603.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحِ اولین شنبهی پاییزیتون بخیر 🍂🍁☕️
الهی این فصل تازه،
شروعِ قشنگی برای روزهایی باشه
که دلتون آرزوشون رو کرده...
پر از آرامش، لبخند و اتفاقهای خوب 🤍🧡
@Mosbatbash 💥
416_124152199804544 (1).mp3
زمان:
حجم:
11.8M
#رادیو_مرسی
🌸🌿شنبه 4 مهر
@Mosbatbash 💥
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با احترام از خوش صدا آقای قمیشی 🥰
طنز 😂😂😂
@Mosbatbash 💥
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی آدما رفیق نیستن،
یه قسمتِ امن از زندگی هستن❤️😍
@Mosbatbash 💥
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت دکتر آنتونی در مورد ذات آدما...
👌👌
@Mosbatbash 💥
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تُ عِشْقِ دیرینِ مَنی...💚
@Mosbatbash 💥
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوک های باحال جناب خان 😂😂😂😂
@Mosbatbash 💥
978.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تولدت مبارک مهر ماهی جانم
🥰🍰
@Mosbatbash 💥
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی بودنت از هر حرف و حضوری ارزشمندتره...🌱
@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_107
حس میکردم ته حرفاش منظور دیگه ای بود
یه دور منو چرخوند و دوباره ثابت ایستاد
_ درسهای امشب رو به ذهن بسپار فرداشب ازت امتحان میگیرم و بعد میریم سراغ بقیه ی مراحل
_ یه سوال بپرسم؟!
موهامو از توی صورتم کنار زد
_ تو ده تا بپرس!
نفس عمیقی کشیدم
_ این درسهایی که برای رقـ،ـص گفتی فقط برای رقـ،ـص بود یا...
_ خوشم اومد خیلی باهوشی! کل زندگی مثل یه رقـ،ـص دونفرست که اگه هردو باهم انجامش بدیم بی نقص میشه!
لبخندی روی لبم نشست. این مرد بیش ازحد عاقل بود و این حس خوبی بهم میداد
دستمو کشید و هردو باهم روی تخت افتادیم
یکی از دستاش زیر سرم بود. اولین بار بود که به یه مرد اینقدر نزدیک شده بودم
ناخواسته توی خودم جمع شدم و دستامو بغل گرفتم
_ از چی خجالت میکشی؟!
کامل به طرفم چرخید
_ من که شوهرتم و کاری هم باهات ندارم!
منم متقابلاً سرمو به طرفش چرخوندم
دستمو توی دستش گرفت
_ فقط میخوام کنارم باشی و بهم تکیه بدی بدون ترس!
با حرفاش گر میگرفتم
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_108
دستشو دورم حلقه کرد و منو به خودش نزدیکتر کرد
_ حالا هم بدون فکر راحت بخواب!
چه جوری میتونستم بخوابم وقتی بدنش انگار کوره ی آتیش بود؟!
چشمامو بستم ولی خبری از خواب نبود. از نزدیکی بهش خواب از سرم پریده بود
یک ساعتی که گذشت حس کردم خوابش عمیق شده.
آروم دستاشو کنار زدم و چرخیدم و پشت بهش با فاصله خوابیدم.
هراسون بیدار شدم. ساعت ده صبح بود و باربد هم توی تخت نبود
هرجا نگاه کردم ندیدمش. رفتم توی آشپزخونه دیدم یه برگه چسبونده به یخچال و روش نوشته بود
_ من رفتم بوتیک کارای عقب افتاده داشت... شب میام خونه. بیرون نرو هرچی لازم داشته باشی توی خونه پیدا میشه
دستامو بغل گرفتم. حس زندانی بهم دست داده بود
چشمم به اتاقی افتاد که شب قبل سراغش نرفته بودم. برام جالب ببینم چی داخلشه.
دستگیره ی در رو فشردم راحت باز شد
یه میز کوچیک یه گوشه اش بود روش فقط یه بسته کارت تبلیغ بوتیک بود
یه قفسه ی کوچیک هم به دیوار وصل و چندتا کتاب داخلش بود
یه تخت یک نفره هم گوشه ی دیگه ی اتاق بود
خواستم از اتاق بیرون برم که چشمم به عکسی افتاد که به دیوار آویزون بود
توی عکس یه پسربچه ی اخمو توی بغل یه زن زیبا روی یه صندلی کنار یه شومینه. خونه ای که داخلش بودن چنان اشرافی و قشنگ بود که حس میکردم اون زن ملکه ی قصر بوده
چهره ی هردوشون رو از نظر گذروندم. چشمای هردوشون عسلی بود و بیشتر که دقت کردم حدس زدم اون بچه باربد و اون زن هم مامانش بوده
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262