#رمان_عاشقانه #مذهبی
#پارت91
به زور ذکر رو تموم کردم و همون طور ایستادم. در حالت قنوت. بدون این که ذکری بگم ... سرش رو هم چسبونده بود پشتم. یکم پایین تر از کتفم. به شدت داشت می لرزید. تپش قلبش رو هم در همون حالت داشتم حس می کردم. حالا فهمیدم اون شب که من اون کارو کردم چه حسی داشت. بدجور تلافی کرد نامرد. یادم رفت اصلا ذکر قنوت چی بود. داشتم داغ می کردم. عاطفه- ممنونم ... بابت همه چی ... تو خیلی خوبی ... می دونم با دعوت شهاب و کیمیا می خواستی این روزایی آخری که اینجام خوشحال باشم ... ولی بدون اگه این کارم نمی کردی بازم خاطره خوبی ازت تو ذهنم حک شده ... واسه همیشه ... ممنون واسه خوبی ها و مهربونیای برادرانت داداش ... بعدش کتفم رو بوسید و ازم جدا شد. به ولای علی کلمه داداش رو یه جور خاصی گفت. نمی دونم چطور ولی خودم هم از اون کلمه چندشم شد. هنگ کرده بودم. اصلا نماز اینا یادم رفته بود. رفت بیرون و درو بست. بعد یه مدت تازه به خودم اومدم. ذکر قنوت رو دوباره گفتم و چند تا هم استغفرالله به خاطر حواس پرتی هام رد کردم و نماز رو تموم کردم ... رفتم بیرون. یه پسر قد بلند و خوشگل و خوش تیپ ... خیلی با اونی که اونشب دیدم فرق داشت و یه خانوم با یه بچه تو بغلش به پام بلند شدن. رفتم جلو و اول با کیمیا خانوم کلی سلام و احوال پرسی کردم. گرم و صمیمی و بعدش با شهاب ... چنان برادرانه بغلم کرد که موندم ... برادر ...
چقد از این کلمه بدم میومد ... بعدش دقیق شدم روی صورت اون کوچولو ... واای ... یا خدا ... دقیقا دست رو نقطه ضعف من گذاشته بودن ... بچه رو گرفتم و کلی با دل سیر نگاهش کردم ... فقط نگاهش می کردم ... دلم می رفت ... عشق بچه بودم ... یه روز هم بچه خودم رو بغل می کنم ... بچه خودم ... بچم قربونش برم ... من و شهاب سرگرم شدیم و کلی از هر دری صحبت کردیم. عاطفه و کیمیا هم چسبیده بودن به هم و آروم آروم پچ پچ می کردن.گاهی آه می کشیدن و گاهی می خندیدن. همه حواسم به عاطفه بود ... ولی اون حسابی مشغول کار خودش بود ... ببین چقد هیجان زده و خوشحال شده بود که حاضر شد به من دست بزنه ... البته به عنوان برادر ... اه ... لعنت به این کلمه *** عاطفه فقط به غذام نگاه می کردم. فک کنم هنوز به قول محمد لبو بودم. پسره دیوونه. از دانشگاه اومدم دیدم همه اتاقم رو خالی کرده. به جاش تخت های یه نفره مون رو چیده تو اتاق من. میز مطالعه ها هم نبود. وسایلم هم نبود. من رو برد تو اتاقش. یه تخت دو نفره تو اتاق خودش گذاشته بود. میزها رو هم برده بود اتاق حاج خانوم گذاشته بود. همه وسایل ها هم اونجا بود. اصلا حالم درست نبود. به تخت که نگاه می کردم قلبم گرومپ گرومپ می زد. همیشه از این لحظه می ترسیدم و می گفتم بیچاره عروس ها ولی حالا ... فکرای خاک بر سری
می زد به سرم ولی مثل همیشه بدم نمی اومد ... محمد نگام کرد و گفت محمد- باز که لبو شدی ... منم دویدم بیرون. بیشعور چه خوششم می اومد. قهقهه می زد. بی حیا ... روم نمی شد به محمد نگاه کنم ... محمد قاشق غذاش رو برد دهنش. با صداش منو از افکارم کشید بیرون. محمد- مامان اینا که بیان کلا یه هفته همه کارام رو کنسل می کنم تا فقط پیش هم باشیم و به تو هم بعد از مدت ها خوش بگذره ... برای اولین بار ... تو خونه من ... تو دلم گفتم برا من ثانیه به ثانیه اینجا مثل بهشت بود ... - و آخرین بار ... زل زد تو چشام ... یکم مکث کرد و لقمه اش رو فرو داد. دوباره مشغول غذاش شد. حقیقت این بود که رفتن از اینجا برای من مساوی بود با دیوونه شدن. کاش میشد یه جوری این پسر واسه من می شد. بالاخره تموم شد این غذا. میز رو جمع کردیم. می خواستم ظرفا رو بشورم که زنگ در زده شد. طفلکی محمدم تازه نشسته بود جلو Tv. - من باز می کنم
نیم خیز شده بود. با این حرفم دوباره راحت نشست. رفتم و بی هوا درو باز کردم. اوه اوه مامان محمد بود ... با لبخند نگاهم کرد ... - سلام مادر جون ... وای قربونتون برم ... خوش اومدید ... بفرمائید ... ببخشید من برم یه چی تنم کنم ... مامان- نه نمیخواد دخترم حامد همراهمون نیست ... درو کامل باز کردم ... پریدم تو بغلش ... واقعا دوستش داشتم ... کلا هرچی که مربوط به محمد بود رو دوست داشتم ... عاشقانه سر و صورتم رو می بوسید. بعدش نوبت باباش شد. ونم پیشونیمو آروم بوسید ... چقد حال کردم ... ساک مامان رو از دستش گرفتم. نمی داد. مامان- سنگینه دختر ... پدر- من برم ماشینو قفل کنم و بیام ... رفت بیرون و در رو هم بست. محمد اومد جلو ... حالا نوبت ماچ و بوسه های اونا شد ... مامان- قربون گل پسر دومادم برم ... محمد- خدا نکنه مامان جان ... خیلی خوش اومدید ... فکر کردیم فردا میاید ... تو دلم خدارو هزار مرتبه شکر کردم که امروز کار اتاق ها تموم شده بود ... محمد ساک ها رو برداشت و گذاشت توی اتاق من
#رمان_عاشقانه #مذهبی
#پارت92
دست مامان رو کشیدم و نشوندمش رو مبل ... از شدت ذوق گو