هدایت شده از بــرزخ |زینب عیسی پور
ناگهان آمدی و تلخیدل شیرین شد ،
مثل یک حـبهقنـدی که به چای افتادست .
مراسم خاکسپاری تمام شد .
مولایِ ما به زحمت از کنار قبرِ شیشهی عمرش بلند شد و دامنش را از خاک تکان داد و گفت :" فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَةٍ " اگر دارم میروم از خستگی نیست ! قبرت باید مخفی بماند زهرا جان ..