eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی .
مشاهده در ایتا
دانلود
راه، یکی بیش نیست.
عزیزترین عزیز من؛ هرچه سر به سجده بگذاریم و برای خون دل‌هایت بگرییم کم است. تویی و چند یار که بوی حاج‌قاسم بدهند و یادگار خمینی رحمه‌الله باشند. تویی با یارانی که هیچ‌کس نمی‌داند تا کِی و تا کجا با تو و درکنار تو هستند. چه سردارانت، و چه ما که ادعای سربازی داریم و خدا داند که.... عزیزترین عزیز من؛ دعا می‌کنم روزی نرسد که تو را و اندیشه‌ی تو را و اقتداء به تو را از من ستانده باشند؛ مگر آن‌که جان داده باشم. هیهات که این حرف‌ها از فکر و دلم بیرون رود. خدا نرسانَد آن روز را.
راست می‌گفت. زیارت آسمان واقعا برایمان لازم است. سرم را بالا می‌گیرم و انگار از خاک جدا می‌شوم. حیف. حیف که کم است. کاش کاسه‌ی دنیایم برعکس شود که توی آسمان بیفتم! آن‌وقت غرق شوم. هرچه بیش‌تر به عمق بروم بهتر. آن‌وقت خوب می‌شوم. همین است، من از تو، هدیه، آسمان می‌خواهم.
کاش شجاعت را از شما به ارث می‌بردم. به ارث؟ بله ارث. ارثیه‌ی امام برای مأموم همین شبیه شدن هرچه بیش‌تر است. از هردویتان. از آنی که چهل و چندسال قبل، با دست خالی و قلبی مطمئن فردا روزی قدم به خاکی بگذارد که منشأ تحولات آخرالزمانی بشود. برای ما نسل چهارمی‌ها که انگار افسانه بگویند، انگار که قصه‌ی پهلوان پوریا از آن همه تراژدی و درام هیجان‌انگیزِ تی‌پا زدن به مردک دربارنشین و در به در شدنش با آن‌همه دبدبه و کبکبه. اصلا چه کسی می‌فهمد از آن ابتدا، از وقتی که نوار سخنرانی‌هایش را زیرزمینی اعلامیه می‌کردند، هرکسی با روح الله خمینی آشنا شد و جرقه‌ای از "خدا" در دلش روشن شد تا همین حالا هرکسی بچه مسلمان بار می‌آید و دین و خدا می‌شناسد، دشمن را می‌شناسد و آب دهانی به آمریکا و هم‌کاسه‌هایش می‌اندازد، ذره ذره اجرش را پای او می‌نویسند! حیرت انگیز نیست؟ کاش شجاعت را از شما به ارث می‌بردم. وقتی دنیا دنیا تهدید و توهین سمتت روانه شده و گلّه گلّه جنگلی‌های اروپا_آمریکایی به جان هم افتاده‌اند و جامِ "هرکه بیش‌تر بدَرَد" راه انداخته‌اند، و از آن طرف مردم آمریکا، [دقت بفرمایید: مردمِ آمریکا] به تو مایل‌تر از همیشه‌اند و از تو درخواست یاری می‌کنند، دلت خالی از همه‌ی این مشغولیت‌ها، نه ترسو و نه مغرور، چفیه به دوش بکشی و روی سجاده‌ی پاکیزه‌ات در کنار مرد خدا پیش از خودت، به مناجات هنگام طلوع فجر بایستی. «والفجر...» من بچه‌ی همین دهه‌ی فجرم! از تو به ارث خواهم برد و برای فرزندانم به ارث خواهم گذاشت از تو...
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه‌ی رهت شود همّت شحنه‌ی نجف..
من دنبال بهانه‌ام. هرچقدر واژه‌ها را بالا و پایین کردم، آخرش دیدم همین یکی ته کاسه‌ام مانده. بهانه‌ای برای این که مرا بپذیری. هرسال بهانه‌ام این بود که زاده‌ی مُحرّمم و عاشق. یا دنباله‌رو قدم‌های امام جماران. یا هم‌ولادتیِ ذوالفقاری‌ِ شهید. اما امسال از همه‌ی بهانه‌ها، همین یک بهانه برایم مانده که پشت ولادت شما پنهان بشوم‌ تا سایه‌تان روی سر من هم بیفتد. از همه‌ی بهانه‌های دنیا، همین یک بهانه‌ی زیبا برایم مانده که من را به شما وصل کند. من منتظر نشسته‌ام پس‌فردا بیایید و تولد شما را جشن بگیریم. گذر ایّام ذره‌ای چون من که مهم نیست، آقای مولود مبارک نیمه‌ی شعبان! «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم همّتم بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم» /چندمین گذر ایّام؛ تولّد..!
ظهور، دفعتاً اتفاق می‌افتد. همه‌چیز به سرعت پیش می‌رود. شما هم باید اهل سرعت باشید.. - استاد می‌فرمود..
آدما آدما.m4a
حجم: 1.2M
[یه نفر داره میاد...]
چقدر این آیه را دوست دارم و چقدر وقت مناجات با شما می‌خوانم؛ يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا ۖ . .
بوی خاک و خاکریز را از پس چهار سال فاصله نفس می‌کشم بی‌آنکه چیزی از آن هوا در ریه‌هایم مانده باشد. تنها خاطره است که می‌مانَد. صدای اروند در گوشم است، همان اروند بی‌صدا. صدای سکوتش خوب یادم هست. شن‌های علقمه زیر پایم فرو می‌رود، بچه‌ها بالاتر روی یک تانک نشسته و عکس می‌گیرند، نرگس دست می‌کند یک مُشت خاک برمی‌دارد و ما هم. بماند که بعدها گفتند شیمیایی است و دور بریزید. سنگ‌ریزه‌های زیر پایم را حس می‌کنم؛ روی خاک طلائیه. وقتی که به حُکم «فاخلع نعلیك» بند دنیا گشودیم و کفش‌ها را رها کردیم. همان‌جا زیر تابلوی "فاخلع نعلیک" که پُر بود از کفش و سوژه‌ی عکاسی‌ها. چه با احتیاط قدم برمی‌داشتیم. می‌گفتند زیر پایتان شهدا هستند، شهدایی که این‌جا مانده‌اند و به خانه برنگشته‌اند. برمی‌گردیم به خوابگاه. چندکیلومتریِ آبادان بود یا اهواز؟ فراموش کرده‌ام. قبر معطر شهدای گمنام یک گوشه‌ی پادگان. واقعا معطر بود. وقتی که سرم را روی قبر گذاشتم فهمیدم. انگار می‌دیدشان؛ همانی که یکی از قبرها را در آغوش گرفته بود و انگار رو در رو درحال گفت‌وگو بود. چقدر به حالش غبطه خوردم.. دلم پیش شلمچه گیر است. خیلی گیر. همان که حاج سعید حدادیان می‌خواند: «امّا میونِ جبهه‌ها، شلمچه بیشتر از همه، گرفته بوی فاطمه(س)...» غروب بود که رسیدیم. که تلفن من همان‌جا خاموش شد و اجازه داد رها باشم. هوا تاریک می‌شد. حلقه حلقه سینه‌زنی و روایت‌گری. آن نماز مغرب شلمچه نزدیک‌ترین فاصله‌ی من با خدا بود. خاک شلمچه.. خیال شلمچه.. من خیلی دل‌تنگم محبوبم.. برای ‌همه‌ی خاطراتی که گفتم و نگفتم. من..می‌شد که بیایم و خود را برسانم. اما آن‌وقت.. آن‌وقت.. بگذریم‌. تو مثل همیشه، نشدن‌ها را با بهترین‌هایت جبران می‌کنی و چنان می‌شود که خودمان هم متحیّر می‌مانیم. مگر نه؟