eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی .
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌خواهم ننویسم که وقتی کشور در عزاست، عزای خون‌های زیادی که ریخته شده، از دخترکان میناب تا رعناقامتان پای لانچرها و آدم‌های معمولیِ خانه‌های مسکونی؛ یک عده نه مَردند و نه انصاف دارند و نه دلشان برای مردم سوخته. همین گوش به فرمان‌های نوکر بی‌اختیار اینترنشنال و بی‌بی‌سی. همین برادرزاده‌های رئیس جمهور ملعون آمریکا و رئیس لعین صهیونیستی که با عشق، عمو صدایشان می‌کنند. همین بی‌وجودهایی که شب اول ریختند در خیابان و هلهله کردند. همین نامردهایی که دستک زدند و دشمن را به کشور دعوت کردند و امروز هم وظیفه‌شان را در گرا دادن به دشمن برای بمباران می‌دانند. من از داغ‌داریِ رهبر شهیدم نمی‌گویم که داغ خون مطهر او را داشتن شایسته‌ی هر بی‌سروپایی نیست و اندک دل بیداری می‌خواهد که اینان ندارند. که اگر داشتند با لگد دشمن بیدار می‌شدند که نشدند. کسی که با لگد دشمن بیدار نشد را هیچ‌وقت نمی‌توان بیدار کرد. اگر سرش زیر تانک او له بشود باز هم قربان صدقه‌اش می‌رود. من از لباس عزای تن همین مردم می‌گویم که چشم‌ها را کاسه‌ی خون کرده و مُشت‌ها را گره کرده. اما این رقصنده‌های پای ساز و تنبک اجنبی را با این چیزها صنمی نیست. آهنگ شاد می‌گذارند و خوش‌رقصی می‌کنند و دنبال خوشی دلشان هر غلطی می‌کنند. به گمانم اگر کسی این میان هنوز مردد مانده، با یک نظر به خیابان -که روزها چه کسانی به آهنگ دشمن می‌رقصند و شب‌ها چه کسانی سیاه‌پوش و عزادار ملت داغدیده بیرون می‌آیند- با همین حساب ساده لابد راه درست را پیدا خواهد کرد.
حق با آقارضاست...
سال ۱۴۰۵! ای کاش تو از او اثری داشته باشی از حضرت مهدی(عج) خبری داشته باشی.. اللّٰهم عَجِّل لِوَلیّک الفَرَج
« پیام نوروزی حضرت آقا (مدظلّه) » با دقت بخوانیم. چندبار بخوانیم.
حتی بودن جای این خادم هم کفاف دل‌تنگی ما رو نمی‌ده امام رئوفم. دلم می‌خواد بزرگ بشم، بشم اندازه‌ی گنبد شما، دستام بتونه تموم گنبد رو توی خودش جا بده. اون‌وقت دستام رو دور گنبدتون حلقه کنم و توی بغلم محکم بفشارم...
بیایید سال جدید به عادت‌هایمان فکر کنیم. مثلا با خودمان قرار بگذاریم به "بددهنی"های رایج عادت نکنیم. اگر یک حرفی، اصطلاحی، کنایه‌ای بی‌ادبانه و جسارت است، اگر کاربردش در دهان آدم‌های لاابالی و بی‌قید است، اما حالا در فضای مجازی کیبورد به کیبورد می‌چرخد، به استعمالش عادت نکنیم عزیزان! عادت نکنیم. قبح خیلی چیزها با همین عادی شدن‌ها می‌ریزد. اگر صاحب کانال/پیجی خیلی راحت، کلمات زشت و رکیک به کار می‌برد، اگر تصاویری را که دیدنشان حرام یا لااقل قبیح است و ذهن و قلب را مکدّر می‌کند به راحتی منتشر می‌کند یعنی برای خودش که ارزش قائل نیست هیچ، برای من و شما بیش‌تر ارزشی قائل نیست که حالا چندهزار نفر را هم پای بی‌حیایی خودش می‌کشاند تا آن‌ها را هم مبتلا کند! یعنی بیمار است و بیماری‌اش مُسری است! حتی اگر ریش دارد، انگشتر عقیق می‌پوشد، چادر به سر دارد، چفیه می‌بندد، گردنبند ذوالفقار می‌اندازد، عمامه به سر می‌گذارد و و و... یکی از کارهای دشمن هم این است که ما از گفتن‌ها و دیدن‌ها و شنیدن‌ها خجالت نکشیم و به اسم امروزی بودن، یا به حکم این‌که آقا/خانم فلانی که خیلی مذهبی و معروف هم هست این‌ها را می‌گوید فتوا به حلال بودنش می‌دهیم! رسانه می‌خواهد ما دهان و چشم و گوش بی‌افساری داشته باشیم. مخصوصاً در خلوت‌هایمان... درود خدا بر امیرمؤمنان که فرمود: - اتَّقُوا مَعَاصِيَ اللَّهِ فِي الْخَلَوَاتِ، فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاكِمُ - یعنی که از نافرمانى خدا در خلوت‌ها بپرهيزيد، زيرا همان کسی كه گواه و شاهد است بر آن‌چه انجام می‌دهید، داورى و قضاوت می‌كند.
اخبارِ درست رو شنیدن بین خبرهای ضد و نقیض، خوبه. قدرت تحلیل پیدا کردن، خوبه. جواب سوالات رو پیدا کردن و توان پاسخ‌گویی به شبهات، خوبه. ولی این به معنی این نیست که الان که شرایط خاصه توی هزارتا کانال خبری و تحلیلی و محتوایی از جنگ عضو شیم و روح و روانمون رو بزنیم سر چوب باد ببره! وقتی آدم پُرخوری می‌کنه، سنگین می‌شه و معده به تقلا میفته برای هضم مواد غذایی که هرکدوم یه میزان اسید نیاز دارن و بعضاً باهمدیگه نمی‌خونن؛ لذا نتیجه رودل کردنه! جذب مفید و نشاطی هم بعدش اتفاق نمیفته. الان موضوع کانال‌گردی‌های ما هم همینه. وقتی ورودی اطلاعاتی‌مون زیاده و از هر خط فکری داریم می‌گیریم، مغزمون می‌شه انبار اطلاعات مفید و غیرمفید و مشوّش می‌شیم. لذا دیگه هروقت هرطوری بشه قبل این‌که خودمون یه ذره بهش فکر کنیم می‌پریم سر گوشی که ببینم آقای فلانی توی صوتی که گذاشته چه توضیحی داده. (نمی‌گم گوش دادن اینا بَده، می‌گم 'زیادیش') یهو به خودم اومدم دیدم وسط این‌همه تز شخصی و رقم‌به‌رقم دارم خُل می‌شم و همون یه مثقال قدرت فهمی هم که داشتم از دست رفته دارم گیج می‌زنم؛ گفتم شاید شما هم اینطوری شده باشید، باهاتون راهکاری که به ذهنم می‌رسه رو درمیون بذارم. /صفحات و کانال‌هایی که بررسی می‌کنید رو گلچین و محدود کنید. گُل‌چین! خوب و مهماشو جدا کنید. به ده بیست تا کانال که نمی‌گن گلچین. میگن؟!
« قالَ : كَلّا ۖ إِنَّ مَعِيَ رَبّي سَيَهدينِ »
مراسلات
چه ریش‌سفیدانی اسماعیل! چه ریش‌سفیدانی... این‌ها همان جوانانی‌اند که وقتی موی سرشان مشکی بود آمدند ق
/چه مسئولانی آقا! چه مسئولانی! بسیجی‌ها و پاسدارهای لباس خاکی پوشِ دهه‌ی شصت و کت‌وشلواری‌های امروز، عجب جانانه می‌رزمند و رجز می‌خوانند. یکی از بالای صحن مجلس پایین آمده و وسط میدانْ کلمه‌ها را به‌سان شمشیری می‌رقصاند و تیزی نوکش را لبه‌ی دماغ دشمن می‌گذارد که اگر بجنبند، سرشان را می‌‌بَرد. آن جوان‌های هم‌رزم طهرانی‌مقدم و حاجی‌زاده، همین‌طور که آب وضو از دستشان چکه می‌کند، سر سجاده‌ی فرماندهی می‌نشینند، یکی فرمان به موشک‌ها و یکی فرمان خیابان‌داری به مردم با لبخند و ارادت. چه سرداران و سربازهایی! از شوق قربان‌صدقه‌های مردم، حالا که نمی‌توانند جلوی دوربین بیایند، ماژیک روی بدنه‌ی موشک می‌کشند و انگار پیام برای خانواده‌شان می‌فرستند؛ مثل یک فرزند برای ملّت. انگار نه انگار که جنگ است. دشمن را به مسخره گرفته‌اند. با همه‌ی سختی‌هایش، شیطنت‌هایشان به جاست. از بین دست‌هایشان موشک هوا می‌کنند، قلب درست می‌کنند، رجز می‌خوانند و جمله‌های کف مجازی را می‌نویسند. چه صف‌بندی‌ای شده! نرده‌های میان صف اول و صفوف مردم عادی را برداشته‌اند. هرکس هرچه دستش می‌رسد برمی‌دارد و می‌زند توی دل خطر. هرجای عالَم را می‌خواهید بگردید. بروید اول خط تاریخ و برگردید. کِی و کجا دیگر این صحنه‌ها را می‌بینید؟
گذاشتم یخ دست‌هایم کمی باز شود و بعد بنویسم. هنوز هم یکی درمیان انگشت‌هایم‌ روی کیبورد می‌پَرد و به صفحه نمی‌خورد. امشب هم «یک دست جام باده و یک دست زلف یار» بودم. یکی پرچم الله‌نشان و یکی عکس آقایم. مثل ما که در زمستان مانده‌ایم تا بهار برسد، هوا هم زمستانی مانده. باد می‌تازید و می‌سوزانْد از سرما. شال‌گردنم را روی صورتم صاف می‌کردم که خانمی دست دختر کوچکش در دست، اشاره‌ام کرد که: پرچم کوچک اضافی ندارید برای دخترم؟ نگاهی به سه تا پرچم توی دستم انداختم که هرکداممان یکی‌اش را شب‌ها دست می‌گیریم. که یادگاری سال‌های کودکی‌ام از راهپیمایی‌هاست. در این فکر بودم که از این سه تا یکی‌اش بهتر است و کمی بزرگ‌تر و سالم‌تر و آن دوتا را چسب‌کاری کرده‌ایم و کدامش را بدهم بهتر است که افکارم ناتمام ماند و پرچم خوب‌تر را گذاشتم کف دست خانم ضعیف‌الحجاب که بدهد دست دخترکَش. انگار پشت گوشم خواندند «لَن تنالوا البِرّ حتّی تُنفِقوا مِمّا تُحِبّون». و مگر از الله روی پرچم دوست‌داشتنی‌تر هم داریم؟ لبخند آمد روی لب‌های دخترک. گمانم سبزی پرچم جوانه شد و در دلش کاشته شد تا وقتی که پای پرچم قد بکشد و ارزشش را بیش‌تر بفهمد.
احساس می‌کردم هرلحظه است که با باد عقب بروم. پرچم را زاویه‌ی قائمه گرفته بودم که باد خودش برقصاندش و عکس آقا را رو به خیابان، محکم به خودم چسبانده بودم. به پسرک‌ها و دخترک‌هایی که سر از پنجره و سقف بیرون آورده بودند لبخند می‌زدم و دست تکان می‌دادم. امیدوار بودم خنده را از چشم‌هایم ببینند تا نخواهم شال‌گردن را از صورتم کنار بزنم. بچه‌ها که از جلوی من می‌گذشتند، از کنار دستم صدای مردی می‌آمد که پشت‌بندِ هم ماشاءالله، بارک‌الله، خداقوت، هزارآفرین و احسنت و قربان‌صدقه روانه‌ی بچه‌ها می‌کرد. نگاهش کردم. مرد میانه‌ای با قیافه‌ی معمولی. شاید یک معلم ادبیات یا کارمند اداره بود. شاید هم شغلش آزاد بود. هرچه بود معمولی بود. مثل همه. با صورت شش‌تیغه‌ی بدون ریش و سبیل. چشم‌هایش از پشت عینک می‌خندید و ذوق توی صورت بچه‌ها می‌پاشید. مرد با همه‌ی وجود برایشان دست تکان می‌داد و به ماشین‌های خط نزدیک، درود و خداقوت می‌گفت و از کلمات، خوب مایه می‌گذاشت. به هرکسی به تناسب جنس و سنش واکنش نشان می‌داد و چهره‌ها دیدنی بود. چهره‌ها گشاده و خنده‌رو می‌شد، پرچم‌ها بالاتر می‌آمد و انگار اراده‌ها محکم‌تر می‌شد. /ما این روزها درحال تجربه کردن یک زندگی جمعی خیلی عجیب هستیم. باید روی همه‌چیز دقیق شد و ریزترین شیرینی‌ها و اقتدارها را زیر ذره‌بین برد و بزرگ کرد و به همه نشان داد. این جمع بودن حول محور «الله اکبر» عظمت‌ساز است. این، آن جامعه‌ی آرمانی را رقم خواهد زد. زیر بیرق صاحب عالم ان‌شاءالله.