مجردان انقلابی
#مکیال_المکارم 🔴مطالعه کتاب شریف مکیال المکارم؛ کتابی که به سفارش امام زمان ارواحنافداه نوشته شد .
#مکیال_المکارم
📍قسمت چهل و نهم:
✅ ادامه ویژگیهای امام عصر ارواحنا فداه که موجب وجوب دعا بر ایشان است.
💠نعمتهای آن حضرت...
هر آنچه از نعمتها هست که بندگان در آن غوطه ورند، از نعمتهای ظاهری و باطنی، همه به برکت وجود شریف حضرت حجت علیه السلام است، و این امر از عظیم ترین چیزهایی است که موجب دعا کردن برای آن حضرت است.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
این امت از نعمتهایی بازخواست می شود که خدا بواسطه پیامبر و اهل بیتش به ایشان ارزانی داشته است و آن نعیم و نعمت ما هستیم.
خداوند برتر از آن است که از غذا و آشامیدنی و امثال اینها حساب بکشد.
همه افراد از نعمت عظیم یعنی پیغمبر و امامان سوال می شوند،
هر که شکرانه این نعمت عظیم را بجای آورده باشد و از پیروان معصومین علیهم السلام باشد، از رستگاران خواهد بود و از نعمتهای دیگر سوال نمی گردد.
اما اگر از مخالفین و کافرین باشد، از همه نعمتها، کوچک و بزرگ از او سوال می شود و او را کاملا پای حساب خواهند کشید.
در روز قیامت مردم بر چند دسته هستند:
1⃣ عده ای به کلی از حساب معاف می باشند.
اینها کسانی هستند که شکرانه نعمت امام را بجای آورده و حق ولایت را رعایت کرده اند.
2⃣ آنهای هستند که محاسبه می شوند ولی خداوند آنها را عفو می کند و گناهانشان را می بخشد.
اینها کسانی هستند که نعمت عظمای ولایت را شناخته اند ولی نعمتهای دیگر الهی را در راه غضب و ناخشنودی خداوند صرف کرده اند،
که اینها را خداوند پای حساب می کشد ولی سرانجام آنان را عفو می کند.
3⃣ آنهایی هستند که از امام آنچه بر آنها نعمت داده شده، بزرگ وکوچک، از ایشان سوال می شود، اینها کسانی هستند که در ادای شکر آن نعمت عظیم، که ولایت امام و وجود او است، خداوند را اجابت نکرده اند، آنان را حسابرسی سخت است و جایگاهشان جهنم است.
4⃣ آنها کسانی هستند که امام سجاد علیه السلام درباره شان می فرماید:
بدانید اهل شرک برایشان ترازوها نصب نمی گردد و پرونده ها برایشان گشوده نمی شود، بلکه آنها دسته جمعی به سوی جهنم محشور می گردند....
نعمتهای حضرت حجت علیه السلام در زمان ظهورش ویژگی خاص دارد، از جمله این که امام صادق علیه السلام فرمودند:
.....سپس مهدی به کوفه باز خواهد گشت، آسمان در آنجا ملخهای زرین خواهد بارید، و بر اصحابش گنجینه های زمین را از طلا وجواهرات و.....
تقسیم خواهد کرد.
📚 مکیال المکارم
▫️باخیال روی توهرشب که میخوابم سحر
بالشم لبریزعطر دلپذیرت میشود
▫️این همه دارایی یک عاشق دلخسته است
باخیالت عشق میبازد اسیرت میشود
📍با مرور کتاب مکیالالمکارم با ما همراهباشید.
#اللهمعجـللولیڪالفـرج
#کلاس_مهدویت
✨ 💚 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَـ الْفَرَج🤲 💚
@mojaradan ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
@Ostad_Shojae5995228802.mp3
زمان:
حجم:
11.4M
#انسان_شناسی ۲۶
#استاد_شجاعی 🎤
#استاد_پناهیان
#استاد_رائفی_پور
✖️چرا بعضی از احکام دین، با عقل جور درنمیآید؟
✖️چرا پذیرش بعضی قسمتهای دین سخت است و گاهی عجیب و غریب،
اما بعضی قسمتها، ساده است و قابل پذیرش؟
✖️ واقعاً چطور بعضیها اصلاً به دین شک نمیکنند؟ و بعضیها دائم در شک و تردیدند؟
@mojaradan ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موود من با همه رفیقام☺️
#طنز
@mojaradan
مجردان انقلابی
*🍀﷽🍀 رمـان #نــگـــــاهخـــــــــــدا 👀🕋 #پارت۶۴ 📜 چند تا از بچه های حراست اومدن سمتمون : چیزی
*🍀﷽🍀
رمـان #نــگـــــاهخـــــــــــدا 👀🕋
#پارت۶۵ 📜
یه دفعه چشم امیر به من افتاد
یه لبخندی بهش زدم دوباره سرشو پایین انداخت
منو امیر کنار هم نشسته بودیم
غذا که خورده شد بابا و امیر بلند شدن و رفتن تو پذیرایی
منم به مریم جون کمک کردم و میزو جمع کردیم و ظرفا رو شستم
بعد رفتم تو پذیرایی دیدم امیر رو مبل دونفر نشسته رفتم کنارش نشستم
بابا رضا: سارا جان ما فردا داریم میریم مشهد میخواستم بگم اگه شما هم کار ندارین بیاین همراه ما
- حتما، خیلی وقته که نرفتیم مشهد
بابارضا: پس امیر آقا شما هم بیاین
امیر: باشه چشم
( فکر نمیکردم قبول کنه بیاد ،نمیدونم چرا یه دفعه گفت چشم)
ساعت نزدیک یازده شده بود امیر میخواست خداحافظی کنه بره که بابا رضا و مریم جون نزاشتن بره
بابا رضا: الان دیر وقته پسرم برین بخوابین صبح برین
( واییی اینو کجای دلم بزارم)
امیرم هر چی بهونه اورد بابا رضا قبول نکرد
رفتیم تو اتاق نشستم روی تخت .امیرم کنار در ایستاده بود
امیر: ببخشید من هر کاری کردم حاجی راضی نمیشد
- اشکالی نداره پیش اومده دیگه
امیر: اگه میشه یه بالشت به من بدین من همینجا میخوابم
( منم نمیتونستم چیزی بگم ،واقعن حرفی نداشتم بگم ) رو تختم دوتا بالش بود یکی و دادم به امیر
امیرم کنار در خوابید روشو سمت در کردو شب بخیر گفت
( خوبیش واسه امیر این بود که هوا گرم بود نیاز به پتو نداشت ، بدیش واسه من این بود که من اینقدر گرمایی بودم شبا با لباس راحتی میخوابیدم
هیچی دیگه مجبور شدم بخوابم نصف شب دیدم دارم خفه میشم از گرما خیس عرق شده بودم نگاه کردم امیر روش به سمت دره خوابیده
لباسامو درآوردم پتو گذاشتم رو خودم که مشخص نباشه لباس تنم نیست
صبح بیدار شدم به زور چشمامو باز
یا خدااا پتو کو بلند شدم و دیدم گوشه تخت مچاله شده ، امیرو تو اتاق نبود
زدم تو سرم واااییی خاک به سرم
ابروم رفت،الان این پسره پیش خودش چی فکر میکنه
تن تن لباسمو پوشیدم رفتم پایین نزدیکای ظهر بود مریم جون چادر سرش کرده بود داشت قرآن میخوند
رفتم کنارش نشستم
- مریم جون
مریم: جانم
- امیر کو
مریم: صبح زود همراه حاجی رفت دانشگاه گفت بعد ظهر میاد اینجا که با هم بریم
آخییییش
مریم : چیزی شده؟
- نه هیچی ،التماس دعا فعلن
بلند شدمو رفتم تو اتاقم خواستم زنگ بزنم بهش روم نمیشد ،چی میگفتم
تصمیم گرفتم ناهار برم خونه امیر اینا که حضوری ازش عذر خواهی کنم
رفتم تو اتاقم مانتویی که بابا برام خریده بود و پوشیدم
چمدونمم آماده کردم،گذاشتم کنار اتاق
کیفمو هم برداشتم که برم خونه امیر
به مریم جونم گفتم ناهار میرم خونه امیر اینا با امیر میایم
توی راه رفتم گل فروشی یه تکی گل مریم گرفتم
رفتم سمت خونه امیر اینا
زنگ درو زدم ناهید خانم اینقدر خوشحال شده بود داشت بال درمیآورد
ناهید: خیلی خوش اومدی عزیزم
برو تو اتاق امیر ،امیر رفته دوش بگیره
- ببخشید ناهید جون اگه میشه صبر میکنم امیر آقا بیاد
ناهید: باشه عزیزم
حنانه : زنداداش خیلی خوشحال شدم اومدی اینجا، چند بار یه امیر طاها گفتماا هی بهونه میآورد که تو سرت شلوغه
- اخیی عزیزم ..ببخشید دیگه
( حنانه سال دوم دبیرستان بود،خیلی دختر اروم و مودبی بود) صدای در اومد
حنانه: امیر طاهاست
حنانه رفت دم در حمام از پشت در پرید جلوی امیر
امیرم ترسید ( خندم گرفت) بعد با لنگه دمپایی دنبال حنانه کرد
یع دفعه اومد سمت پذیرایی تا منو دید دستش همون بابا با دمپایی خشک شده بود
-فکر میکردم به غیر از تسبیح و قرآن خوندن کاره دیگه ای بلد نباشی
رفتم جلو و گل و گرفتم سمتش : تقدیم به شما
امیر صورتش قرمز شد : خیلی ممنون
حنانه اومد جلو و با شیرین زبونی گفت : اقا داداش ببین چه خانمی داری
ناهید : عافیت باشه مادر،انشاءالله حمام دومادیت
امیر: ممنونم
ناهید: امیر طاها ،سارا رو به اتاقت راهنمایی کن ،هر چی گفتم برو خودت گفت نه صبر میکنم تا امیر بیاد
امیر : چشم مامان جان، بفرمایید سارا خانم
رفتیم داخل اتاقش درو بست اتاقش خیلی مرتب بود دیوارش پر بود از شعر .یه کتابخونه خیلی بزرگی داشت همه شون یا شعر بودن یا مذهبی
نشستم روی تختش وبهش نگاه کردم
- امیر آقا
امیر: بله
- بابت دیشب عذر میخوام ،من همیشه عادت دارم بدون لباس بخوابم نفهمیدم کی پتو کنار رفت
امیر لبخندی زد : من چیزی ندیدم
از اتاق رفت بیرون ، واییی این پسره دیگه کیه یعنی تا صبح روش به در بود ،نمیدونم چرا کم کم داشتم ازش خوشم میاومد
ناهارمونو خوردیم
منو حنانه میزو جمع کردیم و ظرفارو باهم شستیم
امیر روی مبل نشسته بود*
✍🏻فــــاطـــــمــه.ب
@mojaradan
*🍀﷽🍀
رمـان #نــگـــــاهخـــــــــــدا 👀🕋
#پارت۶۶ 📜
- امیر آقا؟
امیر: بله
- حاضر نمیشین بریم؟
امیر : چشم الان میرم وسیله هامو جمع میکنم
ناهید جون: جایی میخواین برین؟
- امیر اقا نگفته بهتون؟ میخوایم
همراه بابا و مریم جون بریم مشهد
ناهید جون: واییی چه عالی؟ التماس دعا
- چشم
( نیم ساعت بعد امیر با یه ساک اومد ،خدا حافظی کردیم و سوار ماشین شدیم)
امیر: سارا خانم اگه میشه یه سر بریم دانشگاه من یه کتابی باید بدم به محسن
- چشم
امیر : چشمتون بی بلا
رسیدیم دانشگاه پیاده شدیم
رفتم کنار امیر دستشو گرفتم ،رفتیم داخل محوطه
محسن و ساحره رو دیدیم رفتیم کنارشون
ساحره: بیعرفت قبلا بیشتر میدیدمت
محسنم به امیر تیکه مینداخت قاطی مرغا شدی عوض شدی داداش
- شرمنده ببخشید ،امروزم اومدیم خداحافظی کنیم باهاتون
ساحره: کجا میخواین برین
- مشهد
(ساحره بغلم کرد):واییی عزیزم التماس دعا فراوان دارم
- چشم گلم
محسن: آقا امیر ،رفتی حرم فقط واسه خودت دعا نکنیاااا ،ما رو هم دعاکن
امیر : چشم
با بچه ها خدا حافظی کردیم و رفتیم خونه
بابا و مریم جون منتظر ما بودن
من رفتم چمدونمو برداشتم دادم به امیر که بزاره داخل ماشین بابا
مریم جون: سارا جان چادر گرفتی واسه حرم رفتن
- واییی یادم رفتن
برگشتم تو اتاق چادری که مادر جون بهم داد و برداشتم
و حرکت کردیم
به خواست بابا ، مریم جون جلو نشست ،منو امیر عقب ماشین نشستیم*
✍🏻فــــاطـــــمــه.ب
ادامـــــــه. دارد....
@mojaradan
@ostad_shojae4_310226054725763553.mp3
زمان:
حجم:
10.8M
#کنترل_شهوت
#بخش_سوم
هیجانات و التهابات جنسی...
در اثر یک تمنا و خواسته درونی، اوج می گیرد.
این تمناها..
منشا و ریشه های مختلفی دارند!
باید ریشه ها را پیدا کنیم.
#استاد_شجاعی 🎤
@mojaradan
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
••『⏰🎞』••
* مـثلِ آن مـردابِ غـمگینی کـه نیـلوفر نداشت....!!
*حــالِ من بد بود اماهــیچ کـس باور نداشت...!
خوب می دانم؛که تنهایی مرا دِق می دهد..!
عــــ❤️ــشـق هم در چنته اش
چیزی از این بهتر نـــداشت...
"قیصر_امین_پور"
🥥•••|↫ #شبتون_مهدوی
🥥••#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan