بستن چشم هایت چیزی را عوض نمیکند.
چون نمیخواهی شاهد اتفاقی باشی که می افتد، هیچ چیز ناپدید نمیشود...درواقع دفعه بعدی که چشم هایت را باز کنی، اوضاع بدتر میشود...
دنیایی که تویش زندگی میکنیم اینجور است آقای ناکاتا.
چشمایت را باز کن!فقط بزدل چشم هایش را میبندد.
چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمیشود زمان از حرکت بایستد...
✩شخصیت شما : کائوس، روزی روزگاری دلی شکسته☆
For Jima_xa
در اعماق قلبم ندایی تیره و تار تورا صدا میزند...
پروانه از پیله درآمده ی من...!
با وجود تمام تلاش هایی که برایت کرده ام...
تو روزی پرواز میکنی...پرواز میکنی و من با قطره هایی روی صورتم به ماه خیره میشوم تا شاید آن صدای من را به تو برساند...
بال هایت همانقدر که به زیبایی رویاهاست...میتواند ترسناک ترین کابوسم باشند. کابوسی که در بدترین روزهایم شاهد واقعیتش بوده ام...
چقدر دیگر باید برای زنده ماندنت تلاش کنم تا با رفتنت من را نکشی...؟:)
✩شخصیت شما : ویوی ین دوآرت، پادشاه پریان ✩
For پروانه قرمز
_عزیز کردهی قلبم...تو نشنیدی ولی صدات زدم که بازم بشنوی! دور بودی، خواب بودی، خسته بودی...ولی صدات زدم!
نفس لرزونی کشید و دوباره تکرار کرد، داشت از کی گله میکرد؟ از خودش یا تهیونگ که هردو میدونستن چه شرایطی رو داشتن!
_ کجا سرت گرم بود که نشنیدی صدامو هیونگ؟نگاهت کدوم طرف بود که چشمای پر از ترسمو ندیدی که هنوز عادت نکرده به تاریکی؟کجا بودی وقتی نیاز داشتم لمسم کنی و بهم نشون بدی زنده ای...
جونگ کوک قرار نبود بیرحمی کنه اما فقط بهانه گیر شده بود.
_ گفته بودم بهت احتیاج دارم...گفته بودم بدون تو نمیتونم خودمو جمع و جور کنم!من حتی توی اون وان پر از خون دستام میلرزید موقع شستن بدنم، هر لحظه صدای فریاد میشنیدم توی سرم و لبام یخ زده بود از شدت سردی آب ولی ندیدی...نبودی که ببینی!
صداش آرومتر شد وقتی گیج پرسید.
_ منو بخاطر عطر نداشته ام زیر سوال بردی، مگه قلبت رو نمیشناختی؟
✩شخصیت شما : فِیت لاندری، درخت دروغ✩
For عطرنعناع
_زندگی من طلسم موندگاری برای آدماش نداره، اونا با میل خودشون میان، میمونن مدتی و بعداز شناختن من واقعی راهشون رو به طرف دیگه ای کج میکنن و تو همون مسیر قدم برمیدارن،تا جایی که بالاخره ناپدید میشن...طوری که انگار هیچوقت حضور نداشتن.
✩شخصیت شما : نورا سید، کتابخانه نیمه شب✩
For چشمای توست کازابلانکای من