eitaa logo
مراسلات
46 دنبال‌کننده
105 عکس
22 ویدیو
7 فایل
در حال نوشتن... . مشق شاعری و پریشانی . https://harfeto.timefriend.net/17772918287304
مشاهده در ایتا
دانلود
خواب نمیبَرد مرا ؛ یار نمیخَرد مرا مرگ نمیدَرد مرا ؛ آه چه بی بَها شدم
٣٦٥روز منتظر این ١٠ شب می‌مونیم و این ده شب، سریع‌تر از همیشه می‌گذره...
دنیا محل ابتلاء است. غفلت نکنی!
مردانِ حسین علیه السلام تا ابد شجاع‌ترینِ مردمان زمان خویش‌اند. این را بکوبید در دهان ناپاک کسانی که به غلط آیت‌الله خامنه‌ای ما را توصیف می‌کنند. بنشینید بر جایتان، و برای کسی که در «جمعه‌ی نصر» درحالی که ما قلبمان در دهان می‌کوبید، چنان با صلابت حاضر شد؛ تعیین تکلیف نکنید. آیت الله، خود می‌داند به چه هنگام، چه کند. سیدعلی ما، نه چون شما تهوّر دارد و نه ترس. این امری است که دهه‌هاست ثابت شده. از همان روزهای قبل از انقلاب..
مراسلات
مردانِ حسین علیه السلام تا ابد شجاع‌ترینِ مردمان زمان خویش‌اند. این را بکوبید در دهان ناپاک کسانی که
و ماشاءالله و لاحول و لاقوة إلا بالله مردان شجاع زاده‌ی حسین علیه السلام.. اللهم احفظ سیدنا القائد الامام خامنئی
من با یقین می‌گویم؛ دستی که به دست امام زمان (عج) رسیده است..
این کدام خاصیت است کربلاء را؟ که چون اندر آن باشی، خیالی‌ست مبهم و رؤیایی‌ست شیرین. و چون بازگردی، از همان ابتداء دل‌تنگی سر باز می‌کند. گویی که سال‌هاست فراق میان این دل و آن قبة.. */اربعین-سنه‌ی صفرچهار
اون‌جای مداحی که می‌گه: از خدا می‌خوام حالا که منم میونِ این عزادارام؛ سمتِ راهِ دیگه‌ای راهی نشه پاهام..
پیچیده عطر و بوی تو در هر طرف، حسن(ع) باید نشانی از تو بگیرد شرف، حسن(ع) «از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است» از کربلا، بقیع، مدینه، نجف "حسن(ع)"
تنها چیزی که دربارهٔ ایشان می‌توانم بگویم این است: امام رضا علیه‌السلام اقیانوسی است که باید در او غرق شد؛ باید در او غرق شد تا به الله رسید.
گوشه‌ی صحن انقلاب، رو به گنبد ایستاده بودیم. مریم، تلفن به دست مشغول صحبت بود. من، می‌چرخیدم و کاشی‌کاری‌ها را نگاه می‌کردم که چشمم افتاد به سنگ‌های سفید مرمر با خطوط خاکستری. روی خطوط ریز شدم و دیدم به خط عربی، کسی اسامی چندین نفر را نوشته: فاطمة مريم نور علي ثور حسين... و چند ردیف اسم‌ها را ادامه داده بود و سنگ‌های سمت چپ را هم بی‌نصیب نگذاشته بود. تلفن مریم که تمام شد، دستش را گرفتم و با خنده یادگاری‌ها را نشانش دادم. انگار نام‌ها را روبه‌روی گنبد نوشته بود تا صاحبان نام‌ها، از امام نور بگیرند. محو سنگ‌ها بودیم که صدایی پشت سرمان پیچید: «معلوم نیست این‌ها کی بودند که سوختند و آمدند اینجا.. این یکی! معلوم نیست خاک کی بوده.. همه‌ی ما بعد مردن خاک می‌شویم و معلوم نیست خاکمان کجا برود؛ خوشا به حال این‌ها که آمدند این‌جا.. این یکی که آبی خوش‌رنگ است، خوش به حالش! معلوم نیست این چه آدم خوبی بوده! آن دیگری، آن تکه‌ی کاشی...» مرد میان‌سال، لاغر، با مویی بیشتر سفید، چهره و چشمانی روشن، که نگاهمان نمی‌کرد و مبهوتِ کاشی‌کاری‌ها، روایت انسان‌ها را می‌گفت.. چشم‌هایم بی‌اختیار می‌بارید. دوست می‌داشتم برای تمام عمر پشت نگاه عارفانه و هنرمندانه‌ی پیرمرد بنشینم و چنین لطیف باشم. مریم سری به واکنش تکان می‌داد و بغض پشت چشم‌هایش را نگه می‌داشت که سخنان پیرمرد را بفهمد. و من، می‌باریدم؛ بی‌اختیار، گُر گرفته و برافروخته. پیرمرد، بغض داشت اما محکم می‌گفت. رو به گنبد، درحالی که نیمه‌ی چپ تنش به ما بود، سفارشمان کرد به امام رضا.. ما و نسل ما را.. */خوش به حال کاشیِ حرمت