مجردان انقلابی
#برنده_مسابقه_چالش #کد_شماره_یک با ۷رای برگزیده شده و برنده مسابقه شدن البته یک نفر خودشون هستن که
#بسم_رب_مهدی
سلام به همه خوبان عالم
بزرگواران تمام شده و جایزه هر دو نفر هم داده شده دیگه اعلام نفرمایید خودشون در خواست داشتن که اعلام نکنیم بهشون جایزه داده شده ولی به دلیل اینکه هنوز بزرگواران داران اعلام میکنند و کد میفرستن سر همان ما اعلام کردیم ممنونم ازتون که همیشه و در همه شرایط کنارمان هستید و پشتیبان و همراهمان هستید
الهی یه حق حضرت زهرا مجردان کانال تا میلاد حضرت زهرا ازدواج موفق و بدون پشیمانی داشته باشن و خوشبخت دوعالم باشن
#در_پناه_خدا_باشید
#یا_حق
@mojaradan
012.mp3
2.18M
❤️🍃❤️
#فایل_صوتی
✍ رابطه صحیح زن و شوهر
☑️همه ما وسیله هدایت همدیگه هستیم...
#دکترحمیدحبشی
حتماً گوش بدید عالیه👌
@mojaradan
#کوری_عاطفی
⚜کوری عاطفی چیست؟
کوری عاطفی یعنی اینکه زن و مرد در زندگی زناشویی حرفی برای گفتن ندارند و هر کدام از آنها در عین اینکه در خانه هستند، اما هر یک در اتاق خودشان و یا مشغول کار خودشان هستند؛
اما به محض رسیدن به دوست و قوم و خویش، زبان باز میکنند و کلی حرف نگفته دارند❗حتی دربارهی همسرشان.❌
اگر به این مرحله رسیدید؛ دچار کوری عاطفی شدید و خیلی زود باید به فکر چاره باشید.⚠️
✨
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتۍ مجبورۍ بچھ فامیلو تحمل ڪنی😂
فقط اونجا ڪ میره رو سرش😆.
-
#طنز
-----------------❁------------------
🌙𝐉𝐎𝐈𝐍••↷⸀@mojaradan
7.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ_تصویری
چطور کارها رو سر وقت انجام بدیم؟ (3 راه کاربردی)
🔥به تعویق انداختن کارها، یکی از مشکلاتیه که خیلی از ما با اون مواجه هستیم
💥و دنبال این هستیم که یه راهی برای حل این مشکل پیدا کنیم
🔥امروز میخوام سه راهکار کاربردی رو بهتون بگم که تو حل این مشکل بهتون کمک میکنه
❤️🌹دمتون گرم که ما را دنبال میکنید ❤️
@mojaradan
••|⛔️‼️|••
#طمع
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«طــمـع»
•
شبلی عارف معروف، به مسجدی رفت كه دو ركعت نماز بخواند... در آن مسجد كودكان درس می خواندند و وقت نان خوردن كودكان بود. دو كودك نزدیك شبلی نشسته بودند...
یكی پسر ثــروتمندی بود و دیگری پسر فقیری.
در زنبـیل پسر ثروتمند پاره ای حلوا بود و در زنبیل پسر فقیر نان خشك. پسر فقیر از او حلوا میخواست...
آن كودك می گفت: اگر خـواهی كه پاره ای حلوا به تو دهـم، سگ من باش و چون سگان بانگ كن.
آن بیچاره بانگ سگ كرد و پسر ثروتمند پاره ای حلوا بدو می داد. باز دیگر باره بانگ میكرد و پاره ای دیگر می گرفت. همچنین بانگ می كرد و حلوا می گرفت...
شبلی در آنان می نگریست و می گریست. كـسی از او پرسید:
ای شیخ تـو را چه رسیده است كه گریان شده ای...؟
شبلی گفت: نگاه كنید كه طمع كاری به مردم چه رسانَد...؟
اگر آن كودك بدان نان تهی قناعت می كرد و طمع از حلوای او برمی داشت، سگ همچون خویشتنی نـمی شد...
.
📚کشکول شیخ بهائی...
⚠️•••|↫ #تَـــــلَنـگــــــرتـــایـــــمـ
@mojaradan
╰⊰•♡❁💫❤️💫❁♡•⊱╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپ_تصویری
💥 «من توقعم از خودم خیلی زیاده!
باید در هر کاری که واردش میشم، زود موفق بشم و نتیجه بگیرم،
وگرنه خیلی سریع ناامید میشم! »
#استاد_شجاعی
@mojaradan
5.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎭 #پویا_نمایی
#دیدار
حکایتی جذاب از هدیه ی کریسمس
امام خمینی (درود خداوند بر ایشان)
به اهالی «نوفللوشاتو»
🎄در شب کریسمس، پیرزن تنهای فرانسوی، منتظر فرزندانش میشود تا عید را با هم جشن بگیرند اما...
@mojaradan
مجردان انقلابی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁 #پارت_هدیه🎁 #پسر_بسیجی_دختر_قرتی✨ #پارت84 امیر علی دستم به دامنت داری این دختره رو عقد میکنی
🎁 #پـــــارتهدیهبهعشقایران🇮🇷🎁
#پسر_بسیجی_دختر_قرتی✨
#پارت85
با صدای حسین کمی از دریا فاصله گرفتم :
-بریم ؟
نگاهم رو بهش دوختم دوس داشتم خفش کنم با این حرف زدنش
چشمکی زد و سرش رو به نشونه چی شد تکون داد ؟در جوابش انگشت شصتم رو زیر گردنم کشیدم و لب زدم:
-کشتمت
مثلا حرکت رو پنهانی انجام دادم تا دریا متوجه نشه ولی دید و با لبخند ملیحی گفت:
-حالا لازم نیست بکشیدش اشتباه پیش میاد دیگه
حسین نفس عمیقی کشید و گفتم:
-خدا خیرتون بده نجاتم دادید بخدا منظوری نداشتم بابا یهوی از دهنم پرید
اینقدر که این امیرخان منو تهدید کرد اگه شما ناراحت بشید منو می کشه مافیا تهدیدم نکردن
لبخندش پرنگتر شد:
-نگران نباشید من ضمانتتون رو می کنم
-ممنون خانم
بعدم یکی پس گردن من زدو گفت:
-ببین یاد بگیر که بخشنده باشی بار آخرتم باشه منو تهدید میکنی مثلا من کاره ای هستم تو این مملکت
-نخیر چیزی هم بدهکار شدم بریم که الان چیزی هم دستی ازم میگیره
حسین خندید و در رو باز کرد :
-یا علی بریم
به سمت محضر مشخص شده حرکت کردیم وقتی رسیدیم مادر دریا اونجا بود بعد سلام و احوال پرسی رو به من گفت:
-ببخشید آقا امیر علی میشه قبل اینکه داخل بر یم من چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
-بله در خدمتم
-خصوصی اگه میشه ؟
متوجه نگاه ملتمس در یا به مادرش شدم، مادرش در جواب نگاهش پلکها شو با لبخندی روی هم گذاشت و به معنای چیزی نیست سری تکون داد و از ما فاصله گرفت
نگاهی به دریا انداختم و پشت مادرش رفتم:
-در خدمتم
-راستش امیر علی خان لازم دونستم قبل عقد یه سری چیزا رو بهتون گوشزد کنم
-امر بفرمایید
با صداقت بگم من اصلا راضی نبودم که دریا به این عملیات بیاد
اگه الان اینجاست بخشی ازش به خاطر شناخت کمیه که از شما و خانواده شما دارم و
بخش دیگش به خاطر اصرار دریا خودشه من حتی شرطی برای دریا گذاشتم که تقریبا مطمعن بودم قبول نمی کنه ولی در کمال نا باوری پذیروفت و الان اینجاست
نگاه عمیقش رو به من دوخت و ادامه داد:
-اینا رو گفتم تا بدونید دریا برای اینکه الان اینجاست بزرگترین داشته زندگیش رو به عنوان تضمین گذاشته
توی ذهنم گذشت چرا باید همچین کاری بکنه یعنی به خاطر من این کار رو کرده افکارم رو عقب روندم و دوباره حواسم رو به حرفای عاطفه خانم دادم:
-الان از شما یه چیزی میخوام
-چ ... چیزی ؟
- دریا گفت حاضر هستید تضمین بدید ؟
-هرچی باشه قبول میکنم
-من فقط از شما یه قول میخوام
سوالی نگاهش کردم
مادر دریا:قول بده دخترم امانت باشه دستت و همینطور سالم دستت دادم سالم تحویلم بدی هم از لحاظ روحی هم جسمی متوجه منظورم هستین که؟
منظورش رو فهمیدم و با شرم سرم رو پایین انداختم:
نویسنده : آذر_دالوند
@mojaradan
🍁🍁🍁🍁🍁🍁