eitaa logo
مُراسلات
75 دنبال‌کننده
141 عکس
24 ویدیو
19 فایل
در حال نوشتن ... ~ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
مُراسلات
*
صبر پروردگار بسیار است؛ در مقابل بی‌طاقتی بندگان. انسان عجول است تا هرچه زودتر نتیجهٔ دعایش/ درخواستش/ عملش را ببیند و آن مدبّر الامور، جریان را سر صبر در بستر مقرر پیش می‌بَرد. که گمانم «خُلِقَ الإنسانُ مِن عَجَل» یعنی ای انسان نابردبار ناشکیب! که در ناملایماتْ زود و بسیار می‌رنجی و در آسودگی، فراموش می‌کنی تنها انیس و فریادرسی که در دوران محنت داشتی چه کسی بود.. ای انسان ناسپاس فراموش‌کار! چگونه از یاد برده‌ای که تا کنون راه را دست در دست هم‌او آمده‌ای؟ آیا فراموش کرده‌ای که در تمام تاریکی‌های زندگی‌ات او بود که نور خود را بر قلبت تاباند، دستت را گرفت و راه را نشانت داد و تا منزلی رسانْد که خود از این راه‌بلدی او در حیرت و شگفت ماندی؟ – که این هم از ایمان اندک تو بود که در شگفت ماندی؛ و ما را احتیاج به ایمان بازآوردن به "او" بسیار است. */ مؤمن به برنامه‌ریزی خدای خود اطمینان دارد؛ به راه‌بر خود اعتماد دارد؛ مؤمن ترس از آینده‌اش را در ظرف مناجات می‌ریزد و به یک خانه می‌بَرد نه هزار خانه. «پیر ما گفت ز میخانه شفا باید جست از شفا جستن هر خانه حذر باید کرد» */ این روزها مدام کتاب وا می‌کنم و انگار نه انگار. می‌بندم که کتاب‌ها را لااقل از خودم نرجانم با بی‌توجهی. که خطوط و کلمات مبهم‌اند و حرف‌ها و افکارْ را در سر مرور می‌کنم. مثل حرف مادر که "از خدا بخواه دلت رو به چیزی که صلاحت هست مایل و راضی کنه.." و این حرف، تجربهٔ همهٔ عمر اندک گذشته‌ام است.. */ به انضمام "قاصدکی گم‌شده در دست باد" که نجاتش دادیم و نشاندیمش ور دلمان که از آن‌چه هست پژمرده‌تر و افسرده‌ترش کنیم! پ.ن: تابستون کِی تموم می‌شه؟ فکر کنم روزهای فشردهٔ تحصیلی با ایّام‌الله کوتاه آخر هفته‌اش بازدهی بیش‌تری دارم چون فرصت کم‌تری دارم برای فکر، فکر، فکر! چه‌جوری شروع شد و به کجا ختم شد.. بگذریم.
نطق مطبوعاتی می‌کند که «ایران یک ملت شکست خورده است» و روزهای بعد هم روی همین «نِیشِن» تأکید می‌کند. بعد هم برای بیشتر پوشاندن فضاحت شکست خودش که تیتر خبرگزاری‌های ایالات خودش است، به فضاحتی بالاتر روی می‌آورد. به خیالش که اگر به شادی‌های کوچک جمع‌های کوچک مردمان جزیره‌ای در جنوب ایران، که احتمالاً حمله به آن ترحّم برانگیزتر و سروصدای رسانه‌ای‌اش بیش‌تر است حمله کند و تصویر قدوبالای کاورکشیده‌ی نوجوانی، یا گریه‌ی کودکان مبهوت موج‌گرفته‌ی ترسیده‌ای تحویل دوربین‌ها بدهد، "ملت" را علیه حکومت و دولت و نظام می‌شورانَد و انگشت اتّهام را روی جمهوری اسلامیِ جنگ‌طلب و جنایتکار و امثال این خیال‌بافی‌ها، باقی می‌گذارد تا در نهایت به کمک جرقه‌های شورش پا گرفته در گوشه و کنار، خیالش را عملی کند. تمام اشتباه او در محاسباتش، در تمامی سال‌های دشمنی‌اش از قبل انقلاب اسلامی، به فرموده و تکرار مضمون در کلام رهبر شهید، این است که او "ملت ایران را نشناخته است." او اصلاً نمی‌داند و نمی‌فهمد که وقتی موشک خورده به جمع کوچک سیریکی‌ها و لباس‌های نونوارشان را به خون عزیزانشان آغشته، پسرکان وقتی جنازه‌ی رفیقشان، پسردایی‌شان، عموزاده‌شان را روی دست گرفتند، با خشم و بغض آستین خونی به دهان کشیدند و آب دهان به صورت رئیس‌جمهور آمریکا انداخته‌اند و هزار بار آرزو کرده‌اند خودشان روی سینه‌اش بنشینند و ذره ذره جانش را بگیرند. او اصلاً نمی‌داند و نمی‌فهمد کارهای او در مرام ایرانی‌جماعت، در فکر پسربچه‌های جسور کوچه‌های خاکی یعنی فوقِ نامردی. و ایرانی، آن هم با جوشش و گرمی خون جنوبی‌اش، وقتی این‌طور نامردی ببیند، خودش نامرد است اگر او را سر جایش ننشانَد.
مُراسلات
بوی خاک و خاکریز را از پس چهار سال فاصله نفس می‌کشم بی‌آنکه چیزی از آن هوا در ریه‌هایم مانده باشد. ت
خیالم می‌افتد وسط راهیان نور. روی تپه‌های خاکی‌. آسمانم کوچک شده. زمینم بزرگ شده. زیادی اهل زمین شده‌ام. زمینی بودن کمش هم زیاد است. خاکی بودن با زمینی بودن فرق دارد. خاک آن‌جا از آسمان است‌. دلم آسمان می‌خواهد..
برنیامد از تمنّای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دُردی‌آشامم هنوز روز اوّل رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتش‌گون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت جرعهٔ جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
تو رازی سر به مُهری در دلم پنهان، ولی روزی عیان خواهی شد و رسوای عالم می‌کنی من را
خیالم رو رها می‌کنم و می‌رم و می‌رم؛ ناگهان به خودم میام و کجا می‌بینم خودم رو؟ در حرم امام رئوف. در حال قدم زدن در صحن‌ها. رو به گنبد. مبهوت مقابل ضریح. مشغول ورق زدن برگه‌های کتاب‌چه‌های سرمه‌ای که از رد اشک زوّار خشک شده و خش‌خش می‌کنه. در حال گشتن به دنبال یه گوشه‌ی خالی در یک حجره‌ی صحن انقلاب که کمی از زلف یار هم که شده پیدا باشه. کنج گوهرشاد. کنار حوض. سقاخونه. در حالی ‌که لیوان رو گرفتم زیر آب. در حال شنیدن مناجات امیرالمؤمنین که از صحن پیامبر اعظم پخش می‌شه. شمردن تعداد زنگ‌های ساعت حرم. نگاه کردن به دویدن و بازی بچه‌ها. لمس کردن شمارهٔ کفش‌داری توی دستم. برای بار هزارم یاد نگرفتن کتاب‌فروشی نشون‌کرده در حرم و گشتن به دنبالش توی نقشه. دقایقی ایستادن در صحن غدیر و محک زدن میزان تسلطم به رشته‌ام. ورانداز کردن چادرهای خوش‌دوخت و زیبای خادمه‌ها و کفش‌های روفرشی یک‌شکلشون و تصوّر کردن خودم در اون هیبت. انگشت کشیدن روی نقش درهای چوبی و فلزی ورودی صحن‌ها و رواق‌ها. خوندن اشعار روی دیوارهای حرم. نگاه کردن به کاشی‌کاری‌های رنگی‌رنگی و مرور حرف اون مرد الهی. عطر، عطر، عطر خاص‌الخاص حرم و مجنون و مدهوشِ موندن اثری ازش روی لباسم. راه رفتن در همه‌ی صحن‌ها و فکر کردن و مرور احتیاجات و برای چندمین بار گوش‌زد کردن به خود که حواست باشه کجایی دو روز دیگه که برگشتی دلت تنگ می‌شه‌ها... دیدید؟ همین الان هم خودم رو غرق این خیال پیدا کردم و به زور خودم رو کشیدم بیرون. ما همیشه دلمون تنگ شماست آقای امام رضا. سلام خدا به شما به تعداد دونه دونه دل‌هایی که شیدای خودتون کردید..
انگار یه حفره‌ی عمیق ایجاد شده نه فقط در دلم، که تمام وجودم. نه یک جای خالی؛ که انگار کالبدی شده‌ام که حتی از روح خالیه. روزهاست سعی کرده‌ام فاصله‌ای رو با فیلم‌ها و سخنرانی‌ها حفظ کنم و مثل کودکی که از چیزی می‌ترسه اما دقیقاً نمی‌دونه اون چیه، آهسته آهسته و خیره بهش، خودم رو عقب کشیده‌ام. مدتیه که دیگه خودم اراده نمی‌کنم اشک بریزم، خودم عکس‌ها رو، فیلم‌های خندیدنت رو باز نمی‌کنم که ببینم و گریه کنم؛ یکهو یه گوشه‌ی خونه‌ام که صدای نماز جماعت مغربت می‌پیچه و تحملم رو خرد می‌کنه. که ناگهان یه نشونه‌ای از تو میاد و طاقتم رو می‌شکنه. مدتیه که یاد و نام و گریه برای تو، نه جنس بُهت اولیه و نه حُزن ثانویه رو داره. بلکه عجیب‌ترین و دردناک‌ترین داغ و غصه‌ایه که تجربه کرده و می‌کنم. مثل تیری که تا نیمه در قلبم فرو رفته و می‌دونم هیچ‌وقت بیرون نمیاد و فقط باید به فرو رفتن‌های ناگهانی‌ش در قلبم و لحظاتی از زندگی بازایستادن، عادت کنم. عادت کنم؟ من هنوز هم مشغول خوندن کتاب‌ها و نوشته‌ها و سخنرانی‌هات می‌شم و اصلاً یادم به چیز دیگه‌ای نیست. هنوز استفتاء می‌کنم و پاسخ آیت‌الله خامنه‌ای رو می‌گیرم و مفهوم عبارت (رضوان الله علیه) رو نادیده. من بارها از روی شبکه‌ و تصویری که رواق دارالذکر رو نشون داده عبور کردم و برای همه‌جای مشهد دل‌تنگم جز اونجا. من هنوز با عبارتِ "شهید خامنه‌ای" بیگانه‌ام و اصلاً با به‌کار بردنش مشکل دارم. اگرچه که از عمق وجود باور دارم به بالاترین مقام و مرتبتی که به اون رسیده‌ای و دستت از همیشه بازتره و زنده‌تری و به «فُزتُ و ربّ الکعبه»ات. اگرچه که راه، ادامه‌ داره..
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا / ٩٦_مريم آدمی می‌تواند کسی را واقعاً دوست داشته باشد، بی‌آنکه حتی او را دیده باشد. آدمی می‌تواند حتی با خیال یک نفر هم عاشق بشود؛ چه رسد به خبری، صدایی، عکسی.. من او را ندیده بودم - و بعد هم که فقط یک بار دیدمش - خوب دانستم عاشقی به دیدار نیست، به یاد است. این دل است که معشوق را نگه می‌دارد نه چشم، نه گوش، نه حضور. حالا کم‌کم نزدیک هفت ماه است که ما همان احساس را، شگفت‌تر، نسبت به فرزند او داریم. کسی که همه‌ی تصوّرِ لااقل من یکی از او، تصاویر پراکنده‌ای بود که گاه‌به‌گاه از کنجکاوی‌ام، لابه‌لای خبرگزاری‌ها جستجو کرده بودم. سید مجتبی خامنه‌ای، فرزند رهبر انقلاب؛ با شال‌گردن راه‌راه، دخترک به بغل در راهپیمایی، نوزاد در آغوش در کنج اتاقک بیمارستان، به همراه پسر و کالسکه‌ی دخترک در راهپیمایی دیگری.. به این فکر کردم که چرا شب اعلام رهبری او، برای اولین بار بعد از آن داغ سنگین و بُهت عظیم، انگار که وزنه‌ی سنگینی از روی دل‌های ما برداشته شد؟ که بلند و با همه‌ی وجود تکبیر گفتیم؟ که بعضی اشک می‌ریختند، بعضی یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند، بعضی نماز شکر می‌خواندند.. که چرا امروز، اگر خیال کنیم او را که می‌آید و مثل پدرش می‌نشیند و سخن می‌راند، شعف در دلمان می‌دود؟ و پاسخش این است که حالا همه‌ی این‌ها بشود مقدمه‌ی رؤیایی حقیقی و طولانی به طول عمر انتظاری هزار و چند ساله. که شاید این غیبت عجیب ولیِّ ولیِّ خدا، غیبت ظاهری ولی‌فقیه در زمان غیبت امام معصوم، هُشداری به شیعیان بود/است. به منتظران. به این که خبری هست و به هوش باشید و برای باز گرداندن مقتدا و قائد خویش به میان خود تلاش کنید. راه را هموار کنید. مگر نمی‌بینید که دل‌هایتان در سینه جای نمی‌گیرد از شوق و بغض؟ مگر نه این‌ که‌ به‌ خبر سال‌روز ولادتی لبخندی گوشه‌ی لب‌هایتان نشسته؟ پس قوموا للّٰه.. برای ایجاد بسط یَد برای ولی‌خدا، برای پاک کردن صحنه از ناامنی‌ها و تهدیدها، برای آب و جارو کردن راه‌ها، برای رسیدن صدای گوش‌نواز حق به دل‌های آماده.. ولیّ خدا، ذخیره‌ای از گنجینه‌ی الهی است و این مردمان هر عصرند که با عمل‌کرد خود، شایستگی یا عدم لیاقت خود را برای حضور او نشان می‌دهند. حالا راه حرکت این ملّت برای رسیدن به آن شایستگی، از کلمه به کلمه‌ی همین پیام‌های متنی است که به دست ما می‌رسد - و غصه‌ی این که از آن نعمت سخنرانی‌ها و دیدارها به این نعمت مکتوم و راز ممهور رسیده‌ایم بماند و بماند و بماند.. حالا یکی خط به خط نامه‌های او را به دقت می‌خواند و نص صریح را دنبال می‌کند تا نتیجه زودتر محقق شود، و دیگری به دنبال نتیجه‌ی دل‌خواه خود، نص صریح را به کج‌فهمی بدل می‌کند و برای رهبری «منظور» می‌تراشد و از آن لوله تفنگی برای هدف‌گیری مخالفین خود می‌سازد... یا حق! / که البته دل‌ها در اراده و اختیار خدای متعال است و جدا از حکم جاری آیه درباره‌‌ی تمام بندگان خدا، درباره‌ی اولیای خاص خدا و جانشینان به حق، داستان دیگری دارد..
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم..
خب بنده می‌خواهم مقیم مشهدت باشم یک قاصدک دست نسیم مشهدت باشم هرکس برای درد دل‌هایش کسی دارد موسی به طور و من کلیم مشهدت باشم نقشم شبیه نقش‌های فرش‌هایت نیست بگذار پودی از گلیم مشهدت باشم یا لااقل یک روز مهمان در مضیفِ ابن الکریم ابن الکریم مشهدت باشم دنیا به کامم تلخ و عُقبایم اگر تلخ است گاهی، دَمی غرق نعیم مشهدت باشم من خسته‌ام، باید همین حالا حرم باشم مهمان کُنجی از حریم مشهدت باشم
«نکنه در این بگیر بگیرِ امام‌زمان عجل‌الله ما جا بمونیم..» - حاج حسین یکتا