eitaa logo
🏠 خانه مشاوره آنلاین
8.2هزار دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
2هزار ویدیو
44 فایل
کانال خانه مشاوره آنلاین زیر نظر "بنیاد ملی مصونیت اجتماعی ردم" می باشد 《با بهترین مشاوره #تخصصی خانواده: ازدواج همسرداری تربیت کودک طلاق افسردگی و. 📩 هماهنگی وقت @Moshaver_teh 📞۰۹۳۵۱۵۰۶۳۷۴ رضایتمندی: https://eitaa.com/nnnnvvvv
مشاهده در ایتا
دانلود
محمد- یعنی تو الان خوابی؟ جوابی ندادم. محال بود باهاش روی یه تخت بخوابم ... کار دست خودم می دادم ... از صداها فهمیدم که بلند شد و رفت..روی تخت دراز کشید ... اووف ... الحمد لله رب العالمین ... آخیش ... دیگه خودم رو واسه خواب آماده کردم ... تند تند دعا هام رو خوندم ... کم کم چشمام داشت گرم میشد ... هنوز بین خواب و بیداری بودم که دیدم رو هوام ... یا خدا ... محمد بلندم کرده بود ... با پتو و بالشم ... عحب زوری داره این بشر ... نباید لو می دادم بیدارم ... آروم راه افتاد و من رو گذاشت روی تخت ... واای نه ... ای خدا شانسه ما داریم؟ خب چیه مگه؟ تو که از خداته ... الانم که خودت رو زدی به خواب ... چه مرگته دیگه؟ حس می کردم صورتش جلو صورتمه ... نفس هاش رو صورتم پخش می شد ... اگه بگم زندگی تازه میگرفتم دروغ نگفتم ... کاش میشد این نفس ها رو یه جا نگه دارم واسه روزهایی که قراره تنگی نفس بگیرم ... یه خورده تو همون حالت موند و بعدش اونم دراز کشید ... زیر چشمی نگاهش کردم..پشتش رو کرده بود به من ... فاصله اش هم ازم زیاد بود ... راحت ترین خواب عمرم رو کردم ... صبح با صدای اذان بیدار شدم ... آروم آروم رفتم پایین تخت و وضویی ساختم و نماز خوندم و برگشتم ... لعنتی هر کاری می کردم خوابم نمیبرد ... قلبم بدجور بی قراری محمد رو میکرد ... می ترسیدم نگاهش کنم و ... ولی عاقبت جلوی دلم کم آوردم و نگاهش کردم ... آروم خوابیده بود ... نفس های عمیق می کشید و قفسه سینه اش بالا و پایین می شد ... چقدر دلم می خواست سرم رو بذارم روی سینش و به صدای قلبش گوش کنم ... ولی نه ... همین نفس هاش بیچارم کرده بود ... سرم رو بردم نزدیک تر و دقیق تر گوش دادم ... یهو مغزم یه جرقه ای زد ... سریع دویدم پایین و گوشیو چنگ زدم و آروم نشستم رو تخت دوباره ... ضبط گوشیم رو روشن کردم و گرفتمش جلوی بینی و دهن محمد ... عین این احمقا ... ولی خب نیاز داشتم به این صدا ... بالاخره دل کندم و ضبط رو متوقف کردم زل زدم بهش ... ای کوفتت بشه ناهید این صورت خوشگل ... چطور تونستی ازش دل بکنی؟ باز این بغض جون برگشت ... دیگه واسم مهم نبود ... من که رفتنی بودم پس حداقل باید نمیذاشتم حسرت چیزی تو دلم بمونه ... آروم رفتم جلوتر ... بسم الله گفتم تا بیدار نشه ... لبهام رو گذاشتم روی گونه اش ... صدای قلبم داشت کرم می کرد ... خیلی تو اون حالت موندم ... بوسیدم و بوسیدم و بوسیدم ... از ترس اینکه بیدار شه ازش جدا شدم و زدم بیرون ... آه ... من به تو میگم جنبه نگاه کردن بهش رو نداری میگی نه ... بیا تحیل بگیر ... دفعه آخری باشه که از این غلطا میکنی احمق ... صدایی که ضبط کرده بودم رو آوردم و گوشیو چسبوندم گوشم ... زیاد واضح نبود ولی من تشخیص میدادم ... لبخند رضایت رو لبم نشست ... میدونستم دیر بیدار میشن به خاطر خستگی ... من بی جنبه هم هنوز تپش قلب داشتم به خاطر اون حرکتی که زدم ... واای قربونت خدا ... آرزو به دل نمی میرم دیگه ... خیلی چسبید ... خوشمزه بود ... خاک تو سرت عاطفه حالا انگار چیکار کرده ... یه لحظه سست شدم و خودم رو کوبیدم رو مبل ... با مشت زدم روی زانوم. - کوفتت بشه ناهید ... بعد هم گریه کردم ... تا میتونستم گریه میکردم ... با شنیدن صداهایی فهمیدم که محمد بیدار شده بدو رفتم دستشویی ... آب یخ رو وسط زمستون باز کردم و شستم دست و صورتم رو ... کلی هم موندم تا قرمزی چشمام بره ... بعدش هم زدم بیرون ... تو نوبت ایستاده بود ... محمد- سلام بانو ... - سلام. رفتم تو آشپزخونه ... اولین بارش بود تا این موقع می خوابید ... ساعت 9 بود دیگه ... یکم بعد هم محمد اومد بیرون و با هم میز رو چیدیم ... صبحونه رو که آماده کردیم اونا هم دیگه بیدار شدن و اومدن سر میز ... وای عاشق حرف زدنشون بودم ... باید تمرین می کردم ... مامان- ماشالا ... دختر 19 ساله ای که هم درسشا بوخونه و هم خونه داری کونه نیس تو دنیا ... فقط عروس گل خودمِس ... خندیدم ... - شما لطف دارین مامان جان ... مامان- محمد که اذیتت نیمی کونه؟ می کنه؟ کمکت چی؟ می کونه؟ به جای من محمد جواب داد. محمد- نه مامان ... همه کارا رو خودش می کنه طفلکی ... گاهی برای این که دیگه خسته نشه غذا می خرم تا دیگه آشپزی نکنه ولی قایمکی ... اگه بفهمه نمی ذاره ... سکوت حاکم شد ... راستی برادر شوهرم کجا بود؟ اومدم بپرسم که ... - داداش حامد چرا نیومده؟ دقیقا من و محمد هم زمان با هم همین جمله رو گفتیم ... به همدیگه نگاه کردیم ... محمد شونه ای بالا انداخت و بعد چهار تایی خندیدیم. بابا- والا ما این همه مدت نیومدیم گفتیم این حامد درس و امتحاناتش تموم شه با خیال راحت بیایم ... تازه درگیر نمره ها و کارنامه اش شده ... یکی دو روز دیگه خودش میاد ... صبحونه رو که خوردیم پا شدم که ظرف های الان و از دیشب مونده رو بشورم که مامان نذاشت ... مام