وقتی قبل یا بعد از رفتن به تجمعات، از توی خونه صدای شعارها و اللهاکبرها رو میشنوم تازه یهکم متوجه اون صحبت حضرت امام میشم که "آنقدر شعار اللهاکبر بر فَرق اینها(طاغوت) کوبیده شد که فرار کردند و رفتند".
واقعا چقدر قدرت داره این اللهاکبر! بعضی وقتها دقت کنید بهش. گوش کنید به شعاری که میشنوید و از حنجرهی خودتون خارج میشه. عجب صلابتی داره! چقدر روح داره! شجاعت میده به اهلش. توان و جسارت میده.
انگار خدا میخواست ما نسل چهارمیهای انقلابندیده، ببینیم و بفهمیم که ما با همین اللهاکبر و لاالهالاالله انقلاب کردیم. همینها هم انقلاب ما رو تا امروز نگه داشته. همینها هم انقلاب ما رو به ظهور وصل میکنه. انشاءالله.
#از_نبرد
/سنگ، کاغذ، قیچی
پس انگار دست سالم شما همیشه به وقت احترام و تفقد و پاسخ به اشک و لبخندها باز بوده، و به وقت صلابت و پیروزی، مُشت.
به هرحال، چه سنگ و چه کاغذ، هردو بر قیچی (✌️) پیروز است!
ولی آقا ما از وقتی چشم وا کردیم تو این دنیا شما رو دیدیم. حتی وقتی هیچی از سخنرانیهاتون نمیفهمیدیم بازم همیشه تصویر شما قاب چشمای بود. آقا ما به عشق شما قد کشیدیم...
دعا کنید که ما هم برای یار بمیریم
به پای دوست بمانیم و پای کار بمیریم
به جای آن که به تلخی به احتضار بیفتیم
به شهد شربت شیرین خوشگوار بمیریم
اگر بناست که ناگاه پیک مرگ بیاید
چه بهتر است که آتش به اختیار بمیریم
هزارها به تب و اتفاق و حادثه مُردند
خدا کند که به میدان کارزار بمیریم
خدا کند که شبیه زهیر و عابس و مسلم
شبیه میثم تمّار و روی دار بمیریم
و کاش روی تو نادیده جان به کس نسپارم
و کاش حاضر و در حال انتظار بمیریم
یکی است «جان گرامی»، مرگ اِعاده ندارد
به جای عزّت خونین، به ننگ و عار بمیریم؟
کمی شبیه حسینیم(ع) صبح روز قیامت
اگر که مثل شهیدان به افتخار بمیریم
و مرگ وعدهی حق است و "دور باد" ندارد
چه خوب میشود اما.. که رستگار بمیریم
#ریحانه_شیرازی
- بریدهای از حماسهی امشب -
دستهروی پیادهی جمعیت بسیار زیاد در دو شهرک شهر و خیابانهای اصلی. سرمای هوا. باران خیلی شدید ناگهانی. بیسرپناهی بعضی سرها و پناه شدن پرچمها. علَمهای خیس سنگین. آبگرفتگی سطح زمین و گودالهای آب. و درعین حال، لحظهای متوقف یا قطع نشدن دستهروی و شعاردادنها تمام مدت.
فعلا آب کشیدهام. بقیهاش بماند برای بعد. شما، هرجا هستید، دنبالهی حرفم را بگیرید. حماسه بسازید. حتی اگر بمب بارید. باران که از خودمان است.
و للّٰه جُنودُ السّماواتِ و الأرض
#از_نبرد
بله! شهدا زندهاند. اما ما اگر با شهدایمان مثل اموات برخورد کنیم، واقعا فراموشمان میشود که آنها شهیدند و زنده. آنها در عالم واقع زندهاند و مؤثر، ولی ما چون ارتباط خودمان را با آنها قطع کردهایم، فیض و اثر نمیگیریم.
واقعیتش من با خودم قرار گذاشتهام هرروز به حضرت آقا فکر کنم. به حضرت آقا ها، نه شهید سیدعلی خامنهای. وقتی به حضرت آقا فکر میکنم، یعنی مثل همیشه او هست، سخنرانی بعدی و بعدی و بعدتری هم دارد. مخاطب صحبتهایش هم منِ جوان هستم «جوانهای عزیز...بچههای عزیزِ من». مینشینم سخنرانیهایش را با دقّت و جدیّت نگاه میکنم [و سخنرانیهای آقای بعدیمان را هم]، یادداشت میکنم و فکر میکنم. هنوز هم موضوعات مدنظر آقا برای تبیین، چیزهایی که ما جوانها نبودیم و ندیدیم اما باید بدانیم، چیزهایی که نوجوانها نمیدانند و باید بدانند، موضوعات کار نشده برای ساخت فیلم یا نوشتن کتاب را دستهبندی میکنم و رویش فکر میکنم. مثل همیشه، کتابهای آیت الله العظمی خامنهای را یکی بعد دیگری از قفسهی کتابخانه برمیدارم، میخوانم، خط میکشم و حاشیهاش برداشتهایم را مینویسم. و به این فکر میکنم که امسال کدام کتابهای آقا را بخرم و بخوانم. هنوز هم سر کلاس درس، صدای آقا در گوشم میپیچد که میخوانَد «شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی، گو مُشت خاک ما هم بر باد رفته باشد» و با لبخند، بزرگ و مورّب گوشهی جزوه مینویسمش.
من یک قرار دیگر هم گذاشتهام. با خودم قرار گذاشتهام هرروز، حتی شده چندثانیه فیلمهایش را نگاه کنم. لبخندش را، نگاهش را، دست تکان دادنش را، استکان چای دست گرفتنش را...
من هرشب قبل افطار، قبل نماز، میایستم روبروی تلویزیون و نماز خواندنش را نگاه میکنم. همیشه نگاه میکردم اما حالا دقیقتر. تکبیرةالاحرام، حمد و سوره، رکوع و سجده و قنوت و هر ذکری که میگوید. نمیدانم. شاید آنقدر غرق در او شدم که «یومَ ندعوا کلّ أناسٍ بإمامهم» صف اول پیوستگان به او باشم. و مگر ذوب در کسی بودن شرطش نیست؟ ذوب در عقیده، اخلاق، رفتار، گفتار...
هرکدام از ما میتوانیم در خانه بنشینیم و بگوییم با یک نفر کمتر یا بیشتر، اتفاقی نمیافتد (که میافتد) اما باید به خودمان یادآوری کنیم که «ظهور اتفاق خواهد افتاد. مهم این است ما کجای ظهور ایستادهایم؟»