اما شهید حججی سوار نشد 😔👌
محسن از در پادگان پیاده میرفت سمت زرهی، ولی من با ماشین داخل پادگان تردد میکردم. یک روز صبح زیر باران جلویش ترمز زدم که سوار شود. گفت: «میخوام ورزش کنم.» فردایش باز بوق زدم که بپر بالا. گفت: «میخوام ورزش کنم.» دفعه بعد سرش را آورد داخل پنجره وگفت: «این ماشین بیت الماله، تو داری باهاش میری موظفی. اگه میخواستن، برای منم ماشین میذاشتن.»
🌹 شهید محسن حججی
🏷 #خاطره
📕 #سربلند ص146