدا کردن دو دوست !
سر دوشیدن شیر هم که مرده بودیم از خنده، مخصوصا فاطمه که شیطنتش گل کرده بود و حرف ها و کار های مرا سوژه می کرد
غروب سومین روز ، بر خلاف همیشه در ساحل شلوغ دریا نشسته بودیم ، صدای بازی و فریاد های شادمانه کودکان در موج های آب گم میشد ، فاطمه می گفت انگار صدای زندگی است !
با اینکه می خندیدیم اما انگار هر دو یک جورایی تحت تاثیر غروب خوشرنگ دریا به فکر رفته بودیم ، سقلمه ای به پهلوی فاطمه زدم :
فاطمه چته ؟! چرا هیچی نمیگی؟!
سعی کرد لبخند بزند و نگاهم نکند:
خوبم !
_ مادرم همیشه می گفت دروغ گناه کبیره اس ، منم هیچ وقت دوسش نداشتم ولی خب یه باری مجبور شدم ، الانم یه جورایی عذاب وجدان دارم نه به خاطر گناهش ؛ به خاطر اینکه احساس میکنم خود واقعیم رو زیر پام گذاشتم .
به طرفم برگشت :
همین که عذاب وجدان داری یعنی پشیمونی دیگه!
چیزی نگفتم ، پشیمان بودم ؟! من که داشتم روی همین دروغ می ماندم و می خواستم روی همین دروغ زندگیم را بسازم !
_ فاطمه بگو چته دیگه
نفسی از ته دلش کشید :
بحث یه راز پنهونه ؛ ولی میخوام بهت بگم، بین خودمون بمونه جونِ فاطمه
هیجان زده شدم : باشه باشه بگو
دوباره نگاهش خیره غروب شد:
تازه رفته بودم دانشگاه ، یه دوست داشتم به اسم مهسا ، خیلی مهربون بود در عرض چند ماه کلی صمیمی شدیم با هم ، یه برادر داشت به اسم مهدی
_خوووب ! بحث جالب تر شد که
صورتش را نمی دیدم اما صدایش می لرزید :
چند باری که خونه مهسا اینا رفته بودم دیده بودمش ، پسر سر به زیر و مسئولیت پذیر و مهربونی بود ، بدون اینکه بفهمم عادت کرده بودم به دیدنش...
به کار هاش ، به حرف هایی که از مهسا می شنیدم راجبش
سرگرد بود ، یه سالی که گذشت مامانش با مامانم حرف زده بود راجب خواستگاری ؛ رو پا بند نبودم از مهسا پرسیده بودم و فهمیده بودم که خود مهدی خواسته ، خلاصه ...
دو روز مونده بود به خواستگاری که ...
مکث کرد و ادامه نداد :
فاطمه جون به لب شدم ، چیشد ؟!
پشت سر هم نفس عمیق کشید تا لرز صدایش قابل کنترل باشد :
غروب بود منم اومده بودم کنار دریا عین امروز ... دل تو دلم نبود هی روز خواستگاری و عروسیمون رو تصور می کردم و بی خود می خندیدم ولی ته دلم یه جور شور می زد ولی خیال بافی هام نمیزاشت فکر کنم به این دلشوره بی موقع...
🌸کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست🌸
پیشنهادات و انتقادات
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
|•از دامان لیلا
گلے بر آمد
شبیہ
حضرت پیغمبر آمد🍃❤️|•
|•نور دل
زینب اطهر آمد
لشڪر
ڪربلا را افسر آمد💚🍃•|
+خوش آمدے اولین #علے خانہے حسین...💞🍃
-تولدت مبارڪ #علے_اڪبر حسین...🌸🍃
×روز #جوان بر تمام جوانان مبارڪ باد...🌙✨
#علے_اڪبرِ_حسین
#عیدتون_مبارڪ
#رَحیــــل🕊
@mohajeran_ir
" قَد نَرىٰ تَقَلُّبَ وَجهِكَ فِی السَّماء ۖ "
| بقره/۱۴۴ |
خدا خودش میگه:
وقتے ڪه دلت #تنگ میشہ
به آسمون نگاه ڪن
من نگاهای تورو به طرف #آسمون مے بینم...
#خدا
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
جوانانی که هیچگاه پیر نشدند
و از قاب عکس📷 نورانی شان
همیشه به ما لبخند زدند و دعایمان کردند✨
#روز_جوان_مبارک🎉
#ولات_حضرت_علی_اکبر(س)🌷
#علیاکبرهای_خامنهای
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
کلامی با دختران و پسرانِ #مذهبی‼️
#حجاب_برتر یا #حیای_کمتر ؟!
#حیای_مجازی
#اندکی_تامل
#شاید_لحظه_ای_تلنگر
#رَحـــــیل 🕊
@mohajeran_ir
📖📚
#یڪقاچکتاب
💜..پدر،عشق،پسر..💜
✍..|سید مهدی شجاعی
موضوع :
🎈زندگانی حضرت علی اکبرِ حسین(ع)🎈
..|برشی از کتاب|...
یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد
چند نفر با دیدنش بی اختیار تو را آمنه صدا زدند و
علی را محمد؟
عجیب بود این شباهت
آن قدر که به محض تولد او ، بوی پیامبر را در فضای حیاط
استشمام کردم ..
یادت هست آن بی قراری های مرا؟!
آن قدر که اهل خانه را به عجز آوردم
و تا نوزاد را نشانم ندادند ، آرام نگرفتم؟! ..
#میلاد_شبه_پیغمبر
#علے_اڪبر_حسین
@mohajeran_ir
رفقآ!
تآ جوونید جوونہ بزنید!
جوونے بهارِ عمره...❤️🍃
#حآج_حسین_یڪتآ
#جوآنِ_حسین
#جوآنے_رآ_دریآب
#جوآنے_ڪن_مثلِ_علےِاڪبر
#رَحیــــل🕊
@mohajeran_ir
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
کلامی با دختران و پسرانِ #مذهبی‼️ #حجاب_برتر یا #حیای_کمتر ؟! #حیای_مجازی #اندکی_تامل #شاید_لحظه_ا
جَوون!!...
فکر کن فردا که نامه عملت میرسه دست امام زمانت...،
از دیدنش خوشحال میشه یا اشک میریزه...
حالا نامه عملم نه..
اصلا کو تا فردا...
همین الان..!
اگه پی وی ، یا دایرکتت رو ببینه...،
دست به سرت میکشه یا سرشو پایین میندازه و اشک میریزه...؟!