#رمان_عاشقانه #مذهبی
#پارت131
از سرناچاری رفت یه گوشه اتاق. خیلی دور از من. ولی من کاملا می دیدمش. اونی که تنش بود رو در آورد. نگاهم خیره موند به پاش که از زانو به پائین دیده می شد. سریع چشم ازش گرفتم. فوری عوض کرد و دوید بیرون. یه دستی به سر و صورتم کشیدم. حالم یه جور خاصی بود. خوب شد فرار کرد و رفت. دوباره گوشیمو در آوردم ولی نمی تونستم تمرکز کنم. این دوست داشتن بیش از حدم داره کم کم کار دستم میده. همش این فکر تو مغزم می پیچیدکه با این کار دیگه مال خودم بشه. ولی ... ولی اگه منو نمی خواست این کارم ته نامردی بود. حالم خیلی بد بود. قلب و نفسام آروم نمی شد. پناه بردم به قران و ذکر تا فکرای مزخرف رو از سرم بیرون کنم. طول کشید تا آروم شم. بلند شدم رخت خواب هامونو پهن کردم و دراز کشیدم. چشمام رو روهم گذاشتم. نور لامپ اذیتم می کرد. نشستم. کلافه بودم. در اتاق باز شد. مامان اومد تو و پشت سرش عاطفه. مامان- خب بخواب پسر ... فردا قراره رانندگی کونی ... - دارم می خوابم ... مامان- محمد جان ... مامان امین فردا می خواد برگرده دانشگاه ... شما هم که داریند میریند شهر عاطفه اینا ... امینم می بری؟ جوونم؟ امین؟ عمرا ... دنبال انواع بهانه می گشتم تو ذهنم
واسه چی از الان میره دانشگاه؟ از هفته بعد کلاسا دایره که. مامان- می دونم ... میگه می خواد واسه امتحاناش بخونه ... اینجا نمی تونه ... سکوت کردم. مامان- مامان زشتس ... من بهش گفتم محمد اینا می خوان برن تو هم باهاشون برو ... پوفی کردم. چی می گفتم؟ نمیشد روی مامان رو زمین انداخت. - باشه چشم ... مامان- چشمت بی بلا پسرم ... آقایی ... - قربونت برم ... رفت بیرون. عاطفه مانتوش رو در آورد و مقنعه اش رو از سرش کشید. همه وسیله ها رو جمع و جور کرده بودیم و صبح فقط می خواستیم بذاریمشون تو ماشین. قصد نداشتم مستقیم بببرمش شهرشون. می خواستم کاشان و شیراز هم ببرمش. حالا امینم باهامون همراه می شد. ای خداا ... عاطفه از روم پرید و رفت اون طرف اتاق و چراغ رو خاموش کرد. فکرای خبیثانه به سرم رد. دوباره اومد از روم بپره که پام رو تکون دادم. فکر کرد میخوام بندازمش.
البته قصدم هم همین بود ولی غیر مستقیم!. تعادلش بهم خورد و نتونست خودشو کنترل کنه. داشت می افتاد که خودمو جابه جا کردم تا روی خودم بیفته. دقیقا افتاد روم. سرشو بلند کرد. صورتش درست جلوی صورتم بود. باز چشماشو دیدم و هوایی شدم. از لای دندوناش غرید. عاطفه- دیوونه ... سرمو بلند کردم و چونه اش رو بوسیدم. کف دستاشو گذاشت روی سینه ام و خواست بلند شه. دستامو دور کمرش حلقه کردم و سفت گرفتمش و نذاشتم. نگام کرد. دیگه سعی نکرد بلند شه. دوباره سرم رو بلند کردم و چونه اش رو بوسیدم. فقط نگاهم می کرد. سرم رو گذاشتم روی بالشت. زل زدم بهش. دستم بی اراده رفت پشت گردنش. سرشو اوردم جلو. بدون که خودم سرمو بلند کنم. باز هم سرشو آوردم جلوتر. اون خیره به چشمای من ... من خیره به تک تک اجزای صورت اون ... اونقدر سرش رو آوردم جلو که فاصله تموم شد. بازم مثل همیشه هیچ عکس العملی نشون نمی داد. همینطور بی حرکت ایستاده بود و چشماشو بسته بود. ازش که فاصله گرفتم چشماشو بازکرد. خیره شدم تو چشاش. سفت بغلش کردم و چرخیدم به پهلوی راستم. با دستم موهای روی صورتش رو کنار زدم و آروم گفتم - چرا؟ نگام کرد. با لحن بچگونه ای گفتم
چرا تو بوسم نمی کنی؟ هیچی نمی گفت. فقط لبخند می زد. باز با همون لحن گفتم. - بوسم کن ... ابروهاشو انداخت بالا. دوباره سرم رو بردم جلو که سریع چرخید و پشتش رو بهم کرد. عادت داشتم به این فرار کردناش. از پشت بغلش کردم و محکم به خودم فشارش دادم و موهاشو بوسیدم. چشمام رو بستم تا بخوابم. این چند شب رو درست و حسابی کنارم میخوابید. صدای تالاپ و تولوپ غیر معمول قلب کوچولوش رو می شنیدم. لبخند اومد رو لب هام. لذت می بردم ازینکه توانایی هیجان زده کردنشو دارم. راحت خوابم برد ... صبح زود بیدار شدیم. تا ما صبحونه امون رو بخوریم امین هم اومد. وسایلامون رو تو صندوق ماشین جا کردیم. مامان از زیر قرآن ردمون کرد و راه افتادیم. زدیم تو جاده. دوساعت تا کاشان راه داشتیم. بیست – سی دقیقه ای همه ساکت بودن. عاطفه چادرش رو تا کرده بود و روی پاش بود. آرنجش لبه پنجره بود و نوک انگشتش رو هم به دندون گرفته بود. همه حواسم به امین بود. اونم داشت بیرون رو نگاه می کرد. حواسم رو دادم به رانندگیم. عاطفه دست برد و ضبط رو روشن کرد. صدای من کل ماشین رو برداشت. عاطفه- خب یه چیز جدید بخون ...
#رمان_عاشقانه #مذهبی
#پارت132
خسته شدم از بس اینا رو گوش دادم ... خندیدم. - دارم رو چند تا کار می کنم ... بعد عید ایشالا نوبت نوبتی میرن رو سایتها ... چند تا اهنگ رد کرد. خسته شد و دستش رو کشید. آهنگ تموم شد و بعدی پلی شد. یهو صدای عاطفه پیچید تو گوشام. عین برق گرفته ها پریدم و ضبط رو خاموش کردم. از آئینه نگاه کردم ببینم عکس ال