#داستان_واره
#قسمت_دوم
🍂دختر هم هنوز سر به زیر انداخته؛ امّا قبل از این که من سؤالی بپرسم، همان طور که چشم به زمین دوخته، به حرف می افتد و میگوید:آقای مشاور! من میدانم که چرا به این روز افتادم.
میگویم: چرا؟
میگوید: گدایی!
میگویم: شما که فقیر نیستید.
میگوید: از فقیر هم چیزی آن طرفتر هستیم!
🍂مادر، تعجّب میکند. خود را کمی به سمت دختر میکشد و میگوید: دختر ناشکر! مگر پدرت برای این که شما راحت زندگی کنید، شب و روز دارد؟ چه خواستی که برایت مهیّا نکرده؟
🍂دختر، چشم از زمین بر میدارد و خیرهخیره به مادر چشم میدوزد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده و اجازۀ خروج میخواهد، میگوید: محبّت!
🍂بعد هم رو به من میکند و میگوید: من دختر فاسدی نیستم؛ امّا گدای محبّتم. محبّتی را که در خانه ندیدم، در خیابان به دست آوردم.
🍂مادربلند می شود.در حالی که صدایش را بالا برده، به دخترش نگاه میکند و میگوید: من چه محبّتی باید میکردم که نکردم. صبح که بلند میشوی، سفرۀ صبحانه و چایِ تازهدَم، حاضر. لباسهایت، شسته و اتو کشیده. میانوعدۀ مدرسه ات را در کیفت گذاشته ام که فراموش نکنی. صبحانه ات را که میخوری، نمیگذارم دست به سیاه و سفید بزنی. هنوز لقمۀ آخر در دهانت است که به مدرسه میروی. وقتی که بر میگردی، ناهار را آماده کرده ام.تمیز کردن خانه، حتّی اتاقت هم که با من است. شب هم که شامِ آماده ات را میخوری و بی آن که بگذارم دست به سیاه و سفید بزنی، به رختخواب میروی. پدرت هم که هنوز آفتاب نزده، قبل از آن که تو بیدار شوی، بیرون میزند برای دو لقمه نان. هر چه هم خواستی که برایت فراهم کرده است.
🍂بعد هم رو به من میکند و میگوید: اگر اینها محبّت نیست، پس چیست؟
🍂دختر، بی آن که از کسی اجازه بگیرد، میگوید: وظیفه!
🍂من میدانم دختر چه میگوید، حرف مادر را هم می فهمم؛ امّا این دو، حرف یکدیگر را نمیفهمند. با یک پرسش، مادر را وادار به تفکّر میکنم:
میگویم: مادر! یک سؤال.
میگوید: میشنوم.
میگویم: مادرِ شما هم برای شما این کارها را انجام می داد؟
میگوید: بله. کدام مادر است که این کارها را برای بچّه اش نکند؟ تازه قدیم ترها بدون امکانات بیچاره مادرها که چه قدر برای بچّه هایشان زحمت می کشیدند.
می گویم: یک سؤال دیگر!
میگوید: بپرسید.
میگویم: وقتی که مادرتان برای شما این کارها را می کرد، شما از این کارها برداشت محبّت می کردید و می گفتید: مادرم چه قدر دوستم دارد؟
🍂مادر، همین دیروز به پسر کوچکش گفته بود: «دروغگو، دشمن خداست». پس نمیتواند دروغ بگوید. سکوت می کند و حرفی نمی زند.
از دختر می خواهم که چند لحظه ای بیرون باشد تا من راحتتر با مادرش حرف بزنم.
📚منِ دیگرِ ما، کتاب دوم، ص ۱۰۸
#من_دیگر_ما
#کتاب_دوم
#گزارههای_رفتاری
#محسن_عباسی_ولدی
#پایان
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
🌱روز خود را با بسمالله آغاز کنید🌱
✍امام علی علیه السلام فرمودند : با مردم آنگونه معاشرت كنيد، كه اگر مرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد، با اشتياق سوی شما آيند.
⏳امروز دوشنبه
۲۳ دی ۱۳۹۸
۱۷ جمادی الاول ۱۴۴۱
۱۳ ژانویه ۲۰۲۰
ذکرامروز: یاقاضی الحاجات
مناسبت هاو رویدادها: درگذشت آیت الله مجتهدی تهرانی...روز درگذشت دکتر جعفر شهیدی
✅انرژی مثبت:
فقط به این خاطر که لبخند از لب کسی در سراسر روز جدا نمی شود؛ به معنی آن نیست که زندگی او بی عیب و نقص است؛ آن لبخند نشانه ای است از: امید واستقامت
❣🌸❣🌸❣🌸❣🌸❣
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
♥️ @mojaradan
#سبک_زندگی_اسلامی
✍🏻هر یک باید بکوشد با روان شناسی همسرش آشنا شود، تا بداند او به چه اموری بها می دهد و نظام ارزشی اش چگونه است. برای مثال معمولًا زن به وابسته بودن، کسب امنیت عاطفی و مورد حمایت واقع شدن اهمیت می دهد و مرد می خواهد مستقل و خود مختار باشد و آزادی عمل را دارای ارزش می داند.❤️🍃
❣🌸❣🌸❣🌸❣🌸❣
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
♥️ @mojaradan
•┈••✾🍃💞🍃✾••┈•
#ارسالی_از_کاربران
بریم بخوابیم؟
.
.
خب رفقا
ساعت ۱۲شب شده و موقع خواب من و تو و اونی که از صبح یکریز فقط فحش و ناسزا پای پست و توییتها داده و اونی که امشب عکس حاج قاسم رو در خیابان سمیه تهران پاره کرد و اونی که امروز کاسه داغتر از آش شده بود و در حد خانواده مصیبت دیدهها خنج میزد به صورتش و در حد برقگرفتگی دچار جو گرفتگی شده بود و اونی که با ذوق مرگی امروز پیام تسلیت و دستور رسیدگی صادر کرده بود و اونی که حاجی زاده را با ژنرال امریکایی مسئول سقوط ایرباس ایرانی سال۶۷ مقایسه کرده بود و اونی که به دختر قاسم سلیمانی نسبت آدمکش داده بود و اونی که امروز هرچی مسیح علینژاد توئیت کرد رو بدون کم و کاست زیر پستهای مردم کامنت کرد و اون خبرنگار شبکهخبر که امروز اشک میریخت و میگفت با اعتمادمردم بازی کردند اینها و اون مدیر خطاکاری که بعد از صحبتهای حاجیزاده نفس راحت کشید و اونی که امروز سر کار بود یا دانشگاه بود یا بیمارستان بود یا کلاس رقص و آواز بود و ...
.
همه و همه راحت و آسوده بریم بخوابیم کنار شوفاژها و بخاریهای داغ و روشنی که ما را فرا میخوانند،
.
تکرار میکنم با خیال راحت و آسوده، چون میدانیم و مطمئنیم حاجیزادهها و سلامیها و سلیمانیها و پاسدارها و ارتشیها و پدافندیها بیدارند و در ناامنترین و پرحادثهترین و پرتروریستترین نقطه دنیا حواسشان ششدنگ به زمین و دریا و آسمان هست و چهل سال است نگذاشتند و نمیگذارند بادبادک هیچ غریبهای به حیاط ما بیفتد و اگرچه فحشخورشان ملس است و ارزان و آزاد و در دسترس برای همه اما هوای ما و زن و بچه و زندگیمان راهم خوب دارند !
.
برویم راحت بخوابیم که طبق معمول آنها بیدارند
.
.
.
#یکی_فدای_همه 🎖
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
matla-mehr-Dr-banki(www.panteashop.ir).pdf
حجم:
5.3M
🌼 #ازدواج 🌼
📚مطلع مهر (pdf)
⚪️ فوریت ازدواج
⚪️ آداب خواستگاری
⚪️ معیارهای انتخاب همسر
⚪️ نقش مهریه در ازدواج و...
✍ امیر حسین بانکی پور
#هدیه_ما_به_شما
✅ @mojaradan👈💝
#یازهرا
✨﷽✨
#داستان_شب
✍روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایداربه آنجا رفت. در راه به امیدیافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان رابرایتان ارسال کن.
مرد گفت: من ایمیل ندارم.مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید.متاسفم من برای شما کاری ندارم. مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد وچیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد.
از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خودخرید میکرد و در بالای شهرمیفروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم واردتجارت های بزرگ و صادرات شد. یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ درحال بستن قرداد به صورت تلفنی بود،مدیر آن شرکت گفت: ایمیلتان رابدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم.مرد گفت: ایمیل ندارم.
مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی میشدین. مرد گفت: احتمالآ سرایدارشرکت مایکروسافت بودم.!
💥گاهی نداشته های ما به نفع ماست
✅@mojaradan
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄