⚫️ #تلنگرانه ✨
⚠️این روزها توی این #دنیای_مجازی همه دغدغه شون این شده که #like بیشتری بگیرن😏 و #fallower های بیشتری داشته باشن😳 و کسی #block شون نکنه❌
❔ی سوال برام پیش اومده?
⚠️توی دنیای واقعی مون آیا تا حالا #like خدا برامون اولویت داشته❓❕🤔
تاحالا از ترس اینکه خدا #block مون کنه،از #گناه دست کشیدیم⁉️😞
تاحالا #follower هامون رو از فیلتر #نگاه_خدا رد کردیم🤔❓
خدایی،خدامون خیلی #غریبه😔
📛دوره زمونه ی ما دوره ای شده ک آدم ها توی خیالات و پُست های خودشون #انسانیت و #ایمان دارند👌🏻
ولی در عمل ,,,,,متاسفانه نه😔
📛وقتش نیست پامونو از این فضای غیرحقیقی بیرون بکشیم
و ب دنیای واقعی برگردیم
📛شاید ته زندگی مون یکی #block مون کرده باشه
یکی مثه خدا
@montzeran
#امام_زمان(عج)منتظر ما هست بخدا 😞😞
چرا بیکار نشستیم روز میاد و میره بابا
حداقل یه دعای فرج بخون ۱ بار در طول روز فقط ۱ بار هیچیت نمیشه بخدا
به جای اینکه بشینی آهنگ گوش کنی یه برنامه دعای فرج دانلود کن بخون
یا اصلا برنامه هم دانلود نکردی خودت بخون بابا
چقدر بی انصافیم ما انسان ها
گناه که میکنیم
هر روز اَشک آقا و در میاریم
یه دعای هم نمی خونیم براش
به خاطر اینه که میگن خیلی مظلومه خیلییی...
خیلی #غریبه...😭
منتظران گناه نمیکنند
🕌رمـــــان #دمشـــق_شہرعشق 🕌قسمٺ #صدوبیست_وسه حال مصطفی را به هم ریخت که رو به همان مرد نهیب زد
🕌رمـــــان #دمشـــق_شہرعشق
🕌قسمٺ #صدوبیست_وچهار
و این رگبار گلوله هرلحظه شدیدتر میشد.. 😰😰😱😱
که جوان اسلحه را کف دست ابوالفضل قرار داد...
مصطفی با گامهای بلندش تا پشت در
رفت..
و طنین طپش قلب عاشقم را میشنید..😰💓که به سمتم چرخید،..
آسمان چشمان روشنش از عشق❤️😍 ستاره باران شده بود و با همان ستاره ها به رویم چشمک میزد.
تنها به اندازه یک نفس نگاهم کرد...👀💞
و ندید نفسم برایش به شماره افتاده...😱❤️😰که از در بیرون رفت و دلم را با خودش برد...
یک اسلحه برای ابوالفضل کم بود..
که به سمت نفر بعدی رفت و او بی آنکه تقاضا کند، کلتش را تحویل داد...
دلم را مصطفی با خودش برده..
و دیگر با دلی که برایم نمانده بود برای ابوالفضل بال بال میزدم😰😱
که او هم از دست چشمانم رفت... پوشیده در پیراهن و شال سپیدم همانجا پای دیوار زانو زدم😣
و نمیخواستم مقابل این همه #غریبه گریه کنم..😖🤐که اشک هایم همه خون میشد و در گلو میریخت،..
چند دقیقه بیشتر از محرم شدنمان نگذشته و #دامادم_به_قتلگاه رفته بود...
کتش هنوز مقابل چشمانم مانده و عطر شیرین لباسش در تمام اتاق طنازی میکرد
که کولاک گلوله قلبم را از جا کَند...😱😰😰😰😱😱
ندیده تصور میکردم..
مصطفی از ساختمان خارج شده و نمیدانستم چند نفر او را هدف گرفته اند که کاسه صبرم شکست..
و همه خون دلم از چشمم فواره زد...😣😱😰😭😰😱😭
مادرش😥😊 سرم را در آغوشش🤗 گرفته..
و حساب گلوله ها از دستم رفته بود..
که میان گریه به حضرت زینب(س) التماس میکردم🤲🤲🤲😭😭😭 برادر و همسرم را به من برگرداند...😭💚😰❤️😱😭
صدای بعضی گلوله ها تک تک شنیده میشد..
که یکی از کارمندان دفتر از گوشه پنجره سرک کشید و از هنرنمایی ابوالفضل با دو اسلحه به وجد آمد
_ماشاالله! کورشون کرده!😍💪
با گریه...
ادامه دارد....
🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد