خب بنده میخواهم مقیم مشهدت باشم
یک قاصدک دست نسیم مشهدت باشم
هرکس برای درد دلهایش کسی دارد
موسی به طور و من کلیم مشهدت باشم
نقشم شبیه نقشهای فرشهایت نیست
بگذار پودی از گلیم مشهدت باشم
یا لااقل یک روز مهمان در مضیفِ
ابن الکریم ابن الکریم مشهدت باشم
دنیا به کامم تلخ و عُقبایم اگر تلخ است
گاهی، دَمی غرق نعیم مشهدت باشم
من خستهام، باید همین حالا حرم باشم
مهمان کُنجی از حریم مشهدت باشم
#ریحانه_شیرازی
هدایت شده از مُراسلات
آن روز که او را دیدم، تا روزها بعد مدام با خودم فکر میکردم که ای کاش بیشترِ عمرم پیش از این صرف شده بود، آنهم در کنار این مرد! اولین بار بود که آرزو میکردم میانسال باشم! میگفتم کاش او را سالها پیش از این شناخته بودم و همدل و همفکر و همراه با او بودم. مثلا آن زمان که سیّدی لاغر بود با ریش بیشتر مشکی که در مسجد کرامت یا امامحسن مشهد سخنرانی میکرد. یا آن روزها در جبههها رزمندهای بودم، یا مبارزی که او را از همین جبههها میشناسد و او نیز. یا یک شاعر یا نویسنده بودم از آنها که او خوب میشناسدشان و با آنها خاطره دارد و شعرها و تُپُقهای نوشتههایشان را از بَر است.. از ته دل غبطه خوردم به اطرافیان او، به کسانی که از اول عمر او را شناختند و جانشان به جانش بسته بود.. من، حتی غبطه میخوردم به سرباز اتاقک مقابل حسینیه که البته شاید صدای آقا هم به گوشش نمیرسید اما سربازی بود از سربازان او که شاید خاطرهی شیرینی از تفقّد آقا داشته باشد..
این روزها که تازه اول شکوفه دادن عمر من است، در سایه نشسته، تنهی سخت و محکمی را با حسرت مینگرم که برِ آفتاب با صلابت تکیه زده. مردی را مینگرم که با "از پیشنگری"هایش، خواب و خیال سلاطین را به هم زده..
این روزهای انقلاب، این روزها که تکان تکانهای شدید غربال را حس میکنم، حیرت میکنم از مردانگی و استواری او. از چشم تیزبین او. از صحبتهای او که از پیش از انقلاب یک شخصیت شخیص و با ثبات است تا امروز. من روز به روز بیشتر حیرت میکنم از او.
قرار نبود این متن طولانی باشد امّا دلدادگی چه کارها که نمیکند..