منتظران گناه نمیکنند
#پارت6 #پسر_بسیجی_دختر_قرتی _یعنی میشه دریا بازم مثل قبل بگی و بخندی با اشتها غذا بخوری من لذت ببرم
#پارت7
#پسر_بسیجی_دختر_قرتی
بعد از بستن چمدونم به همراه مامان پیش از رفتیم،بازم مشغول آشپزی بود،این عزیز خانم عاشق آشپزی بانک کمکی داره تو خونه ولی غذا رو خودش میپزه انصافا هم دستپختش عالیه
_عزیز بازم که پا اجاقی فدات شم
_خدا نکنه دخترم اگه این غذا رو هم نپزم که کلا باید یه گوشه بمونم
_احمد بده حجم بیکاری؟خوش به حال من عاشق استراحت بیکاریم
_آره جون خودت خوبه سال به سال تو خونه نیستی معلوم نیست تو بیمارستان چیکار می کنی؟
_عزیز مثل خیلی سرم دکترم ها!! معلوم نیست چیکار می کنم؟
_خوبه مامان تو گیتی کم بود؟حالا حتما تو هم باید دکتر میشدی؟
_اوه مردم آرزوشونه بچه هاشون دکتر باشه خانواده ما باش توروخدا
صدای خنده مامان که تا الان به حرفهای ما گوش میداد بلند شد و به عزیز گفت:
_مادر من چیکار به بچه داری خانم دکتر مامانشه
بعد هم گونه من رو محکم بوسید و برای هزارمین بار با ذوق گفت:
_مرسی دریا که من و بابات رو به آرزومون رسوندی
_کمترین کاریه که برای جبران زحماتت انجام دادم مامان
_فدای تو دخترم حالا بیا غذا بخوریم که من از خستگی هلاکم امروز نخوابیدم
_وای ببخشید مامان اصلاً حواسم نبود دیشب شیفت بودی الان سفره رو پهن می کنم
بعد از خوردن ناهار مامان برای استراحت به اتاق عزیزم منم مشغول جمع کردن سفره شدم بعد از جمع کردن سفره رفتم کنار عزیز نشستم که مشغول دیدن سریال مورد علاقه طبق
منتظران گناه نمیکنند
#سرباز 🔥 ✍ #پارت6 پویان و افشین با ماشین تو خیابان ها دور میزدن. افشین با سرعت از فرعی وارد خیابان
#سرباز 🔥
✍ #پارت7
تو دانشگاه نمیشد،
هیچ آدرس و شماره ای هم ازش نداشت. مجبور شد تعقیبش کنه.
فاطمه و مریم سوار ماشین فاطمه شدن. جایی کنار خیابان مریم از ماشین پیاده شد و رفت.
فاطمه هم حرکت کرد.
پویان چراغ میداد که نگه داره ولی فاطمه توجهی نمیکرد.کنار ماشین فاطمه رفت.
شیشه ی ماشین رو پایین داد،
و بوق میزد.فاطمه وقتی متوجه پویان شد،تعجب کرد و کنار خیابان پارک کرد.
پویان هم جلوی ماشین فاطمه پارک کرد و پیاده شد.
ولی فاطمه پیاده نشد.
فقط شیشه ماشین رو کمی پایین داد.
پویان سرش پایین بود و سعی میکرد به فاطمه نگاه نکنه. با احترام گفت:
-سلام خانم نادری.
-سلام،مشکلی پیش اومده؟!
-ببخشید،مجبور شدم تعقیب تون کنم و تو خیابان مزاحمتون بشم.مطلب مهمی بود که باید خدمت تون عرض میکردم.
-بفرمایید،گوش میدم.
-میشه سوار بشم؟
-نه.
پویان بخاطر صراحت فاطمه لبخند زد.
-من قصد مزاحمت ندارم.موضوع مهمیه.
-درچه مورد؟
-درمورد دوستم،افشین مشرقی.
فاطمه یه کم فکر کرد.
نه سوار شدن پویان به ماشینش کار درستی بود،نه سوار شدن فاطمه به ماشین پویان.
پیاده شد و بدون اینکه به پویان نگاه کنه گفت:
-بفرمایید.
-افشین آدم کینه ای و مغرور و سمجی هست.تا به چیزی که میخواد نرسه، بیخیالش نمیشه.از هر راهی هم که شده میخواد به خواسته ش برسه.
-اینا چه ارتباطی به من داره؟
پویان بعد مکث کوتاهی گفت:
-اون از شما کینه داره..بخاطر سیلی اون روز..تو دانشگاه.
فاطمه یه کم فکر کرد.عصبانی گفت:
-من که کاری باهاش نداشتم،اول اون شروع کرد...
-من میدونم.تو این مدت هم هرکاری تونستم انجام دادم که منصرف بشه ولی ... خانم نادری من هفته آینده از ایران میرم.تا الان هم به سختی تونستم کنترلش کنم.مطمئنم وقتی من برم،اذیت و آزارهاش برای شما شروع میشه.
فاطمه گیج شده بود.سکوت طولانی ای شد.
-میگید من چکار کنم؟
-بیشتر مراقب خودتون و اطرافیان تون باشید.
فاطمه اخمی کرد و گفت:
-اطرافیانم دیگه چرا؟!
-گفتم که افشین از هر راهی که شده میخواد تلافی کنه.
-واقعا همچین آدمیه یا شما دارین بزرگش میکنین؟!
-خیلی متاسفم ولی همچین آدمی هست.
دوباره سکوت طولانی.
فاطمه گفت:
-جز شما کس دیگه ای رو داره که ازش حرف شنوی داشته باشه؟
-نه،هیچکس.
-حرف شما چرا براش مهمه؟
-من و افشین مثل برادریم.دوستیش با من براش مهمه.
-شما کی برمیگردید؟
پویان با مکث گفت:
-من و خانواده م برای همیشه داریم میریم.
فاطمه با تعجب گفت:
_پس مَر...
ادامه نداد.
پویان متوجه منظورش شد،
و تعجب کرد.مردد بود بپرسه یا نه. بالاخره گفت:
-شما از کجا میدونید که من...
ادامه نداد.
فاطمه گفت:
-از حالت اون روز شما بعد تصادف متوجه شدم.
-خانم مروت هم متوجه شدن؟