eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی .
مشاهده در ایتا
دانلود
« قالَ : كَلّا ۖ إِنَّ مَعِيَ رَبّي سَيَهدينِ »
مراسلات
چه ریش‌سفیدانی اسماعیل! چه ریش‌سفیدانی... این‌ها همان جوانانی‌اند که وقتی موی سرشان مشکی بود آمدند ق
/چه مسئولانی آقا! چه مسئولانی! بسیجی‌ها و پاسدارهای لباس خاکی پوشِ دهه‌ی شصت و کت‌وشلواری‌های امروز، عجب جانانه می‌رزمند و رجز می‌خوانند. یکی از بالای صحن مجلس پایین آمده و وسط میدانْ کلمه‌ها را به‌سان شمشیری می‌رقصاند و تیزی نوکش را لبه‌ی دماغ دشمن می‌گذارد که اگر بجنبند، سرشان را می‌‌بَرد. آن جوان‌های هم‌رزم طهرانی‌مقدم و حاجی‌زاده، همین‌طور که آب وضو از دستشان چکه می‌کند، سر سجاده‌ی فرماندهی می‌نشینند، یکی فرمان به موشک‌ها و یکی فرمان خیابان‌داری به مردم با لبخند و ارادت. چه سرداران و سربازهایی! از شوق قربان‌صدقه‌های مردم، حالا که نمی‌توانند جلوی دوربین بیایند، ماژیک روی بدنه‌ی موشک می‌کشند و انگار پیام برای خانواده‌شان می‌فرستند؛ مثل یک فرزند برای ملّت. انگار نه انگار که جنگ است. دشمن را به مسخره گرفته‌اند. با همه‌ی سختی‌هایش، شیطنت‌هایشان به جاست. از بین دست‌هایشان موشک هوا می‌کنند، قلب درست می‌کنند، رجز می‌خوانند و جمله‌های کف مجازی را می‌نویسند. چه صف‌بندی‌ای شده! نرده‌های میان صف اول و صفوف مردم عادی را برداشته‌اند. هرکس هرچه دستش می‌رسد برمی‌دارد و می‌زند توی دل خطر. هرجای عالَم را می‌خواهید بگردید. بروید اول خط تاریخ و برگردید. کِی و کجا دیگر این صحنه‌ها را می‌بینید؟
گذاشتم یخ دست‌هایم کمی باز شود و بعد بنویسم. هنوز هم یکی درمیان انگشت‌هایم‌ روی کیبورد می‌پَرد و به صفحه نمی‌خورد. امشب هم «یک دست جام باده و یک دست زلف یار» بودم. یکی پرچم الله‌نشان و یکی عکس آقایم. مثل ما که در زمستان مانده‌ایم تا بهار برسد، هوا هم زمستانی مانده. باد می‌تازید و می‌سوزانْد از سرما. شال‌گردنم را روی صورتم صاف می‌کردم که خانمی دست دختر کوچکش در دست، اشاره‌ام کرد که: پرچم کوچک اضافی ندارید برای دخترم؟ نگاهی به سه تا پرچم توی دستم انداختم که هرکداممان یکی‌اش را شب‌ها دست می‌گیریم. که یادگاری سال‌های کودکی‌ام از راهپیمایی‌هاست. در این فکر بودم که از این سه تا یکی‌اش بهتر است و کمی بزرگ‌تر و سالم‌تر و آن دوتا را چسب‌کاری کرده‌ایم و کدامش را بدهم بهتر است که افکارم ناتمام ماند و پرچم خوب‌تر را گذاشتم کف دست خانم ضعیف‌الحجاب که بدهد دست دخترکَش. انگار پشت گوشم خواندند «لَن تنالوا البِرّ حتّی تُنفِقوا مِمّا تُحِبّون». و مگر از الله روی پرچم دوست‌داشتنی‌تر هم داریم؟ لبخند آمد روی لب‌های دخترک. گمانم سبزی پرچم جوانه شد و در دلش کاشته شد تا وقتی که پای پرچم قد بکشد و ارزشش را بیش‌تر بفهمد.
احساس می‌کردم هرلحظه است که با باد عقب بروم. پرچم را زاویه‌ی قائمه گرفته بودم که باد خودش برقصاندش و عکس آقا را رو به خیابان، محکم به خودم چسبانده بودم. به پسرک‌ها و دخترک‌هایی که سر از پنجره و سقف بیرون آورده بودند لبخند می‌زدم و دست تکان می‌دادم. امیدوار بودم خنده را از چشم‌هایم ببینند تا نخواهم شال‌گردن را از صورتم کنار بزنم. بچه‌ها که از جلوی من می‌گذشتند، از کنار دستم صدای مردی می‌آمد که پشت‌بندِ هم ماشاءالله، بارک‌الله، خداقوت، هزارآفرین و احسنت و قربان‌صدقه روانه‌ی بچه‌ها می‌کرد. نگاهش کردم. مرد میانه‌ای با قیافه‌ی معمولی. شاید یک معلم ادبیات یا کارمند اداره بود. شاید هم شغلش آزاد بود. هرچه بود معمولی بود. مثل همه. با صورت شش‌تیغه‌ی بدون ریش و سبیل. چشم‌هایش از پشت عینک می‌خندید و ذوق توی صورت بچه‌ها می‌پاشید. مرد با همه‌ی وجود برایشان دست تکان می‌داد و به ماشین‌های خط نزدیک، درود و خداقوت می‌گفت و از کلمات، خوب مایه می‌گذاشت. به هرکسی به تناسب جنس و سنش واکنش نشان می‌داد و چهره‌ها دیدنی بود. چهره‌ها گشاده و خنده‌رو می‌شد، پرچم‌ها بالاتر می‌آمد و انگار اراده‌ها محکم‌تر می‌شد. /ما این روزها درحال تجربه کردن یک زندگی جمعی خیلی عجیب هستیم. باید روی همه‌چیز دقیق شد و ریزترین شیرینی‌ها و اقتدارها را زیر ذره‌بین برد و بزرگ کرد و به همه نشان داد. این جمع بودن حول محور «الله اکبر» عظمت‌ساز است. این، آن جامعه‌ی آرمانی را رقم خواهد زد. زیر بیرق صاحب عالم ان‌شاءالله.
*
مراسلات
*
/ ماه‌نامه شد یک ماه... و من حرفی برای یک ماه دوری ندارم. یعنی دارم اما قادر به بیان همه‌اش نیستم. مگر می‌شود حرفی نداشته باشم وقتی سی روز است عزیزترین عزیزمان را نه دیده‌ایم و نه صدایش را... و مگر می‌شود شما ندیده باشی سی روز و شب روزه‌داری و شب‌زنده‌داری مردمت را. اصلا گمانم خبری نیست مگر این. من از چه بگویم که ندانی؟ آقا دیدی بزرگ شدیم؟ «دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد...» ما بچه‌های عزیزت، ما مردمی که شور بزرگ شدنمان را می‌زدی، که دعواها را کنار بگذارید، بیایید بالاتر، نظم نوین جهانی را ببینید و خودتان را باور کنید، محکم بایستید، قلّه را نگاه کنید، ناامیدی و خستگی ممنوع، هرکس هرجا هست کارش را خوب انجام بدهد، دشمن را ناامید کنید، مذاکره با دشمن ابلهانه است، انّ معی ربّی! ما حالا یک کتابخانه حرف و توصیه از یک بنده‌ی برگزیده و مخلص خدا، عارف الهی، عابد زاهد، حکیم بصیر متأله، فقیه اندیشمند، فیلسوف، مدیر، ره‌بر، راه‌نما و قائد، مجاهد آگاه، و پدر دل‌سوز و مهربان امّت با صفاتی عظیم بیش از این‌ها داریم. این‌ها را که می‌گویم دلم می‌سوزد. به حال خودم دلم می‌سوزد که غافل بودم. که می‌توانستم غرق در شما و اندیشه‌ی شما بشوم و متعالی بشوم. که قَدرت را بدانم و بتوانم حرف‌های بدیع و بی‌بدیلت را برای همه بگویم تا آن کسی که نمی‌شناسدت هم، شیفته‌ات بشود. اگر آن دخترک فریب بدگویی‌های پشت سرت را خورده، مقصر من همکلاسی‌اش هستم که نتوانستم از شما دفاع کنم. که دفاع از شما یعنی دفاع از اسلام. از خودم دلگیرم که در شما ذوب نشدم. که خواسته‌های دلت را اجابت نکردم. که کاری نکردم که لبخند روی لب‌هایت بشود. دلم می‌سوزد و حالا باید دست روی زانو بگذارم و یاعلی بگویم. که شما هنوز هستی و چشم‌هایت نگران ما. نگران یعنی درحال نگریستن. و الّا که شما هیچ‌وقت نگران به معنای مضطرب نبودی. شما بزرگ بودی. صاحب آرام‌ترین و بزرگ‌ترین روح. مثل مولایت. ما از شما یاد گرفتیم بزرگ باشیم. این شب‌ها من مردمت را می‌بینم که چقدر قد کشیده‌اند. دعا کن بهتر از این‌ها بشویم. خیلی وقت نداریم. یک ماه است که بسم‌الله گفته‌ام و دارم می‌آیم. اگر تاحالا هم قدم‌آهسته می‌آمدم، گاهی می‌آمدم و گاهی نمی‌آمدم، حالا یک ماه است که رشته و بندهایم را بریده‌اند. پایم به زمین نمی‌چسبد و روی ابرها می‌دوم که به شما برسم. بیچاره و زبون، دشمن رذلی که خیال می‌کرد ما بعد از شما زمین‌گیر می‌شویم! دعا کن بهتر از این‌ها بشوم. ما حواسمان به چشم‌های نگرانت هست. منتظرت می‌مانم. اگر من نیامدم، شما خواهی آمد. وعده‌ی ما صبح ظهور. فدایی‌ات؛ سربازت.
«مَردهای مَرد را آغاز و پایان روشن است»
*
مراسلات
*
درحال مطالعه‌ی این کتابم و حتی نتوانستم صبر کنم تمام شود و بعد معرفی‌اش کنم. توصیه‌ی مؤکد می‌کنم که هرکس ذره‌ای دغدغه‌ی فرهنگ، نسل نوجوان و جوان، تربیت و تعلیم، آموزش و پرورش دارد این را مطالعه کند. همان‌طور که روی کتاب یادداشت کرده‌ام که حاوی نکات بسیار بدیع و مهمی است تا زود به زود مطالعه‌اش کنم. کتاب «معلم باید در خط مقدّم باشد» که حاصل گردآوری سخنان حضرت آقا رضوان الله علیه است در سال‌های ۶۶ تا ۹۷ اگرچه که مطالعه‌ی مطالب سال‌های بعد ایشان هم، تا همین آخرین دیدار معلمان در اردیبهشت ماه، حتما اهتمام جدی می‌طلبد. /دلم می‌سوزد از این‌همه ابراز نگرانی آقا، تعابیر عجیب معظم‌له درباره‌ی فرهنگ و تربیت و نسل جدید (و بیشتر حیرت می‌کنم که این حرف‌ها از زمانی زده شده که منی که امروز خودم وارد عرصه‌ی معلمی شده‌ام آن زمان هنوز متولد نشده بودم و این صحبت‌ها بوده و تا همین سال آخر حیات شریف آقا مدام تکرار می‌شده!!) انگار که گوش شنوایی نیست. انگار که هیچ‌کس به اندازه‌ی آقا مسئله‌ی فرهنگ را درک نکرده وقتی ایشان می‌فرمودند: «در عرصه‌ی فرهنگ، بنده به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می‌کنم و حقیقتا دغدغه دارم. این دغدغه از آن دغدغه‌هایی است که آدمی به خاطر آن گاهی ممکن است نیمه‌شب هم از خواب بیدار شود و به درگاه پروردگار تضرع کند. من چنین دغدغه‌ای دارم.» /شرم می‌کنم وقتی می‌بینم عین مطلبی که در سال فلان مطرح کرده‌اند را، مجددا با همان عبارات در سال ۱۴۰۴ تکرار می‌کنند. و گاهی می‌فرمایند که ما بارها گفته‌ایم و تأکید کرده‌ایم.. یا همین‌طور که با چشم خطوط را دنبال می‌کنم یکهو از جا می‌پرم و واقعا حیرت می‌کنم که چرا من این حرف را نشنیده بودم؟ چرا به این مسئله فکر نکرده بودم؟ واقعا این طرز فکر آقا بوده و من نمی‌دانستم..؟!
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تُرکی نمی‌فهمم اما این شصت ثانیه همیشه اشکم را درآورده. بغض صدایش فریاد می‌زند که این‌ها را برای تو می‌خوانَد ای ماه تمام..
وَلَن ترضَىٰ عَنكَ ٱليَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم...» {۱۲۰بقره} یا با محو کردن اثر نحس دشمن از کل عالَم (که اخراج از منطقه هدف پیشینی در زمان شهادت حاج‌قاسم بود و محقق نشد)، ضمانت عدم جنگ‌افروزی را می‌گیریم یا دشمن رو به موت، باز هم دست به هر دستاویزی می‌اندازد. حتی اگر باز هم جنگ، باز هم کشتار، و باز هم جسارت و حماقت در ترور رهبران و رؤسای ملت‌های مقاوم باشد.