دست لرزانم را در دست میگیرد و با نگاهی جدی من را ترغیب میکند ادامه بدهم.
_اما من بهای تمام این ها رو پرداختم، اینطور نیست؟
درحال ادای کلمات نفس نفس میزنم، انگار که از گلویم جدا شده باشند.
_ به اندازه کافی زجر نکشیدم؟من همین الان هم هیچی نیستم، اما حالا دیگه متوجه شدم که به هیچکس تعلق ندارم. تنها چیزی که در زندگیم درست و واقعی و متعلق به خودم بود از من گرفته شد.
نفس لرزانم را فرو میبرم و مات و مبهوت به آتش خیره میشوم.:درست مثل باقی چیز ها.
سری تکان می دهد و دست دراز میکند تا تاری از موهایم را از روی صورتم کنار بزند.
_وقتی همه چیز یک آدم دیگه هستی، چطور ممکنه هیچی نباشی؟
✩شخصیت شما : الکس والکاو، عشق پیچیده✩
For I don't know...
زمزمه میکند:امیدوارم ستاره ها اون بالا بدونن چقدر همه دوستشون دارن. منطورم اینه که من هرچی قبل از خوابیدن اون ها رو میشمارم.
با دیدن او که چیزی بسیار کسل کننده تر و کم نورتر از خود را تحسین میکند سری تکان میدهم.
_ من مطمئنم حتی ستاره ها هم به تو حسادت میکنن.
سرش به سمتم میچرخد و نگاهش را از آسمان میگرد و به من میدوزد.
_چی؟
به نرمی تکرار میکنم:تو باعث میشی حتی ستاره ها هم بهت حسودی کنن.
و به سمتش مایل میشوم: چون یک روز،خیلی سال بعد، توهم اون بالا کنارشون خواهی بود و ازهمه بیشتر میدرخشی.
✩شخصیت شما : دورا، بادام✩
For اتاق زیر شیروونی
دنیایی که من میشناختم در حال ویرانشدن بود. ما همه راهیِ ناشناختهها بودیم، راهیِ فضایی که میخواستیم، اما نمیشناختیم. نمیدانم این احساس ناامنی، احساس آسیبپذیری، احساس کسی که انگار زمین زیر پایش خالی شده، این احساس ترس در برابر آنچه میخواهی امّا نمیشناسی، آیا بهای رسیدن به آن آیندهای است که همچنان از ما میگریزد؟
✩شخصیت شما : نیکاسیا، پادشاه پریان✩
For Seven forever
_ستاره ای وجود نداره برای درخشش چون اونا مکمل ماه ان و کنار اون زیباتر و قابل ستایش بنظر میرسن!هر کدوم از اون نقطه های پر رنگ کنار ماه به نحوی زیباست و داستان خودش رو داره، درست مثل ما آدما...تو باید فقط طرز فکرتو راجع بهش از اول عوض میکردی!اینطوری میتونستی کنار ماهت بدرخشی!
✩شخصیت شما:اوانجلین فاکس، روزی روزگاری دلی شکسته✩
For منگه