بسم الله الرحمن الرحیم
⛔️پسر نوح⛔️
✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«فصل چهارم»
قسمت: شصت
قم _ در جوار کریمه اهل بیت
وقتی میگم روزهای پر خاطره ای بود و کیف میکردم از اینکه تو قم هستم و دارم به سبک دیگه ای کار میکنم، باور نمیکنین! اصلا سر و کله زدن با طلبه جماعت، لحظات خوبیه و میتونه خیلی هم مفید باشه.
برنامه از این قرار بود که در مرحله اول، حدودا 50 نفر را منتخب کنیم. یه تیم بیست نفره از خواهران و یه تیم سی نفره از آقایون را انتخاب کردیم. اون تیم بیست نفره از خانما را با مشورت یکی از همکارامون و پریاخانوم انتخاب کردیم. دوستای پریا که بهمون معرفی کرد، عموما مجرد و اهل مطالعه و حتی چند نفرشون مسلط به یکی دو تا زبان دیگه بودند. تیپ و مدل برخورداشون هم کپی خود پریا بود.
برای تست و انتخاب آقایون هم زحمت به حاج آقای مرشدی و دو نفر از کارشناسان خودمون دادیم. اغلب همین طلبه های متوسط السواد و انقلابی که پاک و کار درست بودند و قدرت کاریزمای خوبی هم داشتند انتخاب شدند.
ما آموزش ها را در دو سطح شروع کردیم: یکی همین نخبه پروری و یکی دیگه هم عمومی تر که بقیه را شامل بشه و بشه ظرفیت را در فازهای بعدی، تا چند هزار نفر افزایش بدیم.
مجبور بودیم و عاقلانش هم همین بود که همه آموزش ها در پوشش خاص خودش برگزار بشه و اسم و رسمی از بچه های ما نباشه. به خاطر همین با سه چهار تا موسسه هماهنگ کردیم و در کلاس های 15 تا بیست نفره، اساتید دانشگاه ها و پژوهشکده های خودمونو آوردیم و در قالب آموزش های 200 ساعتی، شروع کردیم.
جالبه که نه براش تبلیغ کردیم و نه حتی طلبه ها میدونستن که دقیقا برای کجا و کی دارن آموزش میبینند. فقط و فقط به خاطر بسیار مفید بودن محتوای آموزشی، و تاکید میکنم: «بدون حتی یک ریال تشویقات پولی و شهریه ای و...» مرتب در کلاس ها شرکت میکردند.
بنا به دلایل متعدد، فعلا برنامه ای برای شهرستان نداشتیم و قرار شد، از دوره پنجم به بعد، ظرفیت استان ها را مطالعه و براشون برنامه ریزی کنیم. چون این کاری که در قم شروع شده بود، حتی صلاح نبود در تهران انجام بشه و باید کاملا سکرت و چراغ خاموش انجام میشد. اما خب ... غافل نبودیم که بالاخره باید تهران و سایر شهرستان ها علی الخصوص مراکز استان ها را هم پوشش داد. اما یواش یواش ...
و اما اون 50 نفر ...
قرار شد مفاد محتوای آموزشی اونا به عهده دو سه نفر از تیم اصلیمون باشه و مطابق سطح بالاتری که داشتند آموزش ببینند. چون اونا به عنوان سر حلقه ها نیاز داشتیم و باید آموزش سر حلقه ای میدیدند.
خودم بحث رصد و شلیک و خلاص مجازی براشون گذاشتم. رفقای دیگه هم سایر مباحث مربوط به اهدافی که داشتیم تشریح کردند. آموزش اینا جوری بود که روزهای بیشتری را در هفته درگیر بودیم و باید تا سقف 250 ساعت، آموزش های راهبردی ارائه میشد.
اینا در حالی بود که ذهن من مثل حلوای نذری باید سه کار را با هم و هماهنگ انجام میداد: یکی آموزش عمومی ، یکی دیگه هم آموزش نخبه ها ، یکیش هم به اشاره حاج احمد باید دورادور احوالات دو سه سوژه ای که در قسمت های بعد تشریحش میکنم، رصد میکردم و اطلاعاتاشون را جمع و جور میکردم.
خب سوال اصلی که ممکنه ذهن هر خواننده را به خودش مشغول کنه اینه که پس ما سر کار نمیرفتیم؟ غیبت میکردیم؟ اگه همش غیبت کاری میخوردیم، پس چطور توجیحش میکردیم و کلی سوالای این شکلی!
خب جوابش ساده است : خودمو میگم ... من اون مدت در دایره فرق و مذاهب اداره قم مشغول بودم و به خاطر اینکه میزان دسترسیم هم حفظ بشه، خیلی بی سر و صدا و بی حاشیه عمل میکردم و هر کاری که به عهدم بود، در چارچوب ساعت قانونی کاری انجام میدادم. از هشت ساعت مرخصی ماهانم و همچنین سایر مشوقاتی که داشتیم استفاده میکردم و به خاطر اینکه از خونه و خانواده هم دور بودم، فرصت بیشتری برای مدیریت پشت صحنه و حتی میدانی طرحمون داشتم.
اما خدا را شکر میکنم که لازم نبود همه چیزو از صفر شورع کنم. بچه های قم، زیر پوستی تونسته بودن مقدمات مهم کار را فراهم کنن و من سر سفره نیمه آماده اومدم. وگرنه چنین طرحی که من توی یه صفحه و نیم شرحش دادم و از روش در رفتم که خیلی نخوام توضیح بدم، به همین راحتی و هلو بپر تو گلو نبود! حداقل عقبه شش ماهه داشت و قبل از اون شش ماه هم رفقا زمینه هایی را چیده بودند.
به خاطر همین وقتی به دست من رسید، یکی دو هفته کار میخواست که به پله اجرا و عملیات برسه و کلید کار زده بشه.
خلاصه ...
داشتیم آموزش ها ارائه میدادیم که برای اینکه کلا رد پایی از خودمون نمونه، طرحش را دو دستی تقدیم اون چند تا موسسه کردیم و به اسم خیّر، هزینه های دوره هم اول هر هفته، به حسابشون واریز میشد و فقط یکی دو نفر را مامور کردیم که حواسشون باشه و افرادی که تا آخرش هستن و به دردمون میخورن، از برادرا و خواهرا انتخاب کنند.
اینجوری خیلی بهتر بود.
ادامه دارد...
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
بسم الله الرحمن الرحیم
⛔️پسر نوح⛔️
✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«فصل چهارم»
قسمت: شصت و یکم
قم _ در جوار کریمه اهل بیت
✅ سه هفته بعد ...
دوره ها داشت به خوبی برگزار و تمام مواد درسی و محتوای آموزشی به صورت مطلوب پیگیری و ارائه میشد. تا جایی که من و بقیه بچه ها مطمئن شدیم که کار قطعا منتج نتیجه میشه و یه چیز خوب و موثر ازش درمیاد.
تا اینکه تقریبا بعد از سپری شدن یک سوم ساعات آموزشی، تصمیم گرفتیم یه تست اولیه از همه بچه ها داشته باشیم. برای اینکه بدونیم میزان ظرفیت بچه ها چقدر افزایش پیدا کرده و تا چه حد میتونیم روی توانمندی بعدی بچه ها حساب کنیم، یه عملیات سه بعدی مجازی راه انداختیم.
منتظر موقعیت بودیم و باید اشاره ای میشد تا شروع کنیم. تا اینکه قرار شد شب بعد از پخش مستند سه قسمتی که از تلوزیون پخش شد و سبب به جون هم پریدن جبهه اپوزیسیون خارج از کشور شده بود، عملیات محتوایی داخلی را شروع کنیم.
دلیل انتخاب اون تاریخ، عملیات رسانه ای مشترک جهت به هم زدن صفوف داخلی و خارجی جبهه مقابل و پراکندگی و سرخوردگی اونا تا لااقل به مدت سه ماه آینده بود.
خب چیز زیادی نمیشه ازش گفت و فقط باید به مختصر اشاره ای بسنده کرد. اونم این بود که مرحله اول طوفان حساب شده توییتری و مرحله دوم موج تلگرامی و مرحله سوم کامنت های اینستاگرامی را دربرمیگرفت.
اما ...
به خاطر ایجاد فضای بسیار سنگینی که در توییتر پدید اومده بود و بچه های گروه اول، جوری عمل کرده بودند که به خاطر گرد و خاک توییتری هر لحظه ممکن بود توییتر اقدام به تصمیمات آنی و انسداد و ... بکنه، تصمیم بر این شد که مرحله دوم و سوم را صبر کنیم و اون یکی دو شب، اقدامی صورت نگیره.
شب بعدش گروه دوم وارد عرصه شد و وقتی خوب وضعیت محتوایی گروه های معاند داخلی و خارجی به هم ریخته بود و هنوز سرگردون بودند و بیچارگی از پست های پراکنده و عجله ای اونا مشخص بود، قرار شد بچه های گروه دوم روی آوار اونا راه برن و موج کامنتی راه بندازند.
خب ما که نشسته بودیم و فقط به هنرمندی بچه ها خیره شده بودیم و ذوقشون میکردیم و گاهی نکات قوت و ضعفشونو یاداشت میکردیم که بعدا تذکر بدیم.
ولی اون سه چهار شب، قشنگ میشد دست برتر بچه ها را در فضای عمومی مجازی مشاهده کرد و دیگه کسی به این فکر نمیکرد که باید دست به عملیات داخل و خارجی زد و فورا ادمین اون کانالها را گرفت و برد و ...
همین قدر کافیه ... بقیشو شاید بعدها در دیگر کتابها بیان کردم ...
اما فقط همینو بدونین که تا حالا حالاها آثار تیر و ترکش اون عملیات حساب شده و مشترک، با پیام هایی از جنس شلیک و خلاص، به پیکره گروه ها وسوپر گروه های تکفیری و معاند و منافق و ... داخلی و خارجی خودشو نشون میده و جیگر آدمو خنک میکنه. ولی باید جوّ را هم حفظ میکردن که جامعه عمومی مجازی و کاربران عمومی چیز خاصی احساس نکنن و ذهنشون به طرفی نره که اصلا ازش خبر نداشتن!
حالا چطوری؟
اینو با مطلبی که به پروندمون هم مربوط بود، خدمتتون عرض میکنم تا بدونین کل فصل چهارم این کتاب، چرا و به چه دلیل و چطوری به پرونده ما مربوط میشه:
خب پرونده اصلی ما درباره پیوند و ریشه های مشترک پیروان یمانی و خاطرخواه های حاج آقا و ارتباطات مشکوک یه عده مداح بود. ما تمرکزمون را دادیم به همین دو گروه (منهای بحث مداحان) .
ینی چی؟ ینی چیزی حدود 5000 اکانت را شناسایی کردیم که بنا به هر نحو و امکانی، با این دو گروه ارتباط داشتند. حالا یا از سر کنجکاوی و یا از سر ارادت و یار غار و این چیزا ...
ما در فاز اول، فقط حدود 72 پیام به عدد شهدای کربلا برای این 5000 نفر فرستادیم. البته خیلی حساب شده و زنجیره ای. پیام هایی که حاوی اعترافات و رزومه و شناسنامه داخلی و خارجی این دو گروه خطرساز شیعه محسوب میشه.
بدون استثنا و به طور کاملا آشکار، همه اون 5000 نفر با بچه های ما ارتباط گرفتند و بعضیا موضع مخالف و تردید میگرفتند و برای خیلی ها هم این همه سند و مدرک خیلی جذاب بود و خودشون عامل پخش ما در انتشار اون پست ها شدند.
در فاز دوم مرحله اول، پس از اینکه دیواری از شک و تردید جلوی ارادت الکی و بدون حساب و کتاب اونا به اون دو گروه پدید آوردیم، وارد مباحثه شدیم و کاری کردیم که مدام چت های ما با خودشون اسکرین شات میگرفتن و برای ادمین ها و افراد مثلا قدر قدرتشون ارسال میکردن و ازشون جواب میخواستن!
فاز سوم مرحله اول، به پچ پچ انداختن این سوالات و 72 تا پیامی بود که در فضای مجازی به وجود آورده بودیم. خب بالاخره نباید در فضای مجازی میموند و باید نمود خارجی و واقعی هم پیدا میکرد.
ظرف مدت کمتر از 48 ساعت به گفتمان و پرسش و پاسخ چهره به چهره تبدیل شد و هر جا میرفتیم و از کنار هر کلاس درسی از تیر و طایفه این دو گروه رد میشدیم، میشنیدیم که شاگردان دارن این سوالات و مطالب را با شدت و انکار از اساتیدشون میپرسن!
مطالب جوری بود که مو لای درزش نمیرفت و آمارها و سوالات و مطالب، کاملا حساب شده و توسط یه تیم حرفه ای نوشته شده بود.
خوب دیگه خودتون حساب کنین که چه اتفاقی و چه فشار عصبی و روانی به لیدرهای اونا وارد شد؟ چقدر لفت دادن؟ چقدر مخالفشون شدن؟ چقدر مبلّغ ما شدن؟ چقدر روشنگری شد؟ چقدر دل مردم و بچه های ما خنک شد و انگیزه برای ادامه آموزش ها و کار پیدا کردند؟ و ...
اینا محقق نمیشد مگر به لطف یه رصد جانانه و شکار و جذب بچه طلبه های انقلابی و آموزش و آموزش و آموزش ...
همین !
تا اینکه یه روز کله سحر، که داشتم از نماز صبح حرم برمیگشتم، گوشیم زنگ خورد...
رحمان بود.
گفت: گوشی داشته باش ... حاج احمد کارت داره ...
ادامه دارد...
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
سلام رفقا☺️
روزتون بخیر🌹
امروز دارم به این فکر میکنم که
پیرشدن به سن نیست!
به این است که:
ورزش نکنی
کتاب نخوانی
عاشق نشوی
هدیه ندهی
محبت نکنی
مهمانی نروی
و از این مدل کارها...
پیری به سن نیست
به کیفیت دل است!
همش ناله نکن
همش اعتراض نداشته باش
هی تو فکر انتقام و کم نیاوردن نباشیم
یه کم بخندیم
یه کم بیشترتر بخندیم
یه کم بلند بلند بخندیم
گور پدر مشکلات و کاستی ها
والا
مگه میخوایم چند سال عمر کنیم؟
اینا
خود من
هر وقت دلم بگیره
حتی به قیمت چرت و پرت گفتن
خنده خودم میندازم
مشکلاتم برطرف نمیشه
اما هم بقیه را خندوندم
و هم به ریش و ریشه مشکلاتم خندیدم و ازشون انتقام گرفتم
تعطیلات داره تموم میشه
تا چشم بذاری رو هم بقیشم رفته
خوووووش باش
جوونی کن و اجازه نده دلت بگیره
اینا شعار نیستا
عین واقعیته
برام از تجارب خنده دارتون بگین تا بقیه هم بخونن و بخندن😊
ایام به کام
لب ها به لبخند😊
#حدادپور_جهرمی
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
دلنوشته های یک طلبه
سلام رفقا☺️ روزتون بخیر🌹 امروز دارم به این فکر میکنم که پیرشدن به سن نیست! به این است که: ورزش نکنی
💠💠بعضی خاطرات رفقا💠💠
😊 سلام
خواستگار اومده بود برای خواهر فصل تابستون شربت گذاشتیم داداش ما تعارف کرد به مهمون ها بفرمائید تا سرد نشده😅 مهمونها😳 داداشم🙈بعد اندکی تامل گفت گرم نشده ☺️
خوشبختانه همون خواستگار هم شد همسر خواهر حالا هم ماشاالله سه پسر دارن که بزرگه امسال میخواد طلبه بشه😕
☺️سلام
میدونید چیه
من هر وقت به مرگم فکر می کنم
و اینکه روزی از این بدنم میرم بیشتر شاد میشم و با اطرافیانم میگم و می خندم
آخه واقعا ناراحت بودن و غر زدن دیگه بی معنی میشه
میگم بزار حسابی خوب باشم و از نشاط من بقیه هم شاد بشن تا لحظات خوبی رو برای خودم ثبت کنم
☺️سلام بازی ادابازی با بچه ها و اعضای فامیل موقع عیددیدنی تجربه خنده دار و جالبی هست .
☺️دخترم دوسالونیمشه
ینی جوری انقلابی تربیتش کردم
میخواد به یکی فحش بده
با ی حالت عصبانی
میگه
"آمریکا"
اون بنده خدا😳
ماااا😁😅
☺️چندسال پیش تو تابستون میخواستیم بریم خونه خواهرم. من،پدر و مادرم
من تو گرما خیلی کلافه میشم حالا هم دم عصر بود که به پیشنهاد مادر راه افتادیم بریم مهمونی. رفتیم سرخیابون که سوار تاکسی بشیم خورشید مستقیم میخورد تو چشمم و اذیت میشدم عینک آفتابیم رو از داخل کیفم درآوردم و گذاشتم رو چشمام . همین که عینک رو زدم متوجه شدم هر کی از کنارم سواره یا پیاده رد میشه نگام میکنه. طرف با ماشین از فرعی اومد بیرون که بره تو خیابون اصلی دیدم راننده و سرنشینانش نگام میکنن....
خلاصه منم تو دلم میگفتم عجب مردم بی فرهنگی داریم که یه عینک آفتابی اینجور براشون جلب توجه میکنه. 😡
خلاصه یه تاکسی اومد و ما سوارشدیم همین که نشستم توی ماشین دیدم راننده برگشت نگام کرد دیگه عصبی شده بودم نشستم تو ماشین و آینه جلو ماشین رو نگاه کردم و رفتم زیر صندلی و شروع کردم به خندیدن بابام کنارم نشست و زد بهم که زشته نخند منم اشاره کردم به عینکم. اونجا بود که متوجه شدم عینکم یکی از شیشه هاش افتاده و درواقع یه چشمش فقط آفتابیه😂😂😂😂
☺️سلام علیکم..
یکی از تجارب خنده دارم اینه دیشب پدرم خونه نبود...میخواستم زنگش بزنم ببینم کی میاد
دیدم صدای خرو پف میاد از یه جایی..گفتم حتما اومده..رفتم دنبال صدا بگردم دیدم داداشمه..
منم دیونه شدمه
یا اینکه تو اعتکاف مداحی هماهنگ کرده بودیم واسه مون مولودی بخونه سال تحویل...بنده خدا هرچی بهش گفتن بیاد داخل تا سخنرانی تموم بشه و بعد ایشون بخونن نیومدن...ایشونم تو ماشین سالشون تحویل شد....هی با خودمون میگفتیم این مداحه حتما تا اخر سالش سرگردون تو ماشین و جاده ست😅
وقتی هم اومد داخل باهامون دعوا کرده که من مولودی نمیخونم میخوام دعای خمسه بخونم اشکشونو در بیارم ...کلا ماجرایی داشتیم اون شب
☺️سلام سال نو مبارک.سال ۸۰ وقتی رفتم خواستگاری همسرم برای جواب گرفتن قرار شد خبر بدن یکماه تموم نه من از همسرم خبر داشتم نه همسرم از من.ما فکر میکردیم اونها پشیمون شدن اونها هم فکر میکردن ما پشیمون شدیم.خلاصه بگم یکماه تموم چه زجری کشیدم من یادم نمیره😂
توی دوران نامزدی تیپ یکدست نارنجی (هویجی)زده بودم تو محل کارم (کارمند بانک)مشغول کار بودم برعکس مشتری خانم داشتم مسئول حوزه رسید بالا سرم گفت به به خوشتیپ کردی اشاره کرد به مشتری جلوی باجه گفتم چی بگم من خودش اومده خلاصه چپ چپ نگاه کرده و گفت تکرار نشه😂
☺️اربعین یکی از سالها دوشب مونده به اربعین از تو موکب کربلا بخاطر هیات خودشون، مارو به بیرون راهنمایی کردن😄
تو اون زمان پیداکردن موکب دیگه تقریبا محال بود ! درحال گشتن ظهر مارو دعوت کردن ناهار 😋
بعد ناهار دوستم موند استراحت کنه همونجا و اسبابمون رو هم مراقب باشه
چشتون روز بد نبینه!
از یک ترافیک وحشتناک جمعیت که حتی نه میتونی وایسی نه بشینی و همش هولت میدن و ... گرفته تا دل پیچه شدید😥 و دربدری 😥😥
روبروم گنبد قشنگ آقا بود 😍❤️
باهمه اینها نمیدونم چی شد یکهو زدم زیر خنده 😂
خیلی برام جالب بود
دعاکنید دوباره برم روبرو گنبد آقا امام حسین(ع)😭
یاعلی(ع)
☺️سلام
وقت همه عزیزان بخیر
خوشی فقط اونجاش که میری کفش عروسی بخری بعد انقد با عشقت گرم حرف زدن میشی که به جا خیابون کفش فروشاسر از خیابون پرده فروشا درمیاری
بعد هم خانواده عروس هم خانواده داماد دارن دنبالتون میگردن شما خجالت میکشی نمیدونی چی جوابشونو بدی😂
دلنوشته های یک طلبه
💠💠بعضی خاطرات رفقا💠💠 😊 سلام خواستگار اومده بود برای خواهر فصل تابستون شربت گذاشتیم داداش ما تعار
☺️خاطره ی یکی از دوستانه😁
میگفت یه مهمون اومد خونمون-حالا یه کیفی هم همراش بود-
بلند شد خواست بره دستشویی🙈
مادرم فک میکرد داره میره🚶
مادرم اومد رو به مهمون کرد و گفت ناهار تشریف داشته باشید و... و اصرار میکرد
اینم روش نبود بگم دارم میرم دسشویی😂
بنده خدا برگشت کیفش رو برداشت و رفت🏃🏃🏃
دوستم میگفت -من از جریان مطلع بود ولی اونجا فقط نگا میکردم😂😳
☺️سلام وقتتون بخیر
سال نوتون هم مبارک 🌼
ایام تعطیلاته و ماهم اومدیم مسافرت ..
خلاصه که در یکی از مناطق به ما گفتن اینجا تمساح پوزه کوتاه داره و ادزسشو به ما اینطور دادن که همینطور مستقییممم برید تا یه پل بزرگ بعد پل میرسید به دریاچه
حالا ماهم از همه جا بی خبر رفتیم و رفتیم چندتا پل که از نظر ما بزرگ بود رو رد کردیم اما همچنان نرسیدیم 🤕
دیگه از دیدن این تمساح ها ناامید شده بودیم اما یگ بار دیگه سوال کردیم گفتن بازم جلو تره♀ همچنان رفتیم نرسیدیم ..
دیگه داشتیم تو ماشین مسخره بازی در میاوردیم از اینکه هنوز بعد گذشتن از این همه پل به پل مد نظر اونا نرسیده بودیم
پدرم هم انقدر مسخره بازی دراوردیم به شوخی گفت بسه گودزیلا ها 😂♀🙄
ماهم خندیدیم و هیچی نگفتیم اما طولی نکشید که اقایی از کنار جاده رد میشد پدرم زد کنار شیشه رو پایین کرد و گفت اقاا اقاا ببخشید پرورش گودزیلا های اینجا کجاست؟
اون اقا😳😳
ما😆😂
بابام😶
☺️سلام حاجی
پدرم(۷۰سالشه)یه بارگفت شماره خونه محمد(هم روستاییمونه)کی بلده شمارش ومیخوام،داداشم گفت بگیر،پدرمم شماره روگرفت خانومش که اسمش زهراست برداشت گفت زهراشماره خونتون چنده 😂😂😂ازپدرم ساده تر اون بنده خدا،گفت سلام عمومحمدرضا(پدربنده)بذارازمجید(پسرش)بپرسم😂😂😂😂😂
رفت پرسیداومدشماره روبه پدرم دادوخداحافظی کردن.
دوستان عزیزحاضردرکانال باوربفرمائید ازاون موقع به بعدمولکول های قسمت خاکستری مغزم دیگه مث سابق نشدن.☺️☺️☺️💐💐💐💐
☺️سلام...اولین بار بود رفتیم جنوب...جو مناطق عملیاتی در حد شهادت مارو گرفته بود که پا برهنه زدیم وسط مناطق و انقدر در شور و شعف عرفانی به سر میبردیم که از کاروان دانشجویی خودمونو جدا کریم و هیچی دیگه نگم از احوالاتمون یهو با همون اشک و روضه و ناله رسیدیم به یه سنگر... حالا ما بودیم و خاک سنگر و کلی حالت ملکوتی...حالا اشک و گریه و نوحه و نبود که ما داشتیم از سرو صورتمون میریختیم بیرون...خاکای سنگرو میریختیم تو سرو صورتمونو بوسه میزدیم ...خود من به هق هق افتاده بودم..یکی دیگه از بچه ها یه گونی گرفته بود و داشت از خاک بهشتی سنگر توش میریخت ببره تبرک و این چیزا...
تا اینکه حاج آقای راوی کاروان با بقیه بچه ها که ما ازشون جلو زده بودیم رسیدن بالا سرمون و یهو حاج آقا گفت: خب بچه ها اینم سنگر عراقیا!!!
آقا نگم حالمونو براتون...
فقط اون رفیقم بود که داشت خاک جمع میکرد واسه تبرک، دیدیم اشکاشو پاک کرده داره زیرزیرکی از زیر چادر خاکارو خالی میکنه و...
نخند حاجی میگم ضایع که نه از اونم له تر شده بودیم...
✔️ بچه ها یه سوال!
بنظرتون موفق میشم یه روز یه رمان طنزِ باحال بنویسم؟😊
دلنوشته های یک طلبه
✔️ بچه ها یه سوال! بنظرتون موفق میشم یه روز یه رمان طنزِ باحال بنویسم؟😊
از این همه انرژی مثبت تشکر میکنم😊😂
بالای ۹۵ درصد معتقدند موفق میشم😌
حتی نصفشون گفتن که همین حالاشم کم درون مایه طنز توی نوشته هام نیست😊
ایشالله یه روز بتونم چند تا رمان توپ طنز باحال بنویسم🌺
ممنون که در نظرسنجی شرکت کردین❤️