eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی . https://harfeto.timefriend.net/17772918287304
مشاهده در ایتا
دانلود
بگم و رد شم. در بین کسانی که حمایت از تولید ملی رو قبول دارن، بعضاً این حمایت از تولید داخلی رو فقط توی کالا می‌دونن. به پیام‌رسان داخلی و نت ملی که می‌رسه فقط تمسخر و تحقیر! در قاموس ایران‌دوستی و انقلابی‌گری‌تون، اینا حمایت از تولیدات داخلی و تلاش برای استقلال و خودکفایی نیست؟
مراسلات
بگم و رد شم. در بین کسانی که حمایت از تولید ملی رو قبول دارن، بعضاً این حمایت از تولید داخلی رو فقط
یه جوری گفتم بگم و رد شم انگار می‌خواستم روضه بخونم. بله خب یه جورایی روضه است. روضه غربت اعتماد به نفس ایرانی :))
مدام در سعی صفا و مروه‌ی ماه رمضان و ماه محرمم. بعد از محرم الحرام، دل‌تنگ رمضان المبارک می‌شوم و بعد از ماه بندگی، دل‌تنگ محرم. نمی‌دانم؛ شاید همین دو ماه از سال است که هوایی برای نفس کشیدن دارد. شاید زندگی فقط همین روز و شب‌هایی است که حُزن محترم و نشاط روح دارد. حالا هم ای کاش ماه محرم ارباب زودتر برسد. از دهم اسفند اشک‌های زیادی روی سینه‌ام تلنبار شده. آه، هلال خونین عزیز کجایی؟ میان سعی صفا و مروه نفس کم آورده‌ام..
«من از شما مردم عزیز، با ذوق، مهربان، باوفا، مهمان‌دوست، خوش اخلاق و خوش‌لهجه، تشکر میکنم. بحمداللَّه بسیاری از خصوصیات شیوای ملت ایران در شما مردم عزیز شیراز و مردم استان فارس وجود دارد. خدا را شکر میکنیم که خدای متعال بحمداللَّه به شما نشاط داده است؛ روزبه‌روز این نشاط افزون باد! از خدای متعال توفیقات شما را مسئلت میکنم.» - رهبر شهید؛ شیراز | اردیبهشت ۱۳۸۷
مراسلات
«من از شما مردم عزیز، با ذوق، مهربان، باوفا، مهمان‌دوست، خوش اخلاق و خوش‌لهجه، تشکر میکنم. بحمداللَّ
ولی من اون‌جایی به لهجه‌ام علاقه‌مند شدم که شما درموردمون گفتید خوش‌لهجه! حیف که اون زمان، سن و سالی نداشتم که خودم بلند شم بیام دیدارتون و پیچیدن صدای شما توی بلندگوهای صحن شاهچراغ توی گوشم و فشردگی جمعیت به یادگار یادم بمونه. ولی خب، اونایی که اون روز چندساعتی هم اردیبهشت شیراز رو کنار شما بودن، خوش‌ترین و بهاری‌ترین ساعات عمرشون رو گذروندن قطعاً! مصداق گل در بر و می در کف و معشوق به کام..
به مناسبت روز شیراز؛ اردیبهشت شیراز و هوای بهاری و قدم زدن توی خیابون‌هاش و گشتن توی بناهای تاریخی و فرهنگی و این چیزا جالبه (قدیما جالب‌تر بوده البته؛ الان بیشتر غم‌انگیزه با وضع اسف‌باری که داره)؛ ولی اصلِ مجاورت با حضرت سیداحمد آقا، شاه‌چراغ علیه‌السلام سروری می‌کنه بر همه‌چیز. شیرازی‌ها و مسافرها نباید اجازه بدن هیچ عاملی این نگین فیروزه‌ای رو تحت‌الشعاع قرار بده. بعد هم حرم‌های مطهر فراوون دیگه‌ای که توی شهر هستن. دوم این‌که هم‌شهری جناب حافظ و سعدی علیهماالرحمه بودن هم جزو توفیقات ماست. ولی اگر تشریف آوردید شیراز، امیدوارم حواشی‌ای که به این مکان‌ها اضافه شده و اصل متن رو دچار فراموشی کرده، شما رو درگیر نکنه! (اگر گوش شنوایی داشتم حتما ابراز غصه و شکایت جناب حافظ رو از مزارش می‌شنیدم وقتی مردم با اون وضعیت میان بالای سرش و چیلیک‌چیلیک عکس می‌ندازن.. سعدیه هم به شخصه خیلی وقته نرفتم! یاد فالوده‌هاش به‌خیر) مقبره‌ی حافظ رو ترجیحاً با یه استاد اهل دل برید تا چند دقیقه بالای سرش به فاتحه و دعا بایستید و بعد هم به قرآنی‌ترین تعبیر، براتون فال حافظ بگیره. بعدشم بایستید گوشه‌ی حیاط به نماز جماعت زیر درختچه‌ی گل‌کاغذی و آقای حافظ حظ کنه از دیدار مؤمنین کنار خودش! به یاد سفرهای استادم به شیراز...
من که کاره‌ای نیستم. کسی هم به حرفم گوش نمیده. ولی ای کاش مراقب این تجمعاتِ مهم و تاریخی باشیم. ای کاش از مردم مبعوث شده تکلیفی بیش از «ماندن» و «بودن» می‌خواستیم. من عمیقاً دوست داشتم این شب‌ها لااقل بعد از چهل شبِ اول و ورود به چهل شب دوم، از میدون فقط و فقط صدای شعار نیاد! صدایِ «گفت‌وگو‌» بلند باشه. اون هم گفت‌و‌گوی قشرهای مختلف، با عقاید مختلف. کِی دوباره چنین فرصتی مهیا میشه برای اینکه ملت با هم چشم تو چشم بشن؟ چه خون پاک و بزرگی از ما ریخت که چنین فرصت طلایی‌ای به ملت ایران برای اجتماع و اتحاد بده! چقدر این شب‌ها پرچم رنگین‌تر از هر زمانی شده! ولی پرچم باید سایه‌ی بالای سر جماعتی باشه که بشینن گره‌های ذهنی هم رو باز کنن.. کاش میشد. کاش صدام به جایی میرسید.. @ir_tavabin
می‌گوید: "مفقودالاثر". می‌گویم حاج احمد متوسلیان، شهید مهدی و حمید باکری، سریال معراجی‌ها، فیلم شیار۱۴۳، راهیان نور و طلائیه و شلمچه و فکه... عکس را می‌گیرد مقابل چشمم. موهایش مشکی، چشم‌هایش مشکی، ابروهایش مشکی و پیوسته است. ریش و سیبیل؟ ندارد. حتی صورت صاف و کودکانه‌اش جوش غرور نوجوانی هم هنوز ندارد. قد و بالایش؟ نمی‌دانم. از شماره‌ی کف کفشش شاید بشود حدس زد قدش چقدر است. لاغراندام است؛ اصلا پسربچه‌های هفت ساله قدشان معمولا چقدر است؟ اگر معلم دبستان بودم شاید می‌دانستم. البته اگر طاقت می‌آوردم به این ماجرا فکر کنم. می‌گفتم.. از کفش‌هایش باید فهمید قد و بالایش را. منظورم پوتین نظامی نیست. کفشش حتی بند هم ندارد. از این مدل نسبتاً جدیدهاست که با چرخاندن دکمه‌اش بندهایش بسته می‌شود. آخر فکر نکنم اصلاً بچه‌ی هفت ساله بتواند بند کفش ببند. من خودم تا نمی‌دانم چندم دبستان کفش‌هایم چسبی بود. ولی کفش سایز بچگانه‌ی او الان هم‌ردیف پوتین پاسدارهاست. همان‌قدر خاکی و غبار گرفته و پاره... آن روزها، دهه‌ی شصت و شهدایش، باکری و متوسلیان و شخصیت فیلم‌های دفاع مقدسش، مَردهایی بودند مَرد. مردانه به خط می‌زدند و بعضی وقت‌ها هم از قد و بالایشان هیچ نمی‌ماند؛ هیچ برنمی‌گشت. بهشان می‌گفتند «مفقودالاثر». همه‌ی تصور ما از این کلمه هم همین‌ها بودند. مفقودالاثر، یونس میرجلیلی در شیار۱۴۳ بود که وقتی به آغوش مادرش برگشت، قد و قامتش شده بود اندازه‌ی کودکی‌هایش. حالا امروز چه کنیم؟ با مصداق‌های تازه‌ی این کلمه چه کنیم؟با مفقودالاثرهای سال هزار و چهارصد و چهار/پنج. با داغ «شهید مفقودالاثر، ماکان نصیریِ هفت ساله» که فقط یک لنگه کفش از تمام قد و بالای کودکانه‌اش باقی مانده چه کنیم؟ آی جنگ‌طلب‌های بی‌وطن کودک‌کُش! خون مظلوم به خاک سیاهتان خواهد نشانْد. شما منتظر باشید و ما هم منتظریم...
دنیا را خیلی برای ما بزرگ کرده‌اند. خیلی جدی گرفته‌ایم. جدی گرفته‌ایم همه‌ی چیزهایی را که نباید. و جدی نگرفته‌ایم همه‌ی چیزهایی را که باید. انگار آمده‌ایم که بمانیم. انگار نه انگار آمده‌ایم دو روز -کم‌‌تر و بیش‌تر- توشه برداریم و برویم به سوی ابد. باورمان شده که این زندگی حقیقی است و آدم‌هایش ابدی. زندگی‌هایمان حال و هوای رفتن ندارد. آدمی که آماده‌ی بلند شدن است نیم‌خیز می‌نشیند. تا بگویند بلند شو از جا می‌پرد. معطل نمی‌کند. ما ته چاه دنیا درازکش شده‌ایم. رفتن ما درد دارد. جدا شدن از دنیا هرچه بیش‌تر طول بکشد بیش‌تر درد دارد. ما نیامده بودیم که این‌طور زندگی کنیم. حتی قرار نبود اسم این‌جور حرف‌ها را بگذاریم کلیشه.. ما لي و للدنیا؟
*
مراسلات
*
روحم بلند می‌شود، قد می‌کشد، پای از گِل بیرون می‌کشد، پر و بال می‌گیرد و پرواز می‌کند، اوج می‌گیرد، رها می‌شود و سرزنده به همه‌ی ناخوشی‌ها می‌خندد؛ وقتی به شما فکر می‌کنم. به شما که نگاه می‌کنم انگار همه‌ی زرق و برق دنیا کوچک و کوچک‌تر می‌شود و می‌رود یک گوشه‌ی لبخند شما می‌نشیند. و این لبخندها یعنی دنیا و مافیها را سر دو انگشت چرخانده‌اید و گذاشته‌اید جیبتان و به دنیاطلبان پوزخند می‌زنید. دنیای مرا هم، به دنیای من هم. این روزها مدام درگیرم. این روزهای جوانی، مدام با خودم و دنیایم درگیرم. دنیایی که نباید مرا فرو بکشد. تلاش می‌کنم خودم را نجات بدهم تا اسیر نشوم‌. اگر اسیر دنیا بشوم می‌دانم لبخندت محو خواهد شد. می‌دانم دیگر به رویم نخواهی خندید. این روزها مدام نگاه می‌کنم به آسمانی که مرا می‌خواند. «خواب دیدم که کسی نام مرا می‌خوانَد..» شما بگو خواب هم نه و در بیداری می‌بینم که مرا می‌خوانی. با چشم‌هایت. با همان لبخندت. وقتی به لبخندت نگاه می‌کنم نمی‌توانم دیگر یک ثانیه هم نشستن را تحمل کنم. شوری می‌افتد در سرم و شادمانی در دلم. همه‌ی دغدغه‌های شُسته و نشُسته‌ام مقابلم ردیف می‌شود و می‌خواهم «تو» بشوم! خنده‌دار نیست؟ شاید چرا. شاید هم نه. همه‌ی این رشته‌های باربط و بی‌ربط را به هم بافتم که بگویم لبخندت انسان‌ساز است. شهید شده‌ای که «ثبت باشد بر جریده‌ی عالم دوامَت» و ما از روی این دفتر ثبت احوال، مشق کنیم. اصلاً شهید شده‌ای که زیر چانه‌ها را بگیری و بلند کنی تا چشم‌ها همان‌جایی را ببیند که شما می‌دیدی. تا روح‌ها به تکاپو بیفتند برای پرواز. تا آسمان بشود مقصد همه‌ی انسان‌ها. شهید یعنی همین... */ برای شهید حسن طهرانی مقدم و شهید امیرعلی حاجی‌زاده دو عزیز حاضر در تصویر