#طنز_جبهه
🍂عملیات خیبر بود جزیره مجنون؛ یه جوون چهارده پونزده ساله بچه روستاهای شهر ری بود که با گردان ما ادغام شده بود گردان ما اسمش حضرت علی اکبر (ع)بود.
🍃 تو عملیات تو جزیره شمالی🏝 تو تک دشمن یه جوری شد که به حساب، خیلی سخت شده بود که به قول معروف آتیش🔥 از زمین و زمان میبارید.
🍂خمپاره کاتیوشا☄️هلی کوپتر🚁 هواپیما✈️ همه می زدند منطقه هم منطقه نیزار و با تلاقی بود.
فقط یه جاده ای🛣 بود بین نیزار و باتلاق اونجا سنگر گرفته بودیم پدافند میکردیم.
🍃 مسئول تدارکات ما با موتور🏍 صبح زود ☀️که آتیش کم می شد می اومد غذا برامون میآورد. نمیتونست نزدیک بشه گونی کنسروها🥫 رو پرت می کرد تو سنگر و دور میشد.
🍂 اون روز وقتی گونی رو پرت کرد چهل پنجاه متر از سنگر دورتر افتاد زیر آتیش دشمن.😶
حالا مرد میخواست بره غذاها رو بیاره.
تیربار دشمن دائم کار می کرد و کسی جرئت نمیکرد بره.
🍃 ظهر بود🌞 همون جوون چهارده پونزده ساله شهر ری رفتش کنار گونی کنسروها.🥫
از اون کنسروها بر میداشت پرت می کرد تو سنگر برا ما، خودشم زیر آتیش دشمن🔥 با خونسردی یکی از کنسروها را باز کرد همونجا نشست و خورد.😌
🍂 بعد از خوردن کنسرو کار جالبش این بود که ایستاد نمازشم🧎♂ همونجا خوند شجاعت این دلاور کلی به گردان روحیه داد🙃
📚به نقل از شهید صفا مظفری
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه
🌸نه به حضرت عباس
اسیر شده بود!
مأمور عراقی پرسید: اسمت چیه؟!
- عباس
اهل کجایی؟!
- بندر عباس
اسم پدرت چیه؟!
- بهش میگن حاج عباس!
کجا اسیر شدی؟!
- دشت عباس!
افسر عراقی که کم کم فهمیده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد
حرف بزند محکم به ساق پای او زد و گفت: دروغ می گویی!
او که خود را به مظلومیت زده بود گفت:
- نه به حضرت عباس (ع)
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه 😂😂
🌷شهید «حمزه بابایی» همراه عدهای از رزمندگان، به منطقهی عملیاتی بدر رفته بودند. نمیدانستند منطقه خودی است یا تحت تصرف دشمن، پس از مدتی جستوجو به نتیجهای نرسیدند. کمکم بچهها روحیههایشان را نیز از دست میدادند. «حمزه بابایی» که استاد تقویت روحیه بود، به شوخی رو به بچهها کرد و گفت: «یک راه شناخت خیلی خوب پیدا کردم.» همگی خوشحال دورش جمع شدند و سؤال کردند: «هان بگو. از کجا میشود فهمید وضعیت منطقه را؟» او درحالیکه میخندید، گفت: «از صدای قورباغهها! اگر موسیقی آنها در دستگاه شور باشد، یعنی «قور قور» بکنند، منطقه خودی است و اگر در دستگاه ابوعطا بخوانند و «القور، القور» بکنند، منطقه در تصرف دشمن است.» لبخند روی لبان همه نقش بست....
🌷خاطره ای به یاد شهید عزیز حمزه بابایی
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه
🖍🖌🖍
🖌رفیقی داشتیم که در کربلای ۴، کربلایی شد.🥲
🖍یک روز بین دو نماز سخنرانی میکرد و میگفت: 🗣
به یاد خدا باشید
و در نماز حضور قلب🫀 داشته باشید و چیزی شما را به خود مشغول نکند.
مثلا نگید این مهر نماز 📿چرا گرده؟! یا چرا این رنگیه؟!😟
🖌گذشت و گذشت، بعد از مدتی اورا که دیدم به سمتش رفتم و گفتم:
خدا شهیدت کنه تا الآن تو نماز به فکر همه چیز بودم به جز این چندتا، الآن اینا هم بهش اضافه شده...😖🤣
🖌🖍🖌
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه😎
همراه دایی سعید برای گرفتن شام به فاو رفتیم
موقع برگشتن، دشمن دیوانه وار منطقه رو زیر آتش گرفت. به پایگاه موشکی که رسیدیم بچه ها رو برای گرفتن غذا صدا زدم.🗣
بین سنگر محمود و گروهان بهشتی ایستادم و گفتم: «بیایید بیرون عمو صَدّام داره بلیط بهشت پخش میکنه».😄
محمود و مهدی کنار سنگر خودشون نشسته بودند و به کارهای من میخندیدند. همه با قابلمه دور ماشینن ایستاده بودند.🍲🚌😂
بالای باربند رفتم و با صدای بلند فریاد زدم: «اگر با کشته شدن من، پایگاه موشکی پا بر جا میماند، پس ای خمپاره ها مرا دریابید!»😌💪🏻
در همین لحظه یه خمپاره ۱۲۰ زوزه کشان در کنار ما منفجر شد!😐🏃🏻♂️🤣
همگی خوابیدند. من هم از روی باربند خودم رو به کف جاده پرت کردم.
بلند شدم خودم رو تکاندم و گفتم: «آهای صَدّامِ الاغِ زبون نفهم!
شوخی هم سرت نمیشه؟
شوخی کردم بی پدر مادر!»😡😤
😂😂😂
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه
دوره آموزشی باهم بودیم
پسر باصفایی بود
بعد از سازماندهی من به منطقه غرب
اعزام شدم او به جنوب
وقتی از هم جدا میشدیم
گفت: تورو خدا شهید شدی ما رو بیخبر نزاری!
اطلاع بده باشم خودمو برای مراسم میرسونم
گفتم: شما هم همینطور!😂
👳 @mollanasreddin 👳
(http://axnegar.fahares.com/axnegar/770ae3baff6ba2353c4888fc04c46707AgACAgQAAxkBCMtA5GevmoMcHzMY7TbI20BpkJU3m_zcAAKuzjEbF8GAUUfBK56U8LagAQADAgADeAADNgQ.jpg) #طنز_جبهه
بهواسطه حضور در تسلیحات گردان یاد گرفته بودم با کدام نارنجک میشود بیشتر سر به سر بچهها گذاشت. یک نوع نارنجک آبی رنگ پلاستیکی داشتیم که بهش تدافعی می گفتیم و بیشتر ایجاد صدا میکرد تا ترکش. کلهگیش پیچ می خورد و می توانستیم چاشنیاش را در بیاوریم و بی خطرش کنیم.
در جزیره مجنون، گاها برای تقسیم مهمات، همه را داخل سنگر اجتماعی میآوردیم و سهم هر پاسگاه آبی را کنار میگذاشتیم.
راننده ای داشتیم که بخاطر احتیاط یا هر چیز دیگری، دائم فریاد میزد، آخرش ما رو به کشتن میدید، اینا رو ببرید بیرون تقسیم کنید، خطرناکه.
یک روز با بچههای سنگر هماهنگ شدیم تا وقتی نارنجک از دستم افتاد و تقه کرد هر کدام به سمتی شیرجه برود و...
همان روز که شروع به تقسیم کردیم، باز شروع به اعتراض کرد، حلقه نارنجک را توی انگشت کردم چرخ دادم که صدایش به التماس بلند شد و....
آرام ضامن را کشیدم و نارنجک تقه ای کرد و کف سنگر افتاد و بچهها هرکدام به سمتی خوابیدند و این برادرمان مات و مبهوت و بدون هیچ عکس العملی چند ثانیه ای تسلیم شرایط شد و پشت بندش با قهقهه بچهها به خودش آمد.
خلاصه بعد از آن شد حکایت آن غلامی که در بلم بی تابی می کرد و بعد از به آب انداختنش آرام در گوشهای نشست.
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه 😂
بیگودی های خواهر کاتبی!😐
حدودا ۱۸-۱۹ ساله بودم که حاج آقای مسجدِ محل یه شب خانوما رو جمع کرد و گفت:
رزمنده ها لباس ندارن و خلاصه یه سری کارای تدارکاتی رو خواست که ما انجام بدیم!
من و چند تا از خواهرا که پزشکی می خوندیم، پیشنهاد دادیم برای جبران نیروی پرستاری بریم بیمارستانای صحرایی🏩
ما چمدونو بستیم و راهی 🚌 جنوب شدیم
من تصور درستی از واقیعت جنگ 💣 نداشتم، کسی هم برای من توضیح نداده بود و این باعث شد که یه ساک دخترونه 🛍 ببندم شبیه مسافرت های دیگه و عضو جدانشدنی از خودم رو بذارم تو ساک؛ یعنی بیگودی هام 😶 و چند دست لباس و کرِم دست و کلی وسایل دیگه ...
غافل از اینکه جنگ، خشن تر از اینه که به من فرصت بده موهامو تو بیگودی بپیچم 🤭 یا دستمو کرم بزنم...
به منطقه جنگی و نزدیک بیمارستان رسیدیم...
نمیدونم چطور شد که ساک من و بقیهٔ خواهرا از بالای ماشین افتاد و باز شد و به دلیل باد شدیدی 🌪 که تو منطقه بود، محتویاتش خارج شد و لباسا و بیگودی های من پخش شد تو منطقه 😰
ما مبهوت به لباسامون که با باد 🌬 این ور و اون ور میرفتن نگاه می کردیم؛ برادرا افتادن دنبال لباسا 😱 و ما هم این وسط خجالت زده 😥
برادرا بعد از جمع کردن یه کپه لباس اومدن به سمت ما، دلمون می خواست انکار کنیم😣
اما اونجا جنس مونثی نبود جز ما سه نفر که تو اون بیابون وایساده بودیم 😑
بیگودی هام دست یه برادر دیگه بود و خانما اشاره کردن که اینا بیگودی های خواهر کاتبیه 😂
از اون لحظه که بیگودی ها رو گرفتم، تصمیم گرفتم اونا رو منهدم کنم...❌😤
شب تو کیسه انداختم و پرت کردم پشت بیمارستان
صبح یکی از برادرا اومد سمتم با کیسه بیگودی
گفت در حال کشیک بودن که این بستهء مشکوک رو پیدا کردن
یه کسایی گفتن بیگودی های خواهر کاتبیه 😮
شب که همه خوابیدن، تصمیم گرفتم چال کنم 🕳 پشت بیمارستان صحرایی
چند روز بعد یکی از برادرا گفت: ما پشت بیمارستان خواستیم سنگر بسازیم زمین رو کندیم، اینا اومده بالا
گفتن اینا بیگودی های خواهر کاتبیه 😐
و من هر جور این بیگودی های لعنتی رو سر به نیست میکردم، دوباره چند روز بعد دست یکی از برادرا می دیدم که داره میاد سمتم🏃♂️
خواهر کاتبی🗣
خواهر کاتبی🗣
بیگودی هاتون… 😂😂😂😂😂
☢️ داستان فوق بر اساس خاطرات بانو کاتبی یکی از امدادگران جهادگر ۸ سال دفاع مقدس
👳 @mollanasreddin 👳
🔸#طنز_جبهه 😅😅
شب🌙 عملیات بود....
تیربارچی یه چیزی زیر لبش می گفت و آتیشارو خالی می کرد رو سر دشمن..😇
حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:
ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطوری استوار جلوی تیر و ترکش وایساده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده؟!!!..🧐🤨
نزدیک تیربارچی شد.🙂
دید باخودش زمزمه میکنه:
دِرِن.....دِرِن.....دِرِن...دِرِن...
(آهنگ پلنگ صورتی)😅😂
معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن اینجوری مرگ رو به بازی گرفته......😄
📚راوی:
حاج حسین یکتا
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه
اصطلاحات جبهه😉
🌾🌷لاله زار = میدان مین💣🧨
🏚 کله پز = سنگرساز 🏜
👀 چشم چران = دیده بان😳🔭
🍛🌱 ترکش پلو = عدس پلو 😂😝
📿 ایستگاه بدنسازی = ایستگاه صلواتی
🍚 اوشین پلو = برنج سفید بدون مخلفات... 😅🤦🏻♂
👞 ایران تایر = پوتینهای بسیجی🥾
👕 ایران گونی = شلوار و اورکت بسیجی ساخت وطن 🧥
🌙پا لگدکن = نماز شب خوان🧎🏻🕋🌃
🚑 آدمکش گردان = امدادگر 💉😈😂
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه
🔸شهید ابراهــیم هادی
پُست نگهبانی رو زودتر ترک میکنه
بعد فرمانده میگه ۳۰۰صلوات جریمته.🥴
یکم فکر میکنه و میگه؛
برادرا بلند صلوات😉😌
همه که صلوات میفرستن؛
برمیگرده و میگه بفرما از ۳۰۰تا هم بیشتر شد..😎😄
👳 @mollanasreddin 👳
#طنز_جبهه
فروردین سال 65 از نیمه گذشته بود
اعیاد آخر ماه رجب و شعبان در پیش بود مقر الوارثین رنگ و بوی بهار🌸گرفته بود.
تقریبا دشت های اطراف مقر الوارثین پر بود از لاله های وحشی و سبزی زمین🍃 هم مناظر زیبایی خلق کرده بود.
شب عید مبعث بود. 🎉
به مسوول تدارکات گردان حاج آقا عباسی گفتیم به خاطر مبعث پیغمبر درب گونی های آجیل🥜 رو بازکن وبچه ها رو شاد و خوشحال کن.😝
ایشون با خنده گفت:
آجیل 🌰برای عید نوروزه نه برای عید مبعث.😉
معمولا مسوولین تدارکات یک مقدار خسیس بودن و برای همین هم بچه ها به جای تدارکات بهشون ندارکات میگفتند.😕
با قاسم غلامرضایی مشورت کردیم و قرار شد بچه های گردان روکه 150 نفری میشدند جمع کنیم و به سمت سنگر تدارکات که پشت دستشویی های مقر بود راهپیمایی کنیم.😌
یکی دوساعت به غروب☀️ مانده بود که همه بچه ها رو جمع کردیم و قضیه رو بهشون گفتیم و همه راغب شدند برای اعتراض مقابل سنگر تدارکات.✊
البته قبلا گفته باشم که شهید آقاسیدمحمد زینال حسینی که چند روزی بود فرمانده تخریب لشگر 10 شده بود برای سرکشی بچه ها به فاو رفته بود.😄
بچه ها مقابل حسینیه جمع شدند و قاسم غلامرضایی هم یه کاغذ📄 از جیبش درآورد که چند خطی روش نوشته بود.
روی بلندی مقابل حسینیه الوارثین ایستاد و گفت:
برادرها این چند خط رو حفظ کنید و با هم میخونیم و به سمت تدارکات میریم.😁
اون چند خط سروده قاسم این بود:
امشب🌙 شب مبعث
کمپوت میخوایم دربست
آجیل میخوام سر بست
تدارکاات یالا..
تدارکات یالا..🗣
این چند بیت رو سریع بچه ها حفظ کردند و راه افتادیم سمت تدارکات.😉
صدای قهقهه بچه ها وقتی سمت تدارکات میرفتیم مقر رو برداشته بود.😆
مثل اینکه به حاج عباسی مسوول تدارکات خبر داده بودند که بچه ها دارن میان.😁
وقتی مقابل سنگر تدارکات رسیدیم دیدیم گونی ها آجیل🥜 و کمپوت🥤 آماده بودند برای پذیرایی ازبچه ها.
اون شب ترفند ما جواب داد و بچه ها به سور و ساتی رسیدند...🤪
یادش بخیر ☺️
البته فرمانده ما در یک فرصت مقتضی به خاطر این کاری که کردیم ما رو سینه خیز برد.🥴
👳 @mollanasreddin 👳