بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم این چه حالتست
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقۀ کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
چه قدر این شعر طعم عجیبی دارد؛ طعم و رایحۀ نایابی که نمیشود فهمید از کجا و چطور آمده و نمیشود مثلش را ساخت… آخر چگونه میشود «وفا کرد و ملامت کشید و خوش بود»؟!… چگونه میشود تا این حد از فقدانی در جور و جفا بود اما راضی و سرخوش بود؟!…
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
از این جمله خون میچکد، خونی از گوشهٔ لبی که خندان است…
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
فقط با این سخن میتوان در میان بوی مهر نشنیدن و مهر دگر کس نپروریدن باقی ماند… امروزه میگویند «keep going! یک دورهٔ سوگ را بگذران و زندگیات را ادامه بده»، اما نه؛ این سخن تعلقش را به بهای خلاصیاش نمیفروشد!
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
نمیدانم مردم چگونه سر میکنند؛ من تنها چارهای که مییابم این است که به این سخن پناه بیاورم و خودم را در آن بیابم…
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم…
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم…
#کربلا
@mosavadeh