مراسلات هزارمین فرزند است. فرزندان پیشین خلف نبودند، راه به جایی نبردند، رهایشان کردم. البته حضرت خداوند حتی بندههای ناخلف را هم رها نمیکند.
پس برای بار هزارم، سلام!
زل میزنم به سردر آبیرنگ: "دانشگاه فرهنگیان ساختمان شماره...".
تمام تلاشها و پیگیریهای این مدت روبهرویم نشسته و به حال و روزم نگاه میکند. صدای فکرهایم بلندتر از آن است که نخواهم توجه کنم؛ "شاید ایراد از من بود و نیت خراب، شاید راه اشتباهی رفتیم، نه خوشبین باش! شاید دیدارها تفکیک شدهاند..."
گوشی را روشن میکنم، کانال رسمی حضرت آقا را باز میکنم و برای بار هزارم خاموش.. دیدار روز معلم، بدون دانشجو معلم؟ هرسال بله و امسال، نه؟ شاید حق با خانم دال بود. آمدیم ابرو درست کنیم زدیم چشمش را کور کردیم. این بار هم نشد، شاید بار بعد، شاید سال بعد.
اینجا مینویسم تا شاید یک روز، یک روایت از دیدار..
[- دیدار معلمان با رهبر انقلاب_جای ما خالی]
خاطرات حاجقاسم را میخوانم. پایین صفحه اسم راوی را نوشته. بعضی صفحهها هم: سیدحسن نصرالله/ حسین امیرعبداللهیان...
جگرم مچاله میشود. دفعهی قبل که این کتاب را میخواندم تنها شهیدِ کتاب، خود حاجقاسم بود. حالا شهید راوی شهید..
*/کتاب سلیمانی عزیز
آقای ابراهیم! یک سال است عکس و اسمت با ما کاری کرده که جز بغض از گلویمان پایین نمیرود..
پروردگارا این چه ماجرای غریبی بود. آن چه شب بیانتهایی بود. آن لاشههای سوختهی بالگرد چه بود که ما دیدیم؟ پروردگارا این وقایع چه بود که ما از سر گذراندیم. این حیرت و این سردرگمی ما میان حرفها...
گفتند پیکرها قابل تشخیص نیست. گفتند که پیکر او از همه بدتر.. گفتند که انگشترْنشان بود پیکرش. آه از انگشتر...
تو مَرد بودی. شهادت میدهم که مرد بودی و مردانگی کردی. مرا ببخش که در فضای سیاسی، از ترس حرفها، تا زنده بودی اینها را نگفتم..
تو همه را ببخش. همهی حرفها را، همهی تهمتها را، همهی نامردیهایی که در حقت شد. همه را به مردانگیات ببخش...
هرچی فکر میکنم، باز برمیگردم مرور میکنم؛ هنوزم باورم نمیشه رئیسجمهور شهید شد..
من میگم، بذار بقیه بخندن. کاش خدا ما رو با شما توی بهشت همنشین کنه. مردی که مسئولیت حال و آیندهی تا ابد یه مملکت دستش باشه و خدا روی کارهاش مُهر تأیید بزنه و بخرتش، حتما جاش پیش خود خداست..