eitaa logo
Moonrin
5 دنبال‌کننده
30 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
_عزیز کرده‌ی قلبم...تو نشنیدی ولی صدات زدم که بازم بشنوی! دور بودی، خواب بودی، خسته بودی...ولی صدات زدم! نفس لرزونی کشید و دوباره تکرار کرد، داشت از کی گله میکرد؟ از خودش یا تهیونگ که هردو میدونستن چه شرایطی رو داشتن! _ کجا سرت گرم بود که نشنیدی صدامو هیونگ؟نگاهت کدوم طرف بود که چشمای پر از ترسمو ندیدی که هنوز عادت نکرده به تاریکی؟کجا بودی وقتی نیاز داشتم لمسم کنی و بهم نشون بدی زنده ای... جونگ کوک قرار نبود بی‌رحمی کنه اما فقط بهانه گیر شده بود. _ گفته بودم بهت احتیاج دارم...گفته بودم بدون تو نمیتونم خودمو جمع و جور کنم!من حتی توی اون وان پر از خون دستام می‌لرزید موقع شستن بدنم، هر لحظه صدای فریاد می‌شنیدم توی سرم و لبام یخ زده بود از شدت سردی آب ولی ندیدی...نبودی که ببینی! صداش آرومتر شد وقتی گیج پرسید. _ منو بخاطر عطر نداشته ام زیر سوال بردی، مگه قلبت رو نمیشناختی؟ ✩شخصیت شما : فِیت لاندری، درخت دروغ✩ For عطرنعناع
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_زندگی من طلسم موندگاری برای آدماش نداره، اونا با میل خودشون میان، میمونن مدتی و بعداز شناختن من واقعی راهشون رو به طرف دیگه ای کج میکنن و تو همون مسیر قدم برمی‌دارن،تا جایی که بالاخره ناپدید میشن...طوری که انگار هیچوقت حضور نداشتن. ✩شخصیت شما : نورا سید، کتابخانه نیمه شب✩ For چشمای توست کازابلانکای من
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دست لرزانم را در دست می‌گیرد و با نگاهی جدی من را ترغیب می‌کند ادامه بدهم. _اما من بهای تمام این ها رو پرداختم، اینطور نیست؟ درحال ادای کلمات نفس نفس میزنم، انگار که از گلویم جدا شده باشند. _ به اندازه کافی زجر نکشیدم؟من همین الان هم هیچی نیستم، اما حالا دیگه متوجه شدم که به هیچکس تعلق ندارم. تنها چیزی که در زندگیم درست و واقعی و متعلق به خودم بود از من گرفته شد. نفس لرزانم را فرو میبرم و مات و مبهوت به آتش خیره میشوم.:درست مثل باقی چیز ها. سری تکان می دهد و دست دراز می‌کند تا تاری از موهایم را از روی صورتم کنار بزند. _وقتی همه چیز یک آدم دیگه هستی، چطور ممکنه هیچی نباشی؟ ✩شخصیت شما : الکس والکاو، عشق پیچیده✩ For I don't know...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زمزمه می‌کند:امیدوارم ستاره ها اون بالا بدونن چقدر همه دوستشون دارن. منطورم اینه که من هرچی قبل از خوابیدن اون ها رو می‌شمارم. با دیدن او که چیزی بسیار کسل کننده تر و کم نورتر از خود را تحسین می‌کند سری تکان میدهم. _ من مطمئنم حتی ستاره ها هم به تو حسادت میکنن. سرش به سمتم می‌چرخد و نگاهش را از آسمان میگرد و به من می‌دوزد. _چی؟ به نرمی تکرار می‌کنم:تو باعث میشی حتی ستاره ها هم بهت حسودی کنن. و به سمتش مایل می‌شوم: چون یک روز،خیلی سال بعد، توهم اون بالا کنارشون خواهی بود و ازهمه بیشتر می‌درخشی. ✩شخصیت شما : دورا، بادام✩ For اتاق زیر شیروونی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا