میگوید: "مفقودالاثر". میگویم حاج احمد متوسلیان، شهید مهدی و حمید باکری، سریال معراجیها، فیلم شیار۱۴۳، راهیان نور و طلائیه و شلمچه و فکه...
عکس را میگیرد مقابل چشمم. موهایش مشکی، چشمهایش مشکی، ابروهایش مشکی و پیوسته است. ریش و سیبیل؟ ندارد. حتی صورت صاف و کودکانهاش جوش غرور نوجوانی هم هنوز ندارد. قد و بالایش؟ نمیدانم. از شمارهی کف کفشش شاید بشود حدس زد قدش چقدر است. لاغراندام است؛ اصلا پسربچههای هفت ساله قدشان معمولا چقدر است؟ اگر معلم دبستان بودم شاید میدانستم. البته اگر طاقت میآوردم به این ماجرا فکر کنم. میگفتم.. از کفشهایش باید فهمید قد و بالایش را. منظورم پوتین نظامی نیست. کفشش حتی بند هم ندارد. از این مدل نسبتاً جدیدهاست که با چرخاندن دکمهاش بندهایش بسته میشود. آخر فکر نکنم اصلاً بچهی هفت ساله بتواند بند کفش ببند. من خودم تا نمیدانم چندم دبستان کفشهایم چسبی بود. ولی کفش سایز بچگانهی او الان همردیف پوتین پاسدارهاست. همانقدر خاکی و غبار گرفته و پاره...
آن روزها، دههی شصت و شهدایش، باکری و متوسلیان و شخصیت فیلمهای دفاع مقدسش، مَردهایی بودند مَرد. مردانه به خط میزدند و بعضی وقتها هم از قد و بالایشان هیچ نمیماند؛ هیچ برنمیگشت. بهشان میگفتند «مفقودالاثر». همهی تصور ما از این کلمه هم همینها بودند. مفقودالاثر، یونس میرجلیلی در شیار۱۴۳ بود که وقتی به آغوش مادرش برگشت، قد و قامتش شده بود اندازهی کودکیهایش. حالا امروز چه کنیم؟ با مصداقهای تازهی این کلمه چه کنیم؟با مفقودالاثرهای سال هزار و چهارصد و چهار/پنج. با داغ «شهید مفقودالاثر، ماکان نصیریِ هفت ساله» که فقط یک لنگه کفش از تمام قد و بالای کودکانهاش باقی مانده چه کنیم؟
آی جنگطلبهای بیوطن کودککُش! خون مظلوم به خاک سیاهتان خواهد نشانْد. شما منتظر باشید و ما هم منتظریم...
دنیا را خیلی برای ما بزرگ کردهاند. خیلی جدی گرفتهایم. جدی گرفتهایم همهی چیزهایی را که نباید. و جدی نگرفتهایم همهی چیزهایی را که باید. انگار آمدهایم که بمانیم. انگار نه انگار آمدهایم دو روز -کمتر و بیشتر- توشه برداریم و برویم به سوی ابد. باورمان شده که این زندگی حقیقی است و آدمهایش ابدی. زندگیهایمان حال و هوای رفتن ندارد. آدمی که آمادهی بلند شدن است نیمخیز مینشیند. تا بگویند بلند شو از جا میپرد. معطل نمیکند. ما ته چاه دنیا درازکش شدهایم. رفتن ما درد دارد. جدا شدن از دنیا هرچه بیشتر طول بکشد بیشتر درد دارد. ما نیامده بودیم که اینطور زندگی کنیم. حتی قرار نبود اسم اینجور حرفها را بگذاریم کلیشه.. ما لي و للدنیا؟
مراسلات
*
روحم بلند میشود، قد میکشد، پای از گِل بیرون میکشد، پر و بال میگیرد و پرواز میکند، اوج میگیرد، رها میشود و سرزنده به همهی ناخوشیها میخندد؛ وقتی به شما فکر میکنم. به شما که نگاه میکنم انگار همهی زرق و برق دنیا کوچک و کوچکتر میشود و میرود یک گوشهی لبخند شما مینشیند. و این لبخندها یعنی دنیا و مافیها را سر دو انگشت چرخاندهاید و گذاشتهاید جیبتان و به دنیاطلبان پوزخند میزنید. دنیای مرا هم، به دنیای من هم. این روزها مدام درگیرم. این روزهای جوانی، مدام با خودم و دنیایم درگیرم. دنیایی که نباید مرا فرو بکشد. تلاش میکنم خودم را نجات بدهم تا اسیر نشوم. اگر اسیر دنیا بشوم میدانم لبخندت محو خواهد شد. میدانم دیگر به رویم نخواهی خندید. این روزها مدام نگاه میکنم به آسمانی که مرا میخواند. «خواب دیدم که کسی نام مرا میخوانَد..» شما بگو خواب هم نه و در بیداری میبینم که مرا میخوانی. با چشمهایت. با همان لبخندت. وقتی به لبخندت نگاه میکنم نمیتوانم دیگر یک ثانیه هم نشستن را تحمل کنم. شوری میافتد در سرم و شادمانی در دلم. همهی دغدغههای شُسته و نشُستهام مقابلم ردیف میشود و میخواهم «تو» بشوم! خندهدار نیست؟ شاید چرا. شاید هم نه. همهی این رشتههای باربط و بیربط را به هم بافتم که بگویم لبخندت انسانساز است. شهید شدهای که «ثبت باشد بر جریدهی عالم دوامَت» و ما از روی این دفتر ثبت احوال، مشق کنیم. اصلاً شهید شدهای که زیر چانهها را بگیری و بلند کنی تا چشمها همانجایی را ببیند که شما میدیدی. تا روحها به تکاپو بیفتند برای پرواز. تا آسمان بشود مقصد همهی انسانها. شهید یعنی همین...
*/ برای شهید حسن طهرانی مقدم
و شهید امیرعلی حاجیزاده
دو عزیز حاضر در تصویر