#رمان_عاشقانه #مذهبی
#پارت78
کلی گفتیم و خندیدیم و خوردیم و حسابی خاطرات تعریف کردیم به هم. از قدیم و جدید. ازین مدتی که دور بودیم از هم. یهو چشمم خورد به ساعت. یا حسین ... ساعت 30/8 بود. دستپاچه شدم و سریع گوشیمو برداشتم ببینم محمد زنگ زده یا نه. وای گوشیم خاموش شده بود. شارژش تموم شده بود. ای بترکی ... هول شدم. - من خیلی دیرم شده باید برم ... شهاب- خوابگاهت تا چند بازه؟ - خوابگاهی نیستم خونه اجاره کردیم با بچه ها ... شهاب- خب چه بهتر ... شب رو پیش ما بمون ... - نه ... نه ... به بچه ها گفتم بر می گردم ... فرداهم امتحان دارم وسیله هام پیشم نیست ... اصلا نمیشه ... باز میام ... مگه من چقد محمد رو داشتم که حالا بخوام با این جا موندن یه شبش رو از دست بدم؟ بلند شدم. کیمیا هم غزاله رو گرفت تو بغلش و بلند شد به پام ... آماده که شدم شهابم کتش رو تنش کرد شهاب- واستا من می رسونمت ... - نه مزاحم نمیشم با آژانس میرم دیگه ... شهاب- مگه من مردم که تو نصف شبی با آژانس بری؟
خدا نکنه ... کیمیا رو بوسیدم و ازش کلی تشکر کردم. شهاب یه گاز کوچولو از لپای غزاله گرفت شهاب- بابایی ... مواظب مامان جون باش تا من برگردم ... رفتیم بیرون و سوار اتومبیل شهاب شدیم. راه افتاد. به بیرون نگاه کردم و در همون حال ازش پرسیدم - شهاب چرا این دوسال بهم زنگ نزدین؟ شهاب- به خاطر خودت گلم ... میدونستم واسه تو دردسر شدیم و شدیدا سختگیری می کنن برات ... کنترلت می کنن ... دوست نداشتم بدتر بشه ... - شهاب نمیدونی مامانت ... شیدا. شیده ... چی کشیدن تو این دو سال طفلکی ها ... شهاب آهی کشید شهاب- اومدم که دیگه همه چیو درست کنم ... باید یه زندگی آروم رو شروع کنیم - ان شاء الله شهاب هم زمزمه کرد شهاب- ان شاءالله
بقیه راه تو سکوت سپری شد. آدرشو به شهاب داده بودم. جلو در خونه ایستاد. شهاب- اون جعبه هم واسه توئه عزیز دلم ... برش دار ... نگاهی به صندلی پشت انداختم که شهاب بهش اشاره می کرد. با تعجب پرسیدم - واسه من؟ براچی؟ چی هست؟ شهاب- یه سوغاتی ناقابل ... البته اگه اندازه ات نشد عوضش می کنیم.. سلیقه کیمیاست.. باذوق گفتم - مرسی شهااب ... سلیقه کیمیا تکه و حرف نداره ... مطمئنم.. البته به جز یه مورد.. با تجب نگام کرد شهاب- تو چه مورد؟ براش شکلک در آوردم گفتم - تو ... از ته دل خندید. شهاب- بازم تاکید می کنم که به کسی خبر نده ما اومدیم.. خودم میخوام یه کارایی کنم ... بازم حتما به ما سربزن. مطمئن باش به فامیل چیزی نمی گم ... دستتم درد نکنه رسوندی منو ... بای خندید. جعبه رو برداشتم و دوباره تشکر کردم و پیاده شدم.
*** محمد :
کاش می فهمیدم چه مرگمه؟ من ... محمد نصر ... با این همه غرور و پرستیژ الان نشسته بودم روی جدول تو خیابون ... اونم جلوی در آپارتمان ... دستام سرم رو محاصره کرده بودن. نمیدونستم کجا برم دنبالش بگردم؟ گوشیش هم که خاموش بود. یعنی من اینقدر براش بی رنگ و بی ارزشم که حتی یه خداحافظی هم نکرد باهام؟ پشت تلفن داشت با یه پسر حرف میزد ... شهاب ... همه مکالمه اش رو شنیدم ... ولی باتوجه به شناختی که ازش داشتم بهش شک نکردم. نخواستم زود قضاوت کنم. ولی دیگه داشتم روانی می شدم. یعنی این همه مدت رو پیش اون شهابه بوده؟ اگه دیگه برنگرده؟ یه بنز مشکی جلوی آپارتمان ایستاد. یه نیم نگاه بهش انداختم و دوباره رفتم توی لاک خودم. دوباره دستام بودن و سر بیچاره ام. - خدایا؟ چی کار کنم.. به علی بگم؟ علی.. علی ... مرتضی ... ای خدا چرا همه دوستام شدن ملائک عذاب من؟ یهوو صدایی تو سرم پیچید که همه فکرام یادم رفت ... صدای یه پسر
@onlinmoshavereh
🌺☘🌺☘🌺☘🌺