مروارید های خاکی
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚 #رمان #نسل_سوخته 🔥 #قسمت_صدو_سی_وششم:مروارید غواص اتوبوس ایستاد. خست
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚 #رمان
#نسل_سوخته 🔥
#قسمت_صدو_سی_وهفتم:به زلالی آب
توی حال و هوای خودم اون جمله رو گفتم. سرم رو که آوردم بالا، حالت نگاهش عوض شده بود.
ـ آدم های زلال رو فکر می کنی عادین و ساده از کنارشون رد میشی. اما آّب گل آلود، نمی فهمی پات رو کجا میزاری. هر چقدر هم که حرفه ای باشی، ممکنه اون جایی که داری پات رو میزاری زیر پات خالی باشه یا یهو زیر پات خالی بشه.
خندید?
ـ مثل فرهاد که موقع رد شدن از رود، با مغز رفت توی آب
هر چند یادآوری صحنه خنده داری بود و همه بهش خندیدن، اما مسخره کردن آدم ها، هرگز به نظرم خنده دار نبود.
حرف رو عوض کردم و از دکتر جدا شدم. رفتم سمت انشعاب رود، وضو گرفتم. دکتر و بقیه هم آتیش روشن کردن. ده دقیقه بعد، گروه به ما رسید. هنوز از راه نرسیده، دختر و پسر پریدن توی آب
چشم هام گر گرفت
وقتی داشتم از آب زلال و تشبیهش به آدم ها حرف می زدم، توی ذهنم شهدا بودن. انسان های به ظاهر ساده ای که عمق و عظمت وجودشون تا آسمان می رسید و حالا توی اون آب عمیق…
کوله ام رو برداشتم و از جمع جدا شدم. به حدی حالم خراب شده بود که به کل سعید رو فراموش کردم.
چند متر پایین تر، زمین با شیب تندی، همراه با رود پایین می رفت، منم باهاش رفتم. اونقدر دور شده بودم که صدای آب، صدای اونها رو توی خودش محو کرد.
کوله رو گذاشتم زمین، دیگه پاهام حس نداشت.
همون جا کنار آب نشستم. به حدی اون روز سوخته بودم که دیگه قدرت کنترل روانم رو نداشتم. صورتم از اشک، خیس شده بود.
به ساعتم که نگاه کردم. قطعا اذان رو داده بودن. با اون حال خراب، زیر سایه درخت، ایستادم به نماز. آیات سوره عصر، از مقابل چشمانم عبور می کرد.
دو رکعت نماز شکسته عصر هم تموم شد. از جا که بلند شدم، سینا، سرپرست دوم گروه پشت سرم ایستاده بود.
هاج و واج، مثل برق گرفته ها … .
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky
#ســـــلام_امـــــام_زمـــــانم🦋
وامـــــا مـــــا...😭
هر روز آقـــــا#جـــــان بـــــراے آمدنتـــــ دعـــــا میڪنیم🤲😢
و بـــــراے نیامدنتــــــــــ
آقـــــا جـــــان شـــــما ڪـــــہ غریبـــــہ نیـــــستے ❌
#گنـــــاه هـــــم میڪنیم😔
ایـــــن را هـــــم بگویـــــم آقـــــا جـــــان، مـــــا #گـــــناه نمیخواهیم 😩
فـــــقط اندڪے #نـــــگاه شـــــما را مـــــیخواهیم😘
مـــــولایم گاهی نـــــگاهے...
🥀 @morvaridkhaky
آنھا ڪه از پل#صراط میگذرند،💪
قبلا از خیلی چیزها گذشته اند؛😢
بایـــد بگذری تا بگذری...🕊
#شھیدحمیدسیاهکالیمرادی
#سلام_ظهرتون_شهدایی
🥀 @morvaridkhaky
مروارید های خاکی
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚 #رمان #نسل_سوخته 🔥 #قسمت_صدو_سی_وهفتم:به زلالی آب توی حال و هوای خود
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚 #رمان
#نسل_سوخته 🔥
#قسمت_صدو_سی_وهشتم:جوان من
بدجور کپ کرده بود. به زحمت خودم رو کنترل می کردم، صدام بریده بریده در می اومد.
– کاری داشتی آقا سینا؟
با شنیدن جمله من، کمی به خودش اومد. زبونش بند اومده بود و هنوز مغرش توی هنگ بود.
حس می کردم گلوش بدجور خشک شده و صداش از ته چاه در میاد. با دست به پشت سرش اشاره کرد:
ـ بالا، چایی گذاشتیم. می خواستم بگم بیاید، خوشحال میشیم.
از حالت بهم ریخته و لفظ قلم حرف زدنش، می شد تا عمق چیزهایی رو که داشت توی ذهنش می گذشت رو دید. به زحمت لبخند زدم، عضلات صورتم حرکت نمی کرد.
– قربانت داداش، شرمنده به زحمت افتادی اومدی. نوش جان تون، من نمی خورم.
برگشت، اما چه برگشتنی. ده دقیقه بعد دکتر اومد پایین
– سر درد شدم از دست شون، آدم میاد کوه، آرامش داشته باشه و از طبیعت لذت ببره. جیغ زدن ها و …
پریدم توی حرفش، ضایع تر از این نمی تونست سر صحبت رو باز کنه و بهانه ای برای اومدن بتراشه.
ـ بفرما بشین، اینجا هم منظره خوبی داره.
نشست کنارم، معلوم بود واسه چی اومده.
– جوانن دیگه، جوانی به همین جوانی کردن هاشه که بهترین سال های عمره.
یهو حواسش جمع شد.
– هر چند شما هم، هم سن و سال شونی. نمیگم این کارشون درسته، ولی خوب … سرم رو انداختم پایین، بقیه حرفش رو خورد. و سکوت عمیقی بین ما حکم فرما شد
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚 #رمان
#نسل_سوخته 🔥
#قسمت_صدو_سی_ونهم:یا رسول الله
– زمان پیامبر، برای حضرت خبر میارن که فلان محل، یه نفر مجلس عیش راه انداخته و …
پیامبر از بین جمع، حضرت علی رو می فرسته: “علی جان برو ببین چه خبره؟”
حضرت میره و برمی گرده و خطاب به پیامبر عرض می کنه: “یا رسول الله، من هیچی ندیدم.”
شخصی که خبر آورده بوده عصبانی میشه و میگه:
من خودم دیدم و صدای ساز و دهل شون تا فاصله زیادی می اومد، چطور علی میگه چیزی ندیدم؟
پیامبر می فرمایند: “چون زمانی که به اون کوچه رسید، چشم هاش رو بست و از اونجا عبور کرد. من بهش گفته بودم، ببین و اون چیزی ندید.”
مات و مبهوت بهم نگاه می کرد. به زحمت، بغض و اشکم رو کنترل کردم. قلب و روحم از درون درد می کرد.
ـ به اونهایی که شما رو فرستادن بگید:
مهران گفت: منم چیزی ندیدم.
و بغض راه گلوم رو سد کرد. حس وحشتناکی داشتم، نمی دونستم باید چه کار کنم. توی اون لحظات، تنها چیزی که توی ذهنم بود، همین حکایت بود و بس…
بهش نگاه نمی کردم، ولی می تونستم حالاتش رو حس کنم. گیج و سر درگم بود، با فکر و انتظار دیگه ای اومده بود. اما حالا … درد بدی وجودم رو پر کرده بود. حتی روحم درد می کرد، درد و حسی که برای هیچ کدوم قابل درک نبود.
به خدا التماس می کردم هر چه زودتر بره، اما همین طور نشسته بود. نمی دونم به چی فکر می کرد، چی توی ذهنش می گذشت. ولی دیگه قدرت کنترل این درد رو نداشتم، ناخودآگاه اشک از چشمم فرو ریخت.
سریع خودم رو کنترل کردم، اما دیر شده بود. حالم دست خودم نبود، نگاه متحیرش روی چهره من خشک شده بود.
ـ ما واسه وجب به وجب این خاک جون دادیم. جوان هایی که جوانی شون رو واسه اسلام گذاشتن وسط، اونها هم جوان بودن، اونها هم شاد بودن، شوخ بودن، می خندیدن، وصیت همه شون همین بود:
خون من و … با حالتی بهم نگاه می کرد که نمی فهمیدمش، شاید هیچ کدوممون همدیگه رو
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky
💚 سلام امام زمانم 💚
از شما می گویم!
برای شما!
به خاطر شما!🌙
به امید دیدن
لبخندی که روز ظهور
بر لبانتان خواهد نشست!💫
هیچ کس و هیچ چیز
مهمتر از شما نیست...♥️
🥀 @morvaridkhaky
کاش میشد🤲بچهها را جمع کرد👥
#سنگر آن روزها را گرم کرد😔
کاش میشد بار دیگر#جبهه رفت
#جنگ عشقی کرد و تیری خورد و رفت…
شادی روح#شهدا و امام#شهدا صلوات
#سلام_صبحتون_شهدایی
🥀 @morvaridkhaky
#حرف_حساب
✳️ راه رحمت الهی را بر خود نبند!
🔻 [اگر] ما درِ يک شيشه را محکم ببنديم، بعد آن را وارد يک اقيانوس کنيم، آنگاه [میتوانیم] بگویيم اقيانوس به اين عظمت چرا يک ذره آب در اين شيشهی نيمليتری نمیريزد؟ جواب اين است که اقيانوس، بیپايان است ولی درِ شيشه بسته است. اقيانوس کارش اين است که هر جا که موجودی و راهِ بازی باشد، سرايت کند. اين راه از ناحيهی خود اين موجود بسته است.
🔸 انسان اگر راه را بر خود نبندد، #رحمت_الهی او را میگیرد. رحمت الهی آنجا را نمیگیرد که راه را خود انسان بر خود بسته باشد.
👤 #شهید_مطهری
📚 #مجموعه_آثار | ج۲۷
📖 ص۴۷۶
💬 پ.ن: مگر ممكن است كه انسان وارد سفرهی #كريم بشود و از آنجا، محروم خارج بشود؟ مگر وارد نشوی. آن كسانی كه وارد سفرهی غفران و رضوان و ضيافت الهی در اين ماه نشوند، البته بیبهره خواهند ماند و واقعا اين محروميت به معنای حقيقی است. «ان الشقي من حرم غفرانالله في هذا الشهر العظيم». محروم واقعی، آن كسی است كه نتواند در #ماه_رمضان، غفران الهی را به دست بياورد.
🗓 بخشی بیانات #رهبر_معظم_انقلاب در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام جمهوری اسلامی، به مناسبت عيد سعيد فطر در تاریخ ۶۹/۲/۷
🥀 @morvaridkhaky