تشنگی داشت فشار میاورد و حتی آب حرم که خیلیم خنک نیست پاسخگو نبود .
دلمون فقط شربت مشتی طلب میکرد که بعد از ی کم اینور اونور رفتن و نگا کردن بله . .
یه موکب که داشتن شربتِ آبلیمو خنک میدادن و جاتون خالی زدیم تو رگ ؛ و فکرکنم برای اولین بار بود که انقدر چسبید >>>
اکانت یکی رو داشتن خیلی خوبه .
وقتی به دلایلی نمیتونی ازش بپرسی کجاست و چیکار میکنه .
اونجا قشنگ در جریانِ همه چی قرار میگیری .
دل من الان داره قدم میزنه و چای عراقی موکبایی که هنوز نصفه شب دارن خدمت میکننُ میخوره .
مداحیِ تصویری حاج محمود که داره پخش میشه و من دلم میخواد وایسم تا تهشو ببینم .
پیر ، جوون ،
بزرگ ، کوچیک
سیاه ، سفید
همه و همه انگار سالهاست همدیگه رو میشناسن بخاطرِ عشق مشترکِ بینشون .