.
تعارف...
همه نفسی لرزان بیرون میدهند و بعد هم نفسی عمیق میکشند. مجلس عروسی تمام شده است و وقت خداحافظی است. خانوادهٔ عروس و داماد و خود عروس و داماد جلوی درب تالار صف کشیدهاند که خداحافظی کنند. اول صف پدر عروس و خود عروس ایستادهاند و بعد داماد و پدرش. نفر اول جلو میآید که از فامیلهای داماد است. فقط لب و سر تکان میدهد و با پدر عروس دست میدهد و پدر عروس هم همینطور. به داماد و پدرش که میرسد، صورتش باز میشود.
_ بههههههههههههه... مبارک باشه انشاءلله... چرخش بچرخه براتون...
و بعد با پدر داماد روبوسی میکند و میگوید:
_انشاءلله عروسی تک پسرت رو ببینیم...
و بعد هم خودش در افق محو میشود. پدر داماد هم میگوید انشاءلله. نفر بعد میآید و با پدر عروس روبوسی میکند.
_ عیدتون مبارک باشه... خدا ببخشه بهتون...
داماد میزند به پای عروس، به همدیگر نگاه میکنند و صورتشان قرمزتر میشود. پدر عروس ادامه میدهد و بحث را عوض میکند.
_ رضا جان... خیلی خوش اومدید... از بابا چه خبر؟ چرا نیومدن؟
یکی از فامیلهای داماد از فرصت استفاده میکند و از جلوی خانوادهٔ عروس رد میشود. با داماد و پدرش روبوسی میکند و شاد و خندان میگوید:
_ آقا بهروز رو هم که دوماد کردی و... به به... منزل تشریف بیارید خوش حال میشیم...
پدر داماد هول میشود.
_خدا نکنه... سلامت باشید... مزاحم شدید... مزاحم میشیم... انشاءلله عروسی پسرت...
بعد یادش میافتد آنها پسر ندارند و ساکت میشود.
نفر بعد میآید:
_ سعادتمند بشید و برقرار بشید... امشب بنده نوازی فرمودید... مانا باشید...
داماد هول میکند.
_ نوازندگی از خودتون بود... قرارتون مستدام...!
عروس میزند به پای داماد. داماد به خودش میآید.
_ خوش آمدید... خوش آمدید... خوش آمدید...
همین را انقدر تکرار میکند تا مهمان کاملا رد شود و برود. نفر بعدی میآید. هنوز لباس عزا به تن دارد. میگوید:
_ خیلی خوشحال شدم براتون... انشاءلله خوشبخت بشید... دستتون درد نکنه امشب خیلی زحمت کشیدید...
پدر عروس در جواب لبخند میزند.
_ سلامت باشید، حامد جان... خدا بیامرزه پدر رو... خیلی لطف کردید امشب قدم رو چشم ما گذاشتید اومدید...
مهمان لبخند میزند و سرش را پایین میاندازد.
_ سلامت باشید... چشمتون سلامت... سلام به پدر برسون...
پدر عروس گرمتر لبخند میزند.
_ شما هم سلام ما رو به پدر برسونید...
بعدش هم در افق محو میشود.
تا الان نصف مهمانها رفتهاند. نفر بعدی میآید. دست عروس و داماد را میگیرد.
_ عشقتون باشه پایدار... زندگیتون پر از ایثار... مسیر زندگیتون هموار... رابطهتون سازگار... اسم بچهتون رو هم بذارید مهیار...
بعد هم هارهار میخندد. داماد با خودش میگوید: «این مرتیکهٔ مردم آزارِ نابکار اینا رو از قبل آماده کرده بود...». بعد به ذهنش میآید که در جواب بگوید:« هار هار و قندهار... الان مثلا زدی شاهکار؟» ولی کظم غیض میکند و میگوید:
_ شبتون پر جون... دوغتون پر نون... خوش آمدید
بعد هم دست او را میکشد سمت پدرش و لبخندی را روی لب هایش مجبور میکند.
وقتی مهمانها تمام میشوند، سر همه گیج میرود. داماد میگوید:
_ فرداشب همه بفرمایید خونهٔ داماد... شام تدارک دیدیم به تعداد... کنارشم سالاده با لیموناد... تشریف بیارید پلاک هشتاد...
و بعد همه با هم میخندند.
@morakkab
.
.
دیدم نفسش را حبس کرده است و بدو بدو به سمت من میآید. نگران شدم. گفتم:
_ چی شده عزیزم؟
صورتش را نزدیک آورد و هوا را از بینی کوچکش خارج کرد. نفس گرمش خورد به لبهایم. گفت:
_ اون گُله خیلی خوشبو بود... بوشو برات آوردم...(:
@morakkab
.
.
قسم خوردن به بعضی چیزها را شاید در دنیای نویسندگی بتوان واجب دانست. مثلا اگر به چسبندگی کاشیهای دور چایخانه قسم خوردی، شکستنش کفاره دارد...
بهشت اینجاست
اینجایی که دارم چای مینوشم...
@morakkab
.
.
حیرانی...
وقتی نگاهم به گنبد آقا امام رضا افتاد، دلم هوای نجف کرد. با خجالت به گنبد طلایی آقا خیره شدم و به حال خودم پوزخند زدم. کمتر از یک ماه میشود که من در هوای نجف نفس کشیدهام و آنجا تماما دلم در هوای مشهد الرضا پرواز میکرد. از نجف دواندندم به مشهد و حالا از مشهد من را حیران نجف کردهاند. مثل پدری که اجازه از مادر میخواهد و مادری که اجازه را به پدر ارجاع میدهد. بدوانید مرا. من را خوشتر از اینکه تا قیامت بین دو قطب آهنربای دلربا سرگردان باشم نیست... انقدر دور خودم بچرخم تا اشک هایم جاری شوند. و بعد بین اشک ها بخندم. با صدای بلند داد بزنم که:
_ اینا حرفه امام رضا...
بعد اشکهایم را از روی صورتم پاک کنم و برای زائرانی که کنجکاوانه نگاهم میکنند توضیح دهم که:
_ اشک یعنی حرفایی که دهنت نمیتونه بزنه... پس لبهات به همدیگه میچسبن و اجازه میدن چشمات حرف بزنن. گریه کردنها عمق شکستگی دلتو میرسونن که زبونت قاصره از گفتنش...
بعد بلند بلند زار بزنم و بخندم. امام رضا فقط دلهای شکسته را میخرد. کسی که دلش شکسته نباشد که آقا زیر دعوت نامهاش مُهر خوشآمدید نمیزند. باید از شدت شکستگیات به درگاهش زار بزنی و بعد از شدت خوشحالی قهقهه بزنی. چون مطمئنی آقا دل شکسته را به قیمت میخرد...
@morakkab
.
.
هر وقت جایی سفری میروم که نمازم شکسته است، اصلا حوصلهٔ نماز مغرب و عشاء را ندارم. مغرب را که باید سه رکعت بخوانی و عشاء را هم که اگر جماعت باشد باید یک نماز دو رکعتی اقتدا کنی. ولی نماز ظهر عصر را پشت سر هم با یک نماز امام جماعت میخوانی. همان نماز ظهر و عصری که وقتی از سفر برمیگردیم، آه و نالهٔمان در میآید که چهار رکعت است هر کدامش. بعد که بیشتر فکر کردم، دیدم نماز مغرب این وسط عجیب است. چون توی سفرها به این نماز که میرسم بی حوصله میشوم و توی خانه که هستم عاشق نماز مغربم. مگر نماز مغرب اصلا فرقی هم میکند که دیدگاه من نسبت به این واجب الهی تغییر میکند؟
شاید بعضی چیزها به نظر خیلی خسته کننده، بد، رومخ، حال بهمزن، مسخره، حتی خوب، عالی، بهترین، محشر و مگر کار بهتری هم هست باشند؛ ولی وقتی کمی دورش میچرخیم و زاویهٔ دیدمان عوض میشود، دیگر عاشق یا متنفر از آن کار نیستیم...
نمیدانم چرا این را نوشتم و چند دفعه خواستم پاکش کنم. ولی چیزی که به فکرم رسیده بود برای خودم جالب بود. و الان هم منتظر عقوبت الهی هستم، چون بین نماز به فکرم رسید...(:
@morakkab
.
.
طبیعیه که توی یک ساعت و نیم ۵۳ تا عروس و دوماد ببینم تو حرم؟!!!...
اینکه چرا شمردم هم به خودم مربوطه...):
.
.
وقتی وقت رفتن میشه، حال و هوای شاعری برمیدارم و شروع میکنم به قدم زدن:
من همان بیطاقت دیروزیام
مرد بی بال و پر امروزیام
از زیارت کردنی با شور و شوق،
خیرهٔ گنبد شدن شد روزیام
وقت رفتن شده و بنده هنوز
مست مدحش مصرع آغازیام
مشهدم آورده او بحر طلب
من کجا؟ خرازی و بزازیام
او بهارِ رحمتش خیر کثیر
من درختی با تِم پاییزیام
او که دریایی عمیق از عشق و من
بیتوجه غرقِ در شن بازیام
گفته حاجت بی تمنا میدهد
احمقم مشغول شرطی سازیام
با ابهت شده مأوای بشر
گیر عکسی که شود موازیام
او تماما مجد و نوری واقعی
من که حتی خودم هم مجازیام
بر گرفتم دیده را از گنبدش
در هوای او نشستم، راضیام...(:
@morakkab
.
༻مرکب قرمز༺
. وقتی وقت رفتن میشه، حال و هوای شاعری برمیدارم و شروع میکنم به قدم زدن: من همان بیطاقت دیروزیا
.
دلم میخواد عین یه بچه پنجساله لج کنم و بگم من نمیام... ولی کودکدرونم یه جوری آروم گریه میکنه و خیره شده به گنبد که دلم نمیاد حالشو خراب کنم. آخه چند قدم که رفتم نزدیکش، دیدم داره زمزمه میکنه:
_ چه حرم نازی داری... چه حیاط خوشگلی آقا واسه بازی داری...
منم دلمو دخیل بستم به ضریحش... گفتم آقا بخاطر این بچهٔ لجباز که با عشق شما آروم شده دوباره منو بطلب... به بهونه اینکه دلمو جا گذاشتم تند تند میام مشهد...(:
@morakkab
.
.
همیشه بخش عکسهای سفر رو یه جور دیگه دوست دارم...
با ابهت شده مأوای بشر
گیر عکسی که شود موازیام... ❤️🩹
@morakkab
.