#تفاوت_زن_و_مرد
شماره ۱۰
💝 زنان به گفت و گو علاقه مندند و با بیان مسایل، از فشار ناراحتی خود می کاهند.
💖 ولی مردان سکوت را دوست دارند و به تنهایی به حل مسایل خود می پردازند.
💞آقای محترم هی به خانمت نگو چرا اینقدر حرف میزنی او داره آروم میشه
💕خانم عزیز نگو چرا با من حرف نمیزنی بزار آروم که شد باهاش حرف بزن.
💕🍀💞🌺💖🌸💝
📘تفاوت زنان و مردان ص شعیبی
#تفاوت
#سکوت
#تنهایی
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
🌺 @mojaradan
🔆💠🔅💠﷽💠🔅
💠🔅💠🔅
🔅💠🔅
💠🔅
🔅
✅فاجعهای به نام تراریخته
✍ آیا میدانید در محصولات تراریخته، یک ژن بیگانه را با اهدافی خاص وارد ژنوم یک موجود دیگر میکنند؟ مثلاً یک ژن که سم تولید میکندرا وارد ژنوم یک گیاه میکنند تاسم بسازد و دربرابر آفات مقاوم شود؟
آیا میدانید ۳۷ کشور پیشرفته از جمله اروپایی و حتی عربستان و اسرائیل کشت تراریخته راممنوع کرده اند؟ آیا میدانید آژانس بین المللی تحقیقات سرطان درسال ۲۰۱۵ سرطانزایی محصولات تراریخته را ثابت کرده؟ آیا میدانید٬ ناباروری و بیماریهای عجیب از دیگر نتایج محصولات تراریخته هستند؟ آیا میدانید با کشت محصولات تراریخته، باگرده افشانی، تمام کشور تراریخته شده و ذخایر ژنتیک تغییر می کند؟
آیا میدانید سود جویان در ایران با در دست گرفتن نهادها و تریبون ها سعی در بی خطر نشان دادن تراریخته و فریب افکارعمومی دارند؟ آیا میدانید با صدور مجوز از سوی وزارت کشاورزی، ایران درآستانه تراریخته شدن قرار گرفته است.
☜ #پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
🍏 @mojaradan🌿
🔅
💠🔅
🔅💠🔅
💠🔅💠🔅
🔆💠🔅💠🔅💠🔅
29.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استاد_حورایی
#پارت_اول
🎥کلیپی کوتاه ولی ارزشمند
🔮بیاین کار را ریشه یابی کنیم
آیا حقیقتا زن و شوهر سپاسگزار هم هستند؟🧐🧐
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
💐 @mojaradan
#کلام_شهید
اگر دو چیز را رعایت ڪنی، خدا شہادت را نصیبت میڪند؛
یڪی #پرتلاش باش
دوم #مخلص باش!
این دو را درست انجام بدی ، خداهم شہادت را نصیبت میڪند
🥀شہید حسن باقری🥀
#شادےࢪوحشھداصݪواټ
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
🍃🌹🍃🌹
@mojaradan
#دلبسته_کردن_همسر
🌺راز هفتم🌺
💖 احساسات و خواسته های خود را بشناسید و به آنها بها بدهید و با همسرتان درباره آن صحبت کنید.
💞 در بیان احساسات از ضمیر « من » به جای « تو » استفاده کنید.
💝 مثلا به جای گفتن «تو که میخای یاد بگیری خبر بدی» بگوییم وقتی میخای دیر بیای نکران میشم.
💖در درخواست کردن صریح و شفاف باشید و از پیام های ضمنی و پیچیده خودداری کنید.
💞به خواسته های همسرتان توجه کنید.
🍀💖🌺💝🌸💖
هفت راز دلبسته کردن همسر- فاطمی
#احساسات
#همسر
#دلبسته
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
😍 @mojaradan
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 #میلاد_امام_موسی_کاظم(ع)
♨️ذکر روایتی از امام موسی کاظم(ع)
👌 #سخنرانی بسیار شنیدنی
🎤حجت الاسلام #انصاریان
📡حداقل برای☝️نفر ارسال کنید.
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
@Maddahionlinمداحی آنلاین - پر زده دلم از تو سینه - محمد یزد خواستی.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
🌸 #میلاد_امام_موسی_کاظم(ع)
💐پر زده دلم از تو سینه
💐زائر شهر کاظمینه
🎤 #محمد_یزد_خواستی
👏 #سرود
👌بسیار زیبا
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
✅بصیرت ✅
میلاد با سعادت امام موسی بن جعفر (ع) مبارک باد.
📚مقام معظم رهبری :**بند و اسارت؛ سرآغاز درخشش شخصیت امام موسی کاظم(ع) در شرائط اختناق**
✴️اندیشه اسلامی و جهاد متکی به قرآن، چنین شخصیت مبارزی می سازد که حتی در بندهای اسارت، حصارهای زندان و اختناق شدید رژیم نیز ساکت و آرام نمی نشینند؛ بلکه بر می خیزند و آن روحیه آگاهی افزایی درونشان ایشان را به بیداری امت فرا می خواند. 📌رهبر معظم انقلاب بارها در سخنان خود در این باره، از شخصیت امام موسی کاظم(ع) به عنوان آن فردی یاد می کنند که نه تنها نمیشکستند، بلکه دشمنشان را نیز میشکستند و نه فقط تحت تأثیر قرار نمیگرفتند، بلکه زندانبانها را تحت تأثیر قرار میدادند و این همان اثرگذاری این ستاره پرفروغ بود.
🌸 #پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی 🌸
🆔@mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب ⚜قسمت هفتاد و هشتم ⚜ بهشتِ عمران 🌾 نمیدونستیم باید چیکار کنیم. در هر لحظه با کوبش بیشت
#داستان_شب
⚜قسمت هفتاد و نهم ⚜
بهشتِ عمران 🌾
در باز شد و من از خلسه ی تنهاییم کشیده شدم بیرون
بابا لباس هاشو عوض کرده بود و غمگین و محزون تکیه داده بود به در
کلاه سفید نمدی ش سرش بود. دلم برای خنده هاش تنگ شده بود همون چهره ی آرومش رو میخاستم اما انگار چند وقتی میشد آرامش از دل و خونه ما کوچ کرده بود
چشمام پر اشک شده بود. خیره شدم بهش. چشماش دو دو میزد اما بالاخره سکوت فاجعه آور ما رو شکست و گفت :منتظرن بابا باید بریم
دلم ریخت. هیچ وقت اینقدر خودمو ضعیف ندیده بودم
اینقدر بی دست و پا که نتونم دلم و از این بازار آشفته نجات بدم
اما منم چند وقتی میشد اسیر دست سرنوشت شده بودم
قلبم کوبش پیدا کرده بود.
نه از هیجان. بلکه از درد!
با پاهای لرزان بلند شدم و به سمتش رفتم
در و پشت سرم بستم که دستش و گذاشت روی شونه مو گفت :اینطوری نه! میدونم سختته بابا، لعنت به من که برات دردسر شدم اما بابا قضا و سرنوشت و نمیشه عوض کرد. من توی عمرم به کسی ظلم نکردم توام نکن بابا. شاید قسمت توام اینه! پس به اون دختر که منتظرته ظلم نکن! نمیگم دوسش داشته باش. شاید باید منتظر باشیم گذر زمان همه چیزو درست کنه اما اون چند دقیقه دیگه زنت میشه پس اوقات تلخ و بزار کنار! باهاش کنار بیا. با سرنوشت بی رحم و از خدا طلب صبر کن و برای بهشته دعا کن. مطمعنا اونم خدا براش سرنوشتی نیک رقم میزنه. فقط ظلم به این دختر نکن. شاید واقعا دوست داشته باشه
برگشتم سمت بابا و با صدای لرزون گفتم :اشتباه نکن بابا، من ظلم کردم... به بهشته ظلم کردم که الان دارم تاوان میدم
و به سمت خونه گلی راه افتادم.
در خونه شون باز بود
منتظر بابا شدم. نگاهی با لبخند تلخی بهم انداخت و یاللهی گفت و در و باز کرد
اسدالله از جاش پاشد و به سمت ما اومد
دست بابا رو فشار داد و گفت :شرمنده ت شدم رفیق
بابا دستی به شونه هاش زد و کناری نشست و تسبیح آبی شو در آورد و آروم مشغول ذکرگفتن شد
از درگاه در بیرون اومدم که اسدالله منو دید
سرش و به اطراف تکون داد و کنار بابا نشست
با فاصله ازشون روی فرش نشستم که عاقدی که کنار اسدالله بودگفت :عروس خانم اگه اومدن شروع کنیم
اسدالله تا خواست حرفی بزنه صدای پاشنه های کفشی روی زمین بلند شد و گلی بعد چند دقیقه با چادر سفید جلوم نقش بست
خیره شدم بهش. یه لحظه انگار بهشته جلوم ظاهر شد
با همون لبخند آرومش. لبم به خنده کش اومد
اونم خندید. یه خنده آروم برخواسته از شادی
تا خودمو خواستم جمع و جور کنم دیدم گلی کنارم نشسته
کار و همین اول خراب کرده بودم
با نگاهی که پایین بود چشمم دستای حنا بسته شو که گره خورده بهم و دید
چقدر خوشحال بود کسیو که دوس داره رو بدست آورده
اما من...!
نفهمیدم اطرافم چی داشت اتفاق میافتاد
فقط وقتی به خودم اومدم که بابا آروم شونه مو فشار میداد و اسممو صدا میزدم
نگاهم از توی آینه توی سفره کشیده شد به سمت گلی
گویا جواب و داده بود!
طوری که بقیه بشنون با تموم غم دلم زمزمه کردم :بله
انگار دنیا عوض شده بود!
همیشه دختر ها ناراضی از ازدواج های اجباري بودن و حالا اینجا من در راس همه ی ناراضی های عالم بودم.
ظرف شیرینی توسط گلی به سمتم کشیده شد و با لبخند اشاره میکرد یکی بردارم
بالاجبار شیرینی کوچیک نخودی برداشتم
همه توی لاک حرف زدن رفتن
اما من نتونستم اون فضا رو تحمل کنم کتم و برداشتم و از خونه زدم بیرون
صدای اسداله میومد که به گلی میگفت بهم فرصت بده!
فرصت..!
خیابون ها رو زیر گام هام له میکردم و هزار باره غرور مردانه مو شکستم و به اشک هام اجازه ی ریختن دادم!
رو کردم به آسمون ابری شو لب زدم :این بود خدایی تو واسع من؟
#ادامه_دارد.....
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan