.
قسم خوردن به بعضی چیزها را شاید در دنیای نویسندگی بتوان واجب دانست. مثلا اگر به چسبندگی کاشیهای دور چایخانه قسم خوردی، شکستنش کفاره دارد...
بهشت اینجاست
اینجایی که دارم چای مینوشم...
@morakkab
.
.
حیرانی...
وقتی نگاهم به گنبد آقا امام رضا افتاد، دلم هوای نجف کرد. با خجالت به گنبد طلایی آقا خیره شدم و به حال خودم پوزخند زدم. کمتر از یک ماه میشود که من در هوای نجف نفس کشیدهام و آنجا تماما دلم در هوای مشهد الرضا پرواز میکرد. از نجف دواندندم به مشهد و حالا از مشهد من را حیران نجف کردهاند. مثل پدری که اجازه از مادر میخواهد و مادری که اجازه را به پدر ارجاع میدهد. بدوانید مرا. من را خوشتر از اینکه تا قیامت بین دو قطب آهنربای دلربا سرگردان باشم نیست... انقدر دور خودم بچرخم تا اشک هایم جاری شوند. و بعد بین اشک ها بخندم. با صدای بلند داد بزنم که:
_ اینا حرفه امام رضا...
بعد اشکهایم را از روی صورتم پاک کنم و برای زائرانی که کنجکاوانه نگاهم میکنند توضیح دهم که:
_ اشک یعنی حرفایی که دهنت نمیتونه بزنه... پس لبهات به همدیگه میچسبن و اجازه میدن چشمات حرف بزنن. گریه کردنها عمق شکستگی دلتو میرسونن که زبونت قاصره از گفتنش...
بعد بلند بلند زار بزنم و بخندم. امام رضا فقط دلهای شکسته را میخرد. کسی که دلش شکسته نباشد که آقا زیر دعوت نامهاش مُهر خوشآمدید نمیزند. باید از شدت شکستگیات به درگاهش زار بزنی و بعد از شدت خوشحالی قهقهه بزنی. چون مطمئنی آقا دل شکسته را به قیمت میخرد...
@morakkab
.
.
هر وقت جایی سفری میروم که نمازم شکسته است، اصلا حوصلهٔ نماز مغرب و عشاء را ندارم. مغرب را که باید سه رکعت بخوانی و عشاء را هم که اگر جماعت باشد باید یک نماز دو رکعتی اقتدا کنی. ولی نماز ظهر عصر را پشت سر هم با یک نماز امام جماعت میخوانی. همان نماز ظهر و عصری که وقتی از سفر برمیگردیم، آه و نالهٔمان در میآید که چهار رکعت است هر کدامش. بعد که بیشتر فکر کردم، دیدم نماز مغرب این وسط عجیب است. چون توی سفرها به این نماز که میرسم بی حوصله میشوم و توی خانه که هستم عاشق نماز مغربم. مگر نماز مغرب اصلا فرقی هم میکند که دیدگاه من نسبت به این واجب الهی تغییر میکند؟
شاید بعضی چیزها به نظر خیلی خسته کننده، بد، رومخ، حال بهمزن، مسخره، حتی خوب، عالی، بهترین، محشر و مگر کار بهتری هم هست باشند؛ ولی وقتی کمی دورش میچرخیم و زاویهٔ دیدمان عوض میشود، دیگر عاشق یا متنفر از آن کار نیستیم...
نمیدانم چرا این را نوشتم و چند دفعه خواستم پاکش کنم. ولی چیزی که به فکرم رسیده بود برای خودم جالب بود. و الان هم منتظر عقوبت الهی هستم، چون بین نماز به فکرم رسید...(:
@morakkab
.
.
طبیعیه که توی یک ساعت و نیم ۵۳ تا عروس و دوماد ببینم تو حرم؟!!!...
اینکه چرا شمردم هم به خودم مربوطه...):
.
.
وقتی وقت رفتن میشه، حال و هوای شاعری برمیدارم و شروع میکنم به قدم زدن:
من همان بیطاقت دیروزیام
مرد بی بال و پر امروزیام
از زیارت کردنی با شور و شوق،
خیرهٔ گنبد شدن شد روزیام
وقت رفتن شده و بنده هنوز
مست مدحش مصرع آغازیام
مشهدم آورده او بحر طلب
من کجا؟ خرازی و بزازیام
او بهارِ رحمتش خیر کثیر
من درختی با تِم پاییزیام
او که دریایی عمیق از عشق و من
بیتوجه غرقِ در شن بازیام
گفته حاجت بی تمنا میدهد
احمقم مشغول شرطی سازیام
با ابهت شده مأوای بشر
گیر عکسی که شود موازیام
او تماما مجد و نوری واقعی
من که حتی خودم هم مجازیام
بر گرفتم دیده را از گنبدش
در هوای او نشستم، راضیام...(:
@morakkab
.
༻مرکب قرمز༺
. وقتی وقت رفتن میشه، حال و هوای شاعری برمیدارم و شروع میکنم به قدم زدن: من همان بیطاقت دیروزیا
.
دلم میخواد عین یه بچه پنجساله لج کنم و بگم من نمیام... ولی کودکدرونم یه جوری آروم گریه میکنه و خیره شده به گنبد که دلم نمیاد حالشو خراب کنم. آخه چند قدم که رفتم نزدیکش، دیدم داره زمزمه میکنه:
_ چه حرم نازی داری... چه حیاط خوشگلی آقا واسه بازی داری...
منم دلمو دخیل بستم به ضریحش... گفتم آقا بخاطر این بچهٔ لجباز که با عشق شما آروم شده دوباره منو بطلب... به بهونه اینکه دلمو جا گذاشتم تند تند میام مشهد...(:
@morakkab
.
.
همیشه بخش عکسهای سفر رو یه جور دیگه دوست دارم...
با ابهت شده مأوای بشر
گیر عکسی که شود موازیام... ❤️🩹
@morakkab
.